بابل کلمات ۳


بخش گسست

برای من نوشتن شبیه سوار شدن روی قایق است؛ امید دارم به مقصدی برساندم، اما مطمئن نیستم به کجا.

ایده‌های نوشتن هم شبیه رؤیا هستند؛ تا وقتی درونشان هستی عجیب به نظر نمی‌رسند، اما به محض بیدار شدن و فکر کردن به آن‌ها، می‌فهمی چقدر غریب بوده‌اند.

بخش phonology در مبانی زبان‌شناسی هم چیزی شبیه این ایده‌های رویایی است؛ انگار جدای از معناهای قراردادی کلمات عمل می‌کند؛ بخشی نمایشی میان صدا و معناست.

مثل بعضی از خواب‌ها که به تعبیر نیاز دارند، phonology هم به درکی نمایشی از معنا نیاز دارد.

مثل وقتی می‌شنوی کسی می‌گوید: «me»

اما تازه از خوابی عمیق بیدار شده است؛ و ما از بافت صدا، متوجه خواب‌آلودگی گوینده می شویم.

یا می‌گوید: «me»

اما سرماخورده است.

یا می‌گوید: «me»

اما در حالت طبیعی نیست و غمگین است.

ما متوجه می شویم که او «من» را بر زبان می‌آورد و هم‌زمان، جلوه ای از حالِ درونیِ گوینده را نیز درک می کنیم.

دارم به این فکر می‌کنم که چه خوب می شد اگر می‌توانستم این برداشت‌ها را با George Yule در میان بگذارم و بگویم: «کتابت را دارم با قایقم سیاحت می‌کنم.»

وقتی از Babel سخن به میان می‌آید، سرشت onomatopoeiaییِ من می تواند پژواک واژه‌ی «بلبشو» را در سراسر آن سرزمین بشنود.

شهر باستانی Babylon در میان رودان ، روزگاری مرکز قدرت ،قانون و نوشتار بود. کلمه های یکپارچه نه فقط ابزار گفت و گو، که موهبتی برای نظم بخشیدن به جهان بودند.

قصه ی فروپاشی زبان ها ، بازتابی از آن روایت اساطیری هراس انگیز آدم ها از این گسست است.

نمایشی تراژیک و سرشار از حس گم‌گشتگی.

آن شهر متحد و همدل با آن ایده های رویایی ، ناگهان پر از همهمه های نامفهوم شد.

از همین رو من، روایت «شهر بابل» در Bible را خوانشی اساطیری از یک گسست می‌بینم؛ شکافی میان نیت و بیان. پراکندگی و هرج و مرج در ساحت نمایشی معنا.

و این انسان‌ها هستند که پیوسته در اساطیر تاوان می‌پردازند؛ ...

و این بار تاوان، ناتوانی در فهمیدن و فهمیده شدن است ؛ گسستن آن اتحاد کلامی با شکوه.

روایتی اساطیری که می گوید:

«...در سرزمین همدلی ، بلبشو به پا شد.

...شهر، بابل شد...»

“Therefore is the name of it called Babel; because the LORD did there confound the language of all the earth.” (Genesis 11:9)

«از آن‌رو نام آنجا را بابل نهادند، زیرا در آنجا زبانِ تمام زمین آشفته شد.»

قایقم رسیده است به کرانه‌ی شهری مه آلود و پر همهمه.

قایقم رسیده است به شهر سوء تفاهم ها.

​​​​​

پیوست:

🔗 بابل کلمات ۲ ـــ بخش همدلی


برچسب‌ها: بابل کلمات, Babylon, phonology, Bible

بابل کلمات ۲


بخش همدلی

یک گنجشک آبی را تصور کنید. وقتی روی شاخه نشسته و باغچه را از زیر پر و بال‌هایش تماشا می‌کند و جیک‌جیک می‌کند.

به هیچ وجه در پیِ انتقالِ گزاره‌مندِ معنا نیست؛ «جیک جیک کردن»صرفاً واکنش اوست.

اما اگر در همان لحظه سایه‌ی زاغی را بر شاخه‌های بالاتر حس کند، بی‌درنگ جیغ می‌کشد و می‌پرد. این واکنش یعنی او ترسیده است.

با این‌همه، هیچ گنجشک آبی دیگری هرگز با زبان و لهجه‌ ی متفاوتی به او نمی‌گوید:

Hey buddy! Chirp a little louder so we can really hear how scared you are.

در واقع هیچ گنجشکی درباره‌ی «جیک‌جیک کردن»، جیک‌جیک نمی‌کند.

اما انسان می‌تواند درباره‌ی زبانِ خودش حرف بزند .انسان می تواند از زبان خودش فاصله بگیرد و در مورد آن فکر کند.

حالا که این مثال طنزآلود را در مورد گزاره مندی زبان انسان شنیدید . می خواهم از ویژگی placement بودن زبان هم بهره ببرم و در زمان و مکانی سیاحت کنم که شرحش در آیه ای از کتاب تورات آمده.

🔗(بابل کلمات ــ بخش ابتدایی)

می خواهم خطی موازی میان اکنون و آن گذشته ی اساطیری ترسیم کنم و از روی این خط خیالی، آن دروازه و آن برج و آن نیاکان مستعد را تماشا کنم.

اینجا یعنی دروازه های شهر بابل، تکه ای از زمان و تکه ای از زمین حادثه خیز ماست که مردمش به اتحاد کلامی رسیده اند.

بی شک من مجذوب این خودآگاهی جمعی خواهم شد. مجذوب کلمات مشترکی که آنها برای رسیدن به شناخت از دیگر داشتند . مجذوب واژه های یکسان و به شدت کافی برای همدل بودن.

مجذوب آن اتحاد رویایی که باعث شده بود به اتفاق تصمیم بگیرند.

تصمیم بگیرند تا بزرگترین قدم را در تاریخ بشریت و در سایه ای آن اتحاد بزرگ و بی نظیر انسانی بردارند.

می توان تصور کرد تا چه حد موشکافانه برج را شالوده گذاری می کنند .

آجر می پزند. ملاط گِلی مهیا می کنند.

می توان تصور کرد با چه وسواسی محورهای متقارن را ترسیم می کنند تا طاق های هلالی بی نقص ساخته شوند و با چه مهارت برجسته ای سکوهای پلکانی را آجر چینی می کنند و چقدر برای رسیدن به هدف بزرگ خود مصمم هستند.

من می توانم تصور کنم که چطور این همبستگی کلامی و زبان مشترک ، چون کلمات قدرتمند در جملات ، آجر به آجر و رج به رج کنار هم می نشینند تا «برج بزرگ تصمیم» بنا شود.

اینجا دروازه ی شهر بابل است با مردمی همدل و مصمم که می خواهند به خدا دستیابند...

پیوست:این درنگ کماکان ادامه دارد.

* تصویر: نقاش ژاپنی Ohara


برچسب‌ها: بابل کلمات, مبانی زبان شناسی

بابل کلمات


«بخش ابتدایی»

در صفحات ابتدایی کتاب مبانی زبان‌شناسی‌ام، نوشته‌ی George Yule ــ که باید تا پایان فصل یازدهمش را این ترم بخوانم تا با نمره‌ای خوب پاسش کنم — آیه‌ای بسیار معروف از تورات آمده است: آیه‌ی مشهور «برج بابل».

“Therefore is the name of it called Babel; because the Lord did there confound the language of all the earth: and from thence did the Lord scatter them abroad upon the face of all the earth.”

«از آن رو نام آنجا را بابل نهادند، زیرا خداوند در آنجا زبان تمامی اهل زمین را درهم آمیخت؛ و از آنجا خداوند ایشان را بر سراسر زمین پراکنده ساخت.»

پیش از آن‌که بخواهم توضیح بدهم، واژه‌های confound، Babel و scatter شاخک‌هایم را حساس کرده‌اند.

پیش از آن‌که یادداشتم را به سمت مشتقات واژه‌ها، لذت‌های معنایی و شیطنت‌های دانشجویی ببرم، می‌خواهم فقط کمی بلندبلند فکر کنم...

مدتی است تمرین می‌کنم وقتی با متون مقدس روبه‌رو می‌شوم، مقدس‌گرایی را کنار بگذارم.

فکر می‌کنم مقدس‌گرایی گاهی فرصت تماشای محتوا از زوایای متفاوت را از ما می‌گیرد.

گمان می‌کنم برخی واژه‌ها نیاز دارند از حصار نفوذناپذیر معنویت بیرون آورده شوند تا برای زندگی من و جهان من تعریف‌شده‌تر و پذیرفتنی‌تر شوند.

چنین نگاهی، در حین آموزش، اشتیاق لازم ( حداقل برای خودم ) ایجاد می‌کند.

برای مثال، وقتی با خودم قرار می‌گذارم یک ماجرا را از سه زاویه — معنوی، اساطیری و onomatopoeia ــیی (زاویه زبانی) بازخوانی کنم، اشتیاق لازم برای یادگرفتن در من شکل می‌گیرد.

حتی دوست دارم همین سلیقه را در مواجهه با اسطوره‌ها نیز به کار ببرم.

به نظرم همان‌قدر که متون مقدس با واژه‌هایی مثل نزول، می‌کوشند مانعی در برابر تجاوز و قدرت‌طلبی بسازند و شخصیت‌های روایت خود را نجات دهند ( و گاه آن‌ها را به قدیسانی دست‌نیافتنی بدل کنند یا معنایی تازه به بشر هدیه دهند )

اسطوره‌ها با طرح علنی تجاوز، قدرت‌طلبی، بی‌قانونی، انتقام و نفرت از سوی خدایان، رنج را بی‌پرده بر شخصیت‌ها تحمیل می‌کنند و تاوانی سنگین از بشر می‌گیرند.

حدس می زنم آیه ای که در ابتدای یادداشت آوردم قرار است مکرر در یادداشت‌های آتی تکرار شود.

حدس می زنم مقایسه های زیادی در راه باشد.

با این که می دانم روزگار غریبی ست ، اما انتخاب کرده ام که ساعاتی از همین روزگار را در حال ورق زدن کتاب مبانی زبان‌شناسی و اسطوره شناسی بگذرانم.

و اساتیدم خبر ندارند که یک وقتهایی هم بلندبلند فکر می‌کنم و جرعه‌های متفاوتی از طعم و معنا را می‌چشم.

من فکر می‌کنم در مسیر یادگیری، گاهی لازم است سلیقه‌ی شخصی خودم را هم جدی بگیرم؛ نه این‌که پیش‌تر چنین نبوده.

انگار که جامی از نوشیدنی‌ای متفاوت پیش رویم است:

چشیدن همانا، و غوطه خوردن در طعم همانا.

پیوست:

این یادداشت آغاز یک جستار در حال رشد است. به مرور ادامه پیدا می کند. بخش ابتدایی را با احتمال این که ممکن است خوانده شود ،منتشر کردم.

هرحرفی ، نقدی یا حتی حسی داشتید با دقت و قدردانی خواهم شنید.

فقط این را گوشه ی ذهن تان داشته باشید که این درنگ ها در مسیر یادگیری زبان دارد اتفاق می افتند.

*نقاشی اثر:Pieter Bruegel the Elder


برچسب‌ها: بابل کلمات, Mythology, George Yule, Onomatopoeia

پوچی پنجره ها


این عبارت را ببینید:

walls upon the vacant eye like windows

و حالا پیشنهاد می‌کنم آن را این‌گونه بخوانید:

«دیوارها همچون پنجره‌ها، به روی چشمی بی‌روح»

که به تعبیر من دانشجو یعنی:

پنجره‌های روی دیوار، مانند یک جفت چشم به روی صورت مرده‌ای نشسته اند. آن‌قدر این پنجره‌ها بسته مانده‌اند، آن‌قدر رو به منظره‌ای تازه، نوری زنده و حتی تغییری دلخواه گشوده نشده‌اند که از معنا تهی شده‌اند؛ پوچ و بی‌روح. انگار اصلاً وجود ندارند. فقط دیوارند — بلند و خفه‌کننده.

این تشبیه یکی از شاهکارهای ادبی ادگار آلن پو در داستان «سقوط خانهٔ آشر» است؛ داستانی واگیردار و رها‌نکننده.

به نظرتان چه زمانی واقعاً از عبارت‌ها و اصطلاحات این داستان دل می‌کنم؟ شاید وقتی که اندوهِ این تاریکی از سر قلبم دست بردارد.

نوشتن یکی از این راه‌هاست. پنجره‌ای می‌گشایم و بخشی از تاریکی را با نفسی تازه و هوایی شفاف جایگزین می‌کنم.

این vacant eyes — این چشم‌های بی‌روح — باید دوباره از معنا لبریز شوند.

آیا می‌توانید هنرمندی را تصور کنید که دیالوگ‌هایش را فراموش کرده است؟ میان صحنه ایستاده، خیره مانده و فقط پلک می‌زند.

به قول شاعر: Shifting eyes and vacancy

چشم‌هایی که در حرکت‌اند، اما تهی‌اند؛ رسیدن به تهِ سیاهچالهٔ پوچی. چشم‌هایی که به دیدنِ سیاهی و فقدان روشنایی عادت کرده‌اند.

و من لازم دارم آن‌قدر به اعتراف، افشا و نوشتن از این سیاهیِ تثبیت‌شده در برگه های دفترچه ی خاطراتم ادامه دهم تا پنجره‌ها نقش اصلی خودشان را به خاطر بیاورند.

دیالوگ‌های داستان از سر گرفته شود .

بگویند: به کدام سمت گشوده شدند؟

بنویسند : چه دیده اند؟

با این تفاوت که راوی خوش‌اقبال در داستان «سقوط خانهٔ آشر» تا جایی که امکان دارد از آن خانه دور می‌شود، اما من در میان عبارت‌های خیره‌کننده‌ی ادگار آلن پو و در چنگال صحنه‌های فرسایشیِ این داستان گروگان گرفته شده‌ام.

پیوست:

«پنجره ها ، چونان چشمانی بر صورت مردگان!»

حق ادگارآلن پو را ادا کرده ای، بهار!


برچسب‌ها: لذت نوشتن, سقوط خانه آشر, ادگار آلن پو

رپسودی بندر


دلم می‌خواست،

نشسته بودیم

روی صخره‌های سنگیِ ساحل بوشهر.

دستت را دور کمرم انداخته بودی،

چانه‌ات را روی موهای سرم گذاشته بودی

تا با هم،

تلاقیِ طلوع خورشید،

آسمانِ خلیج

و افقِ دریا را تماشا کنیم.

بعد،

من آرام نگاهم را به سمتت برمی‌گرداندم

تا انعکاسِ درخشان آفتاب را

در چشم‌هایت ببینم.

چقدر طلایی و دلربا

آن پولک‌های شفاف

روی موجِ نرمِ صبحگاهیِ چشم‌هایت

می‌رقصند!

رقص…

چه واژه‌ی گرم و دلپذیری!

من، میان بازوان تو،

در موسیقیِ دریا غرق می‌شدیم.

پژواکِ ترانه‌های بندری،

نغمه‌های فرشته‌ی الهام را

به دورِ سر و بدن و پاهای ما می‌چرخاند.

در آغوشِ هم می‌چرخیدیم؛

در حالی‌ که ساق پاهایمان

در طلبِ خنکای فروردینیِ خلیج بود

و من می‌توانستم

خطِ پررنگِ وسوسه را

از طرزِ باز و بسته شدنِ پلک‌هایت بخوانم

و به نرمیِ موجی

که نسیم

بر آب‌های خلیج لغزانده بود،

آهسته

به بوسه‌گاهِ لب‌هایت

نزدیک شوم.

*نگاشته شده در زمستان غمزده سال چهار.


برچسب‌ها: گفتک, رپسودی بندر

سقوط خانه‌ی آشر


تحلیلی شخصی و کنجکاوانه از فروپاشی یک دنیای درونی که ادگار آلن پو آفریده است.

The Fall of the House of Usher

دیده‌ای چوبِ عود چطور لرزان می‌سوزد و دود می‌شود؟

سرخ،

خاکستری،

و سپس بی‌هیچ نشانی فرو می‌ریزد؛

انگار هیچ‌وقت چنین چیزی وجود نداشته است.

داستان The Fall of the House of Usher با توصیف خفه‌کننده‌ای آغاز می‌شود:

«روزی سراسر کدر، تاریک و بی‌صدا از پاییز…»

زاویه‌دید اول‌شخص مملو از شک و تردید، خواننده را از همان پاراگراف‌های ابتدایی در فضایی تحمل‌ناپذیر رها می‌کند؛ فضایی که حتی ذره‌ای از لذت نیم‌بند — لذتی که ذهن معمولاً به‌سبب شاعرانگی در مواجهه با سخت‌ترین تصاویر ویرانگر تجربه می‌کند — در آن راهی ندارد.

کاش حداقل می‌شد آرزویی کرد، تخیلی به کار بست.

مثلا می‌توانستیم قایقی در دریاچه ی عمیق داستان بیندازیم، فانوسی روشن کنیم، پارو بزنیم تا به آن شهر و خانه های رویایی میان آبی‌های دوردست شعر سهراب برسیم.

اما افسوس که نمی‌شود.

راوی وارد خانه‌ی آشرها شده است؛

حضور او چندان در روند داستان موثر نیست، مسأله ها و گره های باز نشده ی داستان زیادند و نقش او بیشتر شبیه تاریخ نگار هاست. او آنجاست تا فروپاشی را ثبت کند .

مادلین، خواهر رودریک، به بیماری مرموز و درمان‌ناپذیری مبتلاست؛ نماد بدنِ سرکوب‌شده‌ای که زنده به گورش می‌کنند.

این لحظه ها وهمناک ترین لحظه های داستان است ، خواننده ناخواسته در جایگاه راوی می‌ایستد؛ در وضعیتی که حتی تلاش برای جان‌بخشی به دیوارها و پنجره‌های تهی — که چشم‌هایی بی‌جان بودند — ناکام می‌ماند.

شکاف زیگزاگیِ عمیقی از سقف تا به بُن ساختمان، کل صحنه را فرا گرفته است...

و سرانجام، خانه فرو می‌ریزد؛

چرا؟

«چون سال‌ها هیچ ترمیمی صورت نگرفته، هیچ مسیر تازه‌ای برای زیستن باقی نمانده، فرصت‌های اصلاح سوخته و هیچ صدای معناداری حتی از طرف صاحب‌منصبان آن خانه ، شنیده گرفته نشده است.

آرام یک قدم عقب‌تر بایستید :

“and the deep and dank tarn at my feet closed sullenly and silently over the fragments of the HOUSE OF USHER. ”

خانه در سکوت و تاریکی فرو می‌رود؛ و هر چه بوده، در آب و خاطره ناپدید می‌شود.

این خط پایان داستان است.

پیوست:

ای مونس روزگار، چونی بی‌من؟

ای همدم غمگسار، چونی بی‌من؟

من با رخ چون خزان، خرابم بی‌تو!

تو با رخ چون بهار، چونی بی‌من؟


برچسب‌ها: لذت نوشتن

اژدهای self esteem


معمولا شروع روایت‌ها و داستان‌ها با زبان رئالیسم، در عین صادق بودن، گاهی کمی زمخت و بی‌رحمانه به نظر می‌رسد.

ترجیح من اما اغلب شروع‌هایی است که خیال‌انگیز و کمی مبهم باشند.

با این حال، یادداشت‌هایی که ته‌مایه آموزشی دارند، معمولاً باید واقع‌گرایانه آغاز شوند تا مخاطب بتواند به سادگی با محتوا ارتباط برقرار کند ؛ بدون پیچیدگی‌های زبانی و کاملاً ملموس.

اما از آن‌جایی که من «مرض دارم» و مطمئنم شما ندارید، باز می‌خواهم خلاف قاعده عمل کنم و یادداشت را با یک جمله آغاز کنم که به نظر خودم، آرایه‌ ی جانبخشی دارد.

مثلا این‌طور:

سلام کرد و گفت: «من self esteem هستم

قطعا تا به حال فهمیده‌اید که می‌خواهم درباره «عزت نفس» حرف بزنم ؛ مفهومی که این چند روز به شکل عجیبی جلوی چشم‌هایم میتینگ می‌دهد و کت واک می‌کند.

زنده‌ترین و ملموس‌ترین تعبیری که تاکنون از این واژه مرکب دریافت کرده‌ام این است:

Self esteem همیشه چند قدم جلوتر از ما وارد اتاق می‌شود و به میهمان‌ها سلام می‌کند.

این حس ارزشمندی همان چیزی است که باعث می‌شود خودمان را از شیار امن بیرون بکشیم و وسط گودی چالش‌ها بایستیم.

کار تازه‌ای را شروع کنیم و، با همه آگاهی‌هایی که از نقص‌ها و آسیب‌پذیری‌هایمان داریم، مطمئن باشیم که از پس انجامش به خوبی بر می‌آییم.

و البته، تلخی شکست، دست انداز غافلگیر کننده این خطر پذیری ست که می تواند حتی گاهی به شیرینی تجربه و آگاهی بیانجامد.

پیوست:

این متن صرفاً یک متن آموزشی است و این توضیح صرفا جهت شفاف سازیست.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, واژه شناسی

چُرت نزن بهار!


ادبیات و مسئولیت نویسنده

داشتم چُرت می‌زدم که ناگهان استاد J.A. Cuddon با کف دست‌هایش محکم روی میز کوبید.

تَـــــــــــــــق!

در این پست با خودم قرار گذاشته بودم که درباره‌ی تعریف ترتمیزی که راجع به ادبیات خوانده ام ، یادداشتی بنویسم؛

تعریفی که چُرت دانشجویی را از سرم پراند.

مثل نویسنده‌ای که خودش را ملزم به نوشتن می‌داند، نه مسئول بازخوردهایی که دریافت می‌کند، ادبیات منزلتی دارد که فراتر از نوشته‌های روزمره است…

– گوش‌هایت با من است بهار، یا در چُرتِ پاییزی به سر می‌بری؟

– گوش‌هایم با شماست استاد! ادامه بدید.

پس خوب گوش بده:

If we describe something as “literature”, as opposed to anything else, the term carries with it qualitative connotations which imply that the work in question has superior qualities; that it is well above the ordinary run of written works.

«اگر چیزی را «ادبیات» بنامیم، یعنی داریم می‌گوییم این اثر از بقیه نوشته‌ها یه سروگردن بالاتر است؛ کیفیتی دارد که آن را از آثار معمولی جدا می‌کند و می‌گذارد در سطحی بالاتر و متمایز.»

– ببین طفلکِ بازیگوشم!

مثل هر خالقِ واقعی که خودش را ملزم به خلق بهترین اثرِ ممکن می‌داند، وقتی ما از ادبیات حرف می‌زنیم، یعنی داریم از بی‌مانندیِ ادبیات حرف می‌زنیم.

وقتی ویژگی «ادبی» را به اثری اطلاق می‌کنیم، یعنی آن را از نظر کیفیت از دیگر نوشته‌ها جدا کرده‌ایم و بر دوشش وظیفه‌ای گذاشته‌ایم: وظیفه‌ی یگانه و بی‌همتا بودن.

آن‌چه چُرتِ دانشجویی من را پراند و باعث شد امروز این یادداشت را بنویسم، همین تعریف استادم بود.

ادبیات از آن دسته چیزهایی‌ست که ارزشش را از خود می‌گیرد نه از چشم‌هایی که آن را می‌خوانند.

استاد Cuddon گوشزد می‌کند که در مسیر تبدیل شدن به یک نویسنده‌ی ادبی، به‌جای التماس برای دیده‌شدن و دریافت بازخورد، باید فراتر از توقعات معمول حرکت کرد و خلاق ماند. دریافت بازخورد شاید تا مدتی دلگرم‌کننده باشد، اما تعیین‌کننده‌ی میزان ارزشمندی و جایگاه یک اثر ادبی نیست.

پس فقط راه رفتن روی لبه‌ی کیفیت را تمرین کن؛

پیوست:

چوبِ اُستاد ادبیات ، گُله؛

هر کسی نخوره، خُله


برچسب‌ها: لذت نوشتن, طاقچه عکسام

نوشتن برای نوشتن


کفِ چهارباغم.

این را که می‌گویم، منظورم این نیست بخواهم ذوقِ سرشار از بودن در کف چهارباغ را با بودن در کف Bahnhofstrasse زوریخ برابر بدانم.

منظورم این است در جایی هستم پر از خاطره.

شاید اگر کسی بشنود:

حالا دارم کف چهارباغ قدم می‌زنم،

و گنجشک‌ها را می‌بینم که از سرِ راهم می‌پرند،

و سوز و سرمای نازک نارنجیِ هوا بوی خاکِ تشنه‌ی شهر را به مشامم می‌رساند،

و از کنار مردمِ پاییز‌پوشی که توی کافه‌ها نشسته‌اند، ذرت مکزیکی می‌خورند و بستنی قیفی سفارش می‌دهند

و دختر و پسرهایی را که ریز میان‌شان لبخندها و بوسه‌هایی رد و بدل می‌شود، عبور می کنم؛

...شاید اگر کسی این چیزها را بشنود؛

بگوید:

«خوش به حالت!»

«خوش به حالت که داری توی چهارباغ قدم می‌زنی!»

خوب است بگویم چندین هزار قدم در این خیابان برداشته‌ام؟

دارم می‌روم کتابخانه‌ی مرکزی، سرِ خیابانِ هشت‌بهشت.

کتابی لازم دارم؛ در کتابخانه‌ی دانشگاه پیدایش نکردم.

و خوب است بگویم چند صد بار پله‌های کتابخانه را بالا رفته‌ام

و هر بار به مجسمه‌ی پرنده‌ی اریگامیِ ورودی سلام کرده‌ام؟

«سلام، پرنده!»

می‌دانید چرا توصیف این مسیر برایم مهم و نوستالژیک است؟

در همین رفت‌و‌آمدها تصمیم گرفتم زبان‌آموز شوم ؛

در مسیری که هیچ پیشینه‌ای در آن نداشتم.

جهانم شده بود تکرارِ روتین‌ها،

و ذهنم گرسنه ؛ گرسنه‌ی نوآوری، کنجکاوی و اتصال به زاویه‌دیدهای تازه و هویت زبانی آدم های دور دست.

احساس می‌کردم ذهنم نیاز به خانه‌تکانی دارد.

باید اشیای مستعمل را حراج می کردم، و کلمه‌به‌کلمه از نو می چیدم و از نو با جهان وارد گفت‌و‌گو می شدم.

هزاران قدم پیاده‌روی کف چهارباغ، مرا میانِ دروازه‌ی شهرِ زبان‌آموزی گذاشت.

نپرسیده، جوابتان را می‌دهم:

بلی، زبان‌آموز بودن سخت است ؛ خیلی سخت و گاهی مرا به گریه می‌اندازد.

اما اگر مشقتِ حرکت را از جانِ زندگی بگیریم، دیگر زندگی، زندگی نیست.

به گنجشک‌ها نگاه کن، چه هیجانی دارند!

دوست گفته بود:

«قصه‌ای را که دلت می‌خواهد فردا زندگی کنی، امروز در جایی بنویس و ماندگار کن.»

و من امروز واژه‌ای تازه یاد گرفته‌ام: metatext یعنی «درباره‌ی متن».

واژه‌ای‌ست برای یک تکنیکِ خلاقانه در نوشتن:

وقتی نویسنده از دلِ قصه‌ی خودش بیرون می‌آید،

از سرِ کنجکاوی نگاهی به آن می‌اندازد،

و دوباره بازمی‌گردد تا نظر یا حتی انتقادش را در جریانِ داستان خودش بگنجاند.

بنا به تجربه می‌گویم: metatext فقط یک اصطلاحِ ادبی نیست؛

می‌تواند مفهومی روان‌شناسانه هم باشد.

وقتی لحظه‌ای درنگ کردم و به قصه‌ای که تاکنون نوشته بودم نگاهی انداختم،

و تصمیم گرفتم دروازه‌ای از شهری ناشناخته را به روی شخصیتِ روایتم بگشایم؛

شهری پر از گره‌ها و رنج‌های پیش‌بینی‌نشده.

در هر صورت، هیچ قصه‌ای نیست شخصیت‌هایش با چالش روبه‌رو نشوند

یا حتی ناکام از نتیجه بمانند.

تفاوتِ شخصیت‌های داستان‌های ما بسته به تفاوتِ مسیرهایی‌ست که انتخاب می‌کنند.

تفاوتِ من و شما بسته به مسیری‌ست که برمی‌گزینیم ،

بسته به درنگ، بازنگری، تصمیم، و زاویه‌ی نگاهمان به پروازِ پرنده‌ها.

من، کفِ چهارباغِ اصفهان...

و شما ، کفِ Bahnhofstrasse زوریخ در کشورِ سوئیس.

پیوست:

آسمانِ گرد گرفته‌ی شهرِ عزیزم باید هرچه زودتر بباری!

اگر بباری، به خدا بیشتر قربان‌صدقه‌ات خواهم رفت ؛ قول می‌دهم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, واژه شناسی, Metatext

آدمِ گِلی


یک کارگاه کوچک نوشتاری درباره‌ی فرایند جریان سیال ذهن یا همان گفت‌وگوی درونی.

اضطراب جا ماندن

خدا می‌داند که چقدر از برنامه‌ی مطالعاتی مهر عقب مانده‌ام. چندین روز از آبان گذشته و من هنوز به کاغذهای برنامه‌ریزی مهر ماه آویزانم.

چرا برنامه‌ام با زمان کنار نمی‌آید؟ چرا همیشه از همدیگر جا می‌مانند؟

پاییز انگار افتاده توی سراشیبی؛ روزها و شب‌ها بی‌وقفه سُر می‌خورند و من، بیهوده می‌کوشم قطره‌های زمان را میان انگشتانم نگه دارم.

وقت، مثل آب جاری، از شکاف انگشت‌هایم می‌چکد پایین، می‌ریزد روی زمین، می‌لغزد میان روزهای گذشته و حیف می‌شود.

وقتی پاییز به آخر برسد، باید دست در حلقومم ببرم، صدای خجالت‌زده‌ای را بیرون بکشم و از خودم بپرسم:

چند تا جوجه دارم؟ واقعاً چند تا؟

کاش می‌شد در زمان‌های مختلف تناسخ پیدا کرد!

کاش نیرویی داشتم که می‌توانستم زمان را عقب بکشم،

به او نهیب بزنم: «کجا با این شتاب؟ بایست... من جا ماندم!»

دوست می‌گوید:

«نگران چی هستی؟! کار را دست انجام می‌دهد، اما چشم ازش می‌ترسد...»

عزیز جان، تو مثل من ترس از عقب ماندن و انبوه کارهایی که روی سرم ریخته، دلت را به اندازه‌ی چاه تاریک کنعان خالی نکرده تا بدانی بر من چه می‌گذرد.

چاهی تاریک، تهی از دستِ دعاگویِ پیامبری تا دست استمدادم را بگیرد و به دست خدای آن بالا مالاها برساند...


در این میانه دارم زندگی‌نامه‌ی جیم جویس را می‌خوانم — برنامه‌ی مطالعاتی روزهای بیست‌وسوم ــ چهارم مهر ماه.

در داستان Clay از مستر جویس، سبک Stream of Consciousness یا همان جریان سیال ذهن را بررسی می‌کنم.

روایتی که از برنامه‌ی روزانه‌ام در ابتدای یادداشت نقل کردم، تمرینی بود برای به تصویر کشیدن آن‌چه از جریان سیال ذهن تا به حال آموخته‌ام.

جریان سیال ذهن یعنی چه؟

در این سبک، نویسنده به‌جای این‌که بگوید «چه اتفاقی افتاد»، درون ذهن شخصیت می‌رود و نشان می‌دهد «چگونه دارد اتفاق می‌افتد».

نویسنده، کاری به دنیای بیرونی ندارد؛ قصه را از درون ذهن شخصیت به جریان می‌اندازد.

داستان لحظه‌به‌لحظه، با هر قدم درست یا لغزنده‌ای که شخصیت برمی‌دارد، نمایش داده می‌شود.

قصه از بگو‌مگوهای ذهنی شخصیت با خودش شکل می‌گیرد.

شخصیت قدم می‌زند، انتخاب می‌کند، گرفتار می‌شود، تجربه می‌کند — و پیکر داستان ساخته می‌شود.

بیا تمرین کنیم

بیا با هم آدمی را با چشم بسته تصور کنیم که بناست حدس بزند چه چیزی را دارد لمس می‌کند.

او آرام قدم برمی‌دارد، دست‌هایش را در هوا پایین و بالا می‌برد تا به میز برسد و بعد با سرانگشت‌هایش تکه‌ای از گِل رُس را لمس می‌کند.

نویسنده در شرح این صحنه باید به ذهن شخصیت نفوذ پیدا کند؛

انعطاف‌پذیری، رطوبت و بوی خوش خاک را از زبان او شرح دهد،

و با یاری گرفتن از حس لامسه‌ی او به خواننده نشان دهد که دارد درباره‌ی یک تکه گِلِ رُس حرف می‌زند.

زبان، هویت و انسان ناتمام

در این سبک، زبان هویت اصلی خودش را پیدا می‌کند.

حتی گاهی نوشتار به عبارت‌های محاوره‌ای و گویش‌های بومیِ شخصیت‌ها تغییر پیدا می‌کند و نگارش ادبی کنار می‌رود.

چون در جریان سیال ذهن، نویسنده قرار است انسان، تجربه‌ها و میزان شناختش از خود را بر پرده‌ای از واژه‌ها به نمایش بگذارد و تمام حواس خواننده را درگیر کند.

«لمس تکه‌ای از گِلِ رُس در اوج داستانِ جریان سیال ذهن،

نمادی‌ست از انسانِ ناتمام و ضعیف،

از تغییر شکل‌های مداوم در مسیر آگاهی،

و گاهی نشانه‌ای از سازش و مدارا در برابر آزادی اراده.»

نتیجه مورد علاقه نویسنده

نتیجه‌ای که از فرایند سیال ذهن یا گفت‌وگوهای درونی در داستان حاصل می‌شود،

یک چرخش تازه و عمیق در سبک داستان‌نویسی است ؛

چرخشی که توضیحاتش را به دست روزهای آینده می‌سپارم.

پیوست:

حالا که صبورانه تا اینجای یادداشت پیش آمدی،

چند خطی از دنیای ذهنی خودت ماندگار کن.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, JamesJoyce, StreamOfConsciousness, Interior Monologue

خدای دلشوره


یادداشتی شخصی درباره‌ی دلشوره‌های روزمره و ملاقات با اسطوره یونانی Pan در جنگل آرکادیا.

آفتاب نزده از خواب بیدار می‌شوم.

یک شب را پشت سر گذاشته‌ام، اما هنوز همان آدم دیروزی‌ام؛ پر از دلشوره.

حتی وقتی دقیق می‌دانم چه کارهایی باید در طول روز انجام بدهم، باز هم دل‌نگرانی دارم.

از آن مهم‌تر، می‌دانم که آن کارها چقدر ارزشمند هستند و من چقدر به انجام آن ها علاقه‌مندم.

اما چرا این همه دل‌نگرانی دارم؟

تازگی‌ها به این نتیجه رسیده‌ام هر وقت می‌خواهم کاری را انجام بدهم که از خود الانم بزرگ‌تر است، دلم شور می‌زند.

این ترس، مانع حرکت می‌شود و در بهترین حالت، حرکتم را کند می‌کند.

از برنامه‌هایم عقب می‌افتم.

امروزی‌ها برای قد و قواره‌ی این حس، واژه‌ای مدرن تراشیده‌اند.

واژه‌ای که از دل غریزه‌ی هر موجودی برمی‌خیزد.

احساس می‌شود؟ اوه، نه — کاملاً ظاهر می‌شود؛ خودش و اثراتی که از خودش به جا می‌گذارد.

خودمانی‌اش می‌شود «دلشوره».

و اگر بخواهیم باکلاس‌تر صدایش بزنیم، می‌گوییم: panic.

این روزها همه جا هست؛ میهمان ناخوانده‌ی قلوب.

حالا که تا اینجای یادداشت آمده‌ای و شاید گاهی با من هم‌داستان شده باشی ،

به قول بعضی از بلاگرهای بلاگفایی، شاید حتی panic attack را تجربه کرده باشی.

خوب گوش کن تا پایِ (پا که چه عرض کنم، سُم‌هایِ) یک شخصیت اسطوره‌ای را به این دلشوره‌های گاه و بی‌گاهت باز کنم.

خدای یونانیِ چراگاه و جنگل؛ موجودی نیمه‌انسان و نیمه‌بُز به نام Pan

شاید ریشه‌ی بسیاری از حملات پانیک تو، زیر سر او باشد.

Pan، خدای اساطیری و نماینده‌ی طبیعت و غریزه‌ی ماست؛

همان بخش ناهوشیاری که همیشه تلاش می‌کنیم بر آن غلبه کنیم تا چالش‌های باارزش‌مان را پشت سر بگذاریم.

ما می‌خواهیم از جنگل تاریک عبور کنیم، و Pan در آن جنگل خوابیده است.

می‌بینی، خواننده؟

در آرکادیا، میان انبوه درختان سبزِ تیره و سایه‌دار.

وقتی باد به زوزه می‌افتد و نوای فلوت Pan همه‌جا می‌پیچد، در گوش‌هایت، در مغزت، و در ضربان قلبت رخنه می‌کند.

تو با ریشه‌ها ملاقات می‌کنی ؛ با ریشه‌ی ترس‌هایت.

به نظرم ارزشش را دارد که گاهی Pan از خواب بیدار شود،

بیدار شود تا ما با ریشه‌ی ترس‌هایمان چشم در چشم شویم.

می‌بینی، خواننده؟

چطور ریشه‌یابی واژه‌ها، جهان مدرن تو را به جهان اسطوره‌ها پیوند می‌زند؟

همین موجودی که در تصویر می‌بینی، باعث و بانی بسیاری از ترس‌های طبیعی ماست.

آشوب ما در حین انجام کار، نشانه‌ی حضور ما درون همان جنگل سبز و مرموز است.

شنیدنِ ضربان تندِ قلبمان یعنی زنده‌ایم.

ما زنده‌ایم، چون هنوز نوای فلوت Pan را می‌شنویم.

ما زنده‌ایم، چون هنوز می‌ترسیم و با این ترس، قدم برمی‌داریم.

پیوست: ازدیاد درس و مشق، مانع پرداختن به سوژه‌های مورد نظرم می‌شود، و حیف است. خیلی حیف است!

📎سایت تصاویر


برچسب‌ها: لذت نوشتن, واژه شناسی, pan, panicattack

از چه می‌ترسی، بانوی من؟!


برداشتی شخصی از زندگی ادبی جورجیا ملونی

به نظرم این دیالوگ از ارباب حلقه‌ها بیش از هر چیز دیگری می‌تواند ما را به قلب یادداشت ببرد. پس بیایید اول با هم آن را بخوانیم:


Aragorn asked.
"What do you fear, lady?"

owyn said:
"A cage. To stay behind bars, until use and old age accept them, and all chance of doing great deeds is gone beyond recall or desire."

آرگورن پرسید:

«از چه می‌ترسی، بانوی من؟»

ای‌واین پاسخ داد:

«از یک قفس. که پشت میله‌ها بمانی، تا وقتی که گذر زمان و پیری آن را بپذیرند، و فرصت انجام کارهای بزرگ از یاد و خواست انسان محو شود.»

نفس گیر بود!

موافقی نفسی تازه کنیم…؟

حالا بیا تا برایت شرح بدهم:

امروز، در مطالعه‌ای کوتاه و از پیش تعیین‌نشده، زندگی‌نامه‌ی جورجیا ملونی، نخست‌وزیر ایتالیا، را مرور کردم. حس کنجکاوی‌ام گل کرده بود: چگونه یک عالی‌رتبه‌ی سیاسی زن، که توانسته در میان مدعیان فراوان مذکر بر کرسی قدرت تکیه زند، با ادبیات پیوند دارد؟ نویسنده مورد علاقه‌اش کیست و چه کتابی الهام‌بخش او بوده است؟

اجازه بده پیش از ادامه، سنگ‌هایم را وا بکنم: کنجکاوی من از این جهت است که رشته‌ی دانشگاهی خانم ملونی تا حدودی شبیه به من بوده و کشش من به شخصیت او بیشتر جنبه‌های ادبی دارد.

او الگوی زندگی من نیست. من خودم را اهل سیاست نمی‌دانم. برخلاف خانم ملونی که به شبکه‌سازی، سرعت عمل و جهان سیاست علاقه‌مند بوده و همین امر باعث شد تحصیل را نیمه‌کاره رها کند، من هیچ علاقه‌ای به شبکه‌سازی ندارم و دایره‌ی محدودی از روابط آرام و وفادار را ترجیح می‌دهم؛ دایره‌ای از روابط امن که بیشتر به زیبایی، معنا و درنگ گرایش دارد.

با این حال، با در نظر گرفتن محدودیت‌های عصر حاضر و رسیدن جورجیا ملونی به این جایگاه مهم سیاسی، او را انسانی قدرتمند می‌دانم.

یکی از جنبه‌های شخصیت او که برای من بسیار جالب بود، علاقه‌ی او به ادبیات است. در زندگی‌نامه‌اش خواندم که رمان ارباب حلقه‌ها کتاب الهام‌بخش او و John Ronald Reuel Tolkien (J.R.R. Tolkien)، نویسنده‌ی شهیر بریتانیایی، نویسنده‌ی مورد علاقه‌ی اوست.

اگرچه خانم ملونی سال‌ها از من بزرگ‌تر است و تجربه‌های سیاسی‌ای دارد که من از سر نگذرانده‌ام و شاید هیچ‌وقت نگذرانم، اما در زمینه‌ی ادبیات، ما اشتراکاتی داریم. همین علاقه به رمان ارباب حلقه‌ها نشان می‌دهد که او نیز به جهانی فراتر از محدودیت‌های زندگی واقعی دلبسته است؛ جهانی که در آن شجاعت، دوستی و امید معنا پیدا می‌کنند.

او در مصاحبه‌ای به کتاب اشاره کرده و گفته است:

“Small hands do build a big world.”

«دست‌های کوچک جهان را می‌سازند

این جمله می‌تواند نماد عمل‌گرایی حتی در محدودیت‌ها و توانایی دست‌های کوچک و شهرت نایافته باشد. ادبیات برای او نه تنها الهام‌بخش دنیای ذهنی است، بلکه راهنمای شجاعت و عمل در جهان واقعی نیز هست.

و من فکر می‌کنم دلیل اینکه با او هم‌نظر هستم همین است: باور به اینکه حتی کوچک‌ترین دست‌ها توان تغییر دارند.

پیوست:

قطعاً ملونی مسیر پرچالشی پیش رو دارد، اما من در جایگاه یک زن امیدوارم که واقعاً در پی آن باشد که مردم کشورش را از نظر رفاه و امنیت به جایگاهی برابر برساند، در پاسخ‌گویی شفاف باشد، و در مسیر صلح جهانی گام بردارد.

که به قول شاعر: «هر چیز که در جستن آنی، آنی.»

🔗Giorgia Meloni

🔗منبع نقل قول

🔗منبع تصویر


برچسب‌ها: Giorgia Meloni, J, R, Tolkien

گل ساعت چهار


نگاهی شخصی به لاله عباسی و یادداشتی کوتاه درباره‌ی زیبایی الهام‌بخش آن.

گل لاله عباسی در زیباترین حالت ممکن آفریده شده، با امتیازاتی ویژه و بارز. هیچ نقصی در این گل نیست.

مثل وقتی که ما موقع نفس کشیدن هرگز اعلام نمی‌کنیم که داریم نفس می‌کشیم و این دم و بازدم پیوسته در جریان است، زیبایی گل لاله عباسی پیوسته وجود دارد.

و مثل نویسنده...

مثل نویسنده‌ای که زندگی را دوبار تجربه می‌کند: یک‌بار در واقعیت و یک‌بار روی کاغذ.*

لاله عباسی یک‌بار زیبایی درخشانش را در ظرافت گلبرگ‌های رنگینش به نمایش می‌گذارد و یک‌بار در نام پرمعنایش.

لاله عباسی، یا The Four o’clock flower، گلِ لحظه‌هاست؛ تجلی ویژگی بارز گل در نامیدن.

گلی که رأس ساعت چهار به زیبایی جهان می‌افزاید، زمان را گرامی می‌دارد و در شکوه نامش به یاد سپرده می شود.

پیوست: یافتنِ معادلِ انگلیسیِ گل‌ها، پروژه‌ای شخصی و نشاط‌آور است.

* الهام از نقل‌قول مارگارت اتوود.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, زبان شناسی, The Four o’clock flower

قفس ، جهان درون من است


The Hunger Artist | هنرمند گرسنه

اثر داستانی مردی را خواندم که نوشت، اما آسودگی را در نوشته‌هایش نیافت.

داستان "The Hunger Artist" نوشته‌ی فرانتس کافکا.

داستان‌های کافکا شبیه دعاهای اجابت‌نشده‌اند؛

تلاشی که زمان و شرایط آن را نادیده گرفته و به پوچی رسانده است.

تا آن‌جا که شخصیت اصلی داستان، حتی خود را شایسته‌ی تحسین نمی‌داند.

ماجرا از این قرار است:

مردی پشت میله‌های قفس، روزهایش را به گرسنگی می‌گذراند؛ نه از فقر، بلکه از روی انتخاب.

روزی مردم برای تماشای او صف می‌کشند، برای دیدن رنجی که او آن را «هنر» می‌نامد.

او با اراده‌ای سخت‌تر از آهن، روزها و شب‌هایش را در قفس، بی‌لقمه نانی، سپری می‌کند.

رفت‌و‌آمدها در جریان است، اما به مرور نگاه تماشاچیان به سردی و بی‌اشتیاقی می‌گراید.

هنرمند هنوز در قفس است؛ هنوز روزه است.

تا آن‌که روزگاری فرا می‌رسد که دیگر کسی حتی تعداد روزهای گرسنگی‌اش را نمی‌شمارد.

مردم سرگرم حیوانات شکم‌سیر و سرخوشِ سیرک می‌شوند، و مردِ در قفس، فراموش می‌شود.

اوجِ دردناک و آشنای قصه‌های کافکا، جایی‌ست که زمانِ مرگِ هنرمند فرا می‌رسد؛

او حتی خود را شایسته‌ی تحسین نمی‌داند و اعتراف می‌کند:

«من روزه گرفتم، چون غذایی را که باب میلم باشد، نیافتم. »

هنرمند جان می‌دهد؛ با جامه‌ای فرسوده و بدنی نحیف.

پس از او، در همان قفس، پلنگی جای می‌گیرد — با دندان‌های درخشان و چشمانی که شورِ زندگی در آن برق می زند — و جمعیتِ تماشاچی دوباره به سوی میله‌ها کشیده می‌شوند.

زندگی ادامه دارد، بی‌آن‌که کسی به یاد آورد مردی تمام عمرش را در آن قفس گذرانده و در اوجِ گرسنگیِ انتخاب‌شده‌اش جان داده.

کافکا در این داستان، تلاشی را به نمایش می‌گذارد که هرگز به جایگاهِ شایسته‌ی خود دست نمی‌یابد — ناکامیِ محض.

در حالی که نیتِ اصلی و جهانِ قابلِ ستایشِ داستان، همان «گرسنگی»است؛

هرچند این روزه‌داریِ حرفه‌ای، هرگز قرار نیست مورد ستایش واقع شود.

در داستان درخشان The Hunger Artist می‌توان به وضوح روحِ خودِ کافکا را دید .

حسِ طرد شدگی، خستگی، گرسنگی، و اشتیاقِ بی‌پایان و بی‌پاداشِ نویسنده برای معنا بخشیدن به جهان.

آن هنرمندِ روزه‌دار، خودِ کافکاست؛

آن قفس، آپارتمانش است؛

و آن ساعتی که هنرمند روزه‌دار به حرکت عقربه‌هایش بی‌توجه است،

همان ساعتی‌ست که به دیوارِ اتاقِ مطالعه‌اش آویخته بود.

در زندگی‌نامه‌اش آمده که او به گیاه‌خواری روی می‌آورد و سرانجام در ضعفِ شدید و بیماری جان می‌سپارد.

روزی روبه‌روی آکواریومِ ماهی‌ها می‌ایستد و می‌گوید:

“Now I can look at you in peace; I don’t eat you anymore.”

می بینی عزیزم؟! این جمله بیانگر رهایی از میل و رنج وابستگی ست.

قفسِ ما، جهانِ درونِ ماست.

و زندگیِ برگزیده‌ی ما، تلاشی‌ست برای یافتن معناهای تازه از زندگی.

تلاشی که همیشه قرار نیست دیده شود و موردِ تحسین قرار گیرد.

پیوست:اگه این طوری پیش برم، این ترم فقط می تونم the short story رو پاس کنم.

🔗 اینجا هم کمی درباره تاثیرات کافکایی نوشته ام.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, کافکای دوست داشتنی, TheHungerArtist, Alienation

لقمه‌های تند و تیز کافکا


طعم ماندگار یک نقل‌قول در ذهن من

رو برگرداندم تا بروم؛ مثل آدمی که در خمِ کوچه ناپدید می‌شود. در خم کوچه، در روزمرگی، در سربالایی‌ها و سرپایینی‌های زندگی. می‌خواستم کتاب را ببندم و در میان کارهای روزانه حل شوم که دستش را گذاشت روی شانه‌ام، گرم و مصمم، و گفت: «کمی درنگ کن، چیزکی برایت دارم

A book must be the axe for the frozen sea within us.”

— Franz Kafka, Letter to Oskar Pollak (1904)

ترجمه: «کتاب باید تَبَری باشد برای دریاچه‌ی یخ‌زده درون ما

این جمله، ضربه‌ای ناگهانی بود بر سطح منجمدِ بی‌ذوقی و بی‌انگیزگیِ درون خواننده؛ از آن‌دست نوشته‌هایی که فریاد می‌زنند: «آهای، کتاب رو بستی کجا بری؟! بمون، کارت دارم!»

ماندم و همان‌جا در حاشیه‌ی کتاب نوشتم: «کافکا نمی‌گذارد کتاب را بی‌آن‌که چیزی از آن با خود ببرم، ببندم.»

بعد شوخی‌ام گرفت؛ کنار جمله اضافه کردم: مثل صندوقدار رستوران که می‌پرسد: «اینجا میل می‌کنید یا می‌بَرین؟» و بعد من جواب دادم: «بپیچ تا ببرم!» انگار که غذای بیرون‌بَر است.

از دل جمله‌ی کافکا، یک واژه‌ی ساده اما چندوجهی می‌شود برداشت کرد: takeaway.

وقتی دو واژه‌اش را با فاصله بنویسیم — take away — یعنی «بردن». اما وقتی بی‌فاصله کنار هم قرار می‌گیرند — takeaway — یادآور غذایی‌ست که از رستوران با خود بیرون می‌بریم.

در ادبیات، این واژه معنای استعاری خوشمزه‌ای پیدا می‌کند: برداشت شخصی ما از متن. همان لقمه‌ای که از میان سطور انتخاب می‌کنیم و طعمش را تا مدت‌ها با خود نگه می‌داریم.

نقل‌قول کافکا یکی از همان لقمه‌هاست؛ داغ، تند و تیز، و به‌یادماندنی. مثل سلطانی‌های زیر بازارچه‌ی حاج‌ممدجعفر که عطر کبابشان تا ته بازار می‌پیچد.

پیوست:

خواننده‌ی عزیزم، این یادداشت تلاشی بود برای نزدیک شدن به مفهوم takeaway؛ به آن چیزی که پس از خواندن در ذهن‌مان ته‌نشین می‌شود. چیزی شبیه طعمِ ماندگار یک غذای خوب برای روح.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, واژه شناسی, کافکا, کتاب نامه نگاری

تکه‌های پراکنده یک ذهن مبتدی


سَرِ صفحهٔ یادداشت های روزانه‌ام در ستایش نوشتن، نوشتم:

«با هر بار نوشتن، یک تکهٔ پراکنده و فراموش‌شده‌ی ذهنم را بازیابی می‌کنم

دوست گفته بود: «قشنگیش به اینه که از زاویه نگاهت آگاه باشی. موقع نوشتن، آگاه باش که نگاهت درونیه یا بیرونی!»

این چیزی جز نگاه تازه نیست عزیزکم!

ما لحظه به لحظه از نیستی بیرون می آییم و از شلختگی به سمت زندگی راستین قدم برمی‌داریم.

مواجه شدن با مفاهیم تازه، آن هم به زبانی غیر از زبان خانگی و رگ و پوستی، یک طرف ماجراست.

همپوشانی و آمیختن آن با آموزه‌هایی که تا به حال به کار می‌بستی، طرف دیگر است.

در نهایت، شور زیبایی به کسی تعلق دارد که ذهنش را برای درک زیبایی تربیت کرده است؛ لحظه‌ای ویژه که می‌بینی آدم‌ها برای انتقال احساسات و افکارشان به واژه‌ها پناه می‌آورند.

مثلاً شاعر فارسی‌گوی ما در گلستان از خاطرهٔ دوران نوجوانی‌اش روایت می‌کند و از آن روایت به این فهم می‌رسد:

«جان پدر! تو نیز اگر بخفتی، به که در پوستین خلق افتی 🔗 (حکایت هفتم در باب اخلاق درویشان)

مفهوم shoshin در فرهنگ ژاپنی یعنی نگاه تازه، شستن چشم‌ها و آغاز از خود؛ نوعی ذهن باز که برای دیدن زیبایی و تجربه نو آماده است.

عزیزکم! می‌بینی چقدر می‌توان میان مفهوم یک واژه و سخن شاعرانه موازنهٔ کلامی ایجاد کرد؟ چقدر تربیت ذهن آغازگر در برچیدن زیبایی و لذت کارگر است؟

حالا می‌خواهم برگردم به آن تکهٔ پراکنده که به مدد نوشتن و مفهوم shoshin بازیابی شد.

کتاب ذهن ذن، ذهن آغازگر اثر شونریو سوزوکی که سال ۱۴۰۰ خریده بودم، خوانده بودم و تمام شده بود و رفته بود پیش بقیهٔ خواهر برادرهایش توی قفسهٔ کتابخانه.

این کتاب در صفحهٔ ۹۹ می‌گوید:

«معمولاً وقتی کسی به مذهب خاصی می‌گرود، به مرور نگرش او به زاویهٔ تیزی بدل می‌شود که غیر از خودش را نشانه می‌گیرد. در روش ما، آن زاویهٔ تیز همیشه به سمت خودمان است.»

و در صفحهٔ ۸۱ می گوید:

«اگر تمرینت خوب باشد، ممکن است به آن مغرور شوی. آنچه انجام می‌دهی خوب است، ولی چیز دیگری بر آن افزوده‌ای؛ غرور اضافی است. تلاش درست یعنی رهایی از چیزهای اضافی.»

کتاب حرف‌های خوبی می‌زند، درست مثل واژهٔ shoshin که مفاهیم درستی را منتقل می‌کند. درست مثل عالیجناب شاعرِ فارسی‌گو که جان ماست.

پیوست: «بنویس عزیزکم! و بر روال معمولی خودت متمرکز بمان.»

🖇️ لینک مرتبط با این یادداشت که قبلاً نوشته ام.


برچسب‌ها: Shoshin, واژه شناسی, لذت نوشتن, ذهن ذن ذهن آغازگر

چه لذتی داره مبتدی بودن!


چند روز پیش توی این پست گفتم که یه مفهوم (واژه) تازه یاد گرفتم. حالا می‌خوام یادداشتم رو بر اساس مواجهه با مقاله‌هایی که درباره این مفهوم خوندم و نظرم رو جلب کردند، ادامه بدم.

توی یکی از مقاله‌ها که درباره مفهوم shoshin (ذهن آغازگر) بود، یه پارادوکس خیلی جالب دیدم: A conscious unknowing، که می‌شه گفت این معنی رو میده: نادانی آگاهانه.

این ترکیب واقعاً برای علاقه‌مندان به آرایه‌های ادبی جذابه، در دسته متناقض‌نماها یا به زبان انگلیسی oxymoron قرار می گیره.

نویسندهٔ مقاله این عبارت رو از قول «نسیم طالب» (نویسنده کتاب معروف قوی سیاه) آورده و از طرف اون نوشته:

«سعی می‌کنم هر هفته به تیمم یادآوری کنم که ما همه احمق هستیم و چیزی نمی‌دانیم، اما خوش شانسیم که این را می‌دانیم

در واقع، نسیم طالب سعی می‌کنه خودش و اعضای گروهش مفهوم shoshin، یعنی «ذهن آغازگر»، رو در طول زندگی فردی و اجتماعی تمرین کنند؛

باکنجکاوی و بدون هیچ پیش‌فرض یا برچسبی، مثل بچه‌ای که برای اولین بار با پدیده‌ها روبرو می‌شه.

خیلی خب، حالا وقتشه دوباره بگم: من یک زبان‌آموزم.

بخش زیادی از روزم رو به نوشتن اختصاص می‌دم. چیزی که اینجا منتشر می‌شه، گوشه‌ای از یادداشت‌های شخصیه که گاهی دلم می‌خواد بخشی از اون رو عمومی کنم.

با واژه‌ی shoshin مدت زیادی نیست که درگیرم، ولی وقتی دقیق نگاه می‌کنم، می‌بینم مدتهاست دارم این مفهوم رو تمرین می‌کنم؛

چه وقتی با نوشتن‌های روزانه روبرو می‌شم و چه وقتی به‌عنوان زبان‌آموز با واژه‌ها و اصطلاحات تازه.

ذهن آغازگر در نوشتن به من می‌گه:

هر روز صبح با نگاه تازه جهان رو ببین و توصیف کن.

ذهن آغازگر در زبان‌آموزی به من می‌گه:

«اُوَ ه ه! یه واژه یا اصطلاح تازه که قبلاً بلد نبودی. بلد نبودی چون تو مبتدی هستی، نه متخصص.»

این متخصص نبودن چقدر خوبه!

چقدر دست آدم رو باز می‌کنه و از چارچوب‌ها و الگوهای از پیش تعریف‌شده خارج می‌کنه.

چه لذتی داره که ذهن مبتدی داشته باشی—در نوشتن، یادگیری و حتی معاشرت.

ذهن آغازگر می‌گه:

«یادگیری و نوشتن هیچ وقت مسیر خطی و مستقیم نیست. اقدام برای نوشتن و یادگرفتن به تو هر لحظه یه فرصت تازه می بخشه تا بدون پیش داوری، ببینی ، بشنوی و تجربه کنی. فقط خودت رو کنجکاو نگه دار.»

پیوست:

درباره‌ی oxymoron:
عبارت A conscious unknowing یه oxymoron ؛ یعنی دو واژه که ظاهراً متضادن کنار هم قرار گرفتن و یک مفهوم عمیق ساختن. از قشنگیش هر چی بگم بازم کم گفتم.

✏️ قبلاً اینجا و اینجا هم دربارهٔ مفاهیم و آیین های ژاپنی نوشتم.

🔗 لینک مقالهٔ اول و دوم .


برچسب‌ها: واژه شناسی, لذت نوشتن, نسیم طالب

ذهن آغازگر


سر صبح یه مقاله‌ای رو شروع کردم به خوندن که توی پاراگراف اول یه سؤال گذاشته جلوی روم. سؤال داره می‌گه: «نمی‌خوای از نو ببینی؟ نمی‌خوای یه روش دیگه رو امتحان کنی؟!»

“Who is to say that the way you originally learned something is the best way?”

پیوست :برم ادامه ش رو بخونم ،ببینم دیگه چی گفته.


برچسب‌ها: Shoshin

از وقتی زبان آموز شده ام دارد می گوید:


می‌شنوی همچراغی؟!

کلمه‌ها ابزارهای قدرتمندی‌اند که ساخته شده‌اند تا جهانِ تجربه‌های شخصی و جمعی‌مان را شکل بدهند. لهجه‌ها، گویش‌ها، مترادف‌ها و متضادها هم بخشی از این ابزارند.

من یک زبان‌آموزم. ساعت‌ها کار با واژه‌ها به من نشان داده است که کلمات، علاوه بر مترادف‌های فراوان، مجموعه‌ای از تضادها را هم در دل دارند. اگر فقط به مترادف‌ها بسنده کنیم، خودمان را در یک سطح محدود محبوس کرده‌ایم. معنای بسیاری از واژه‌ها ـ چه در فارسی و چه در انگلیسی ـ تنها با نگاه کردن به متضادشان روشن می‌شود. نادیده گرفتن تضادها یعنی محروم کردن خود از بخش بزرگی از یادگیری.

و البته لهجه‌ها (accents) و گویش‌ها (dialects) هم جزئی از این مسیرند. آن‌ها فقط زیر مجموعه های ابزاری زبان نیستند؛ فرهنگ، اجتماع و حتی هنر را با خود حمل می‌کنند. اگر لهجه‌ها و گویش‌های فارسی را نادیده بگیریم، چه شاهکارهای زبانی و چه بازی‌های شیرینی که از دست می‌دهیم!

مثلاً ما به لهجهٔ خودمان می‌گوییم:

«آ چرا چای دا نخوردی، سینه پَلو کرد!»

یعنی چای سرد شد. همان‌طور که وقتی کسی سرما می‌خورد هم می‌گوییم: «فلانی سینه‌پهلو کرده».

با مزه است ، می‌دانم. اما این مثال‌ها فقط برای شوخی و تنفس یادداشت نیستند؛ برای یادآوری‌اند که دیالوگ‌ها مهم‌اند، لهجه‌ها و گویش‌ها مهم‌اند، و حتی تضادهایی که شاید خوشایند ما نباشند، مهم‌اند.

واژه‌ها فقط ابزار نیستند؛ محرک‌اند. آن‌ها قدرت شکل دادن به جهان دارند. لهجه‌ها، گویش‌ها و تضادها به تجربه شخصی و جمعی تبدیل می‌شوند و در این صورت است که یادگیری به سطح بالاتری می‌رسد و رشد جمعی شکل می‌گیرد.

برای من، توجه به متضادها در زبان‌آموزی یعنی پذیرش اینکه هیچ حقیقتی یک‌طرفه نیست. اگر فقط از یک زاویه نگاه کنم، محدود می‌شوم و شاید سال‌ها در چرخه‌ای اشتباه گرفتار بمانم.

پیشتر نیز گفته‌ام: من نه فیلسوفم، نه استاد ادبیات، فقط یک زبان‌آموزم. اما برداشت شخصی‌ام این است:

سه واژه

Accent

Dialect

و Dialectic

به نظر می‌رسد یک مسیر را نشان می‌دهند. اولی از صدا آغاز می‌شود، دومی به فرهنگ و گرامر وابسته است و سومی از ما می‌خواهد کمی بیشتر فکر کنیم.

دیالکتیک (Dialectic) یک واژه عمیقاً فلسفی است که ریشه در دیالوگ دارد. کارش این است: پیش‌فرض‌ها را روی میز می‌گذارد، آن‌ها را می‌سنجد، بعد سراغ متضادها می‌رود؛ آن بخش از معنا که همیشه بوده ، اما دورتر از ما نشسته بوده. و حالا از ما دعوت می‌کند که:

«خیلی خب همچراغی! بیا یک نگاهی هم از دریچه‌ی واژه‌های متضاد به جهان بینداز. از کجا معلوم شاید قشنگ‌تر به سازش رسیدی».

پیوست: 🌱خدایا یاداشت امروزم رو به تو سپردم!


برچسب‌ها: لذت نوشتن, واژه شناسی

گفتک


چند خط، برداشت ساده از بوستان تربیت سعدی:

«…کسی پیش من در جهان عاقل است

که مشغول خود وز جهان غافل است»

موضوع حکایت درباره‌ی غیبته.سعدی این حکایت رو اون‌قدر قشنگ و هنرمندانه نوشته که دلم نیومد تجربه‌ی خوندنش رو اینجا به اشتراک نگذارم.پس به اشتراک گذاشتم...

حتی آدمای اخلاقی‌ هم از وسوسه‌ ی بدگویی در امان نیستن.

چیزی که توی این روایت خیلی توجهم رو جلب کرد، این بود که سعدی غیبت کردن رو به تربیت خانوادگی ربط می‌ده و بعد یه نکته‌ی مهم از آداب رفاقت می‌گه...

سعدی می‌گه: «رفیقی که کنارت نیست و غایبه، دو چیز ازش حرامه؛ یکی اینکه به اموالش دست درازی کنی و دیگه اینکه پشت سرش حرف بزنی».

آخر حکایت هم خیلی شفاف نظرش رو درباره ی اصحاب غیبت اعلام می کنه و می‌گه کسی که اهل غیبته، اصلاً عاقل نیست.

پیوست: چه حسی داره اگه ما هم بعضی وقتا شبیه سعدی فکر کنیم، مثلا همین امروز ؟! خیلی حس خوبی داره؛ پس سلام به صبح جمعه.


برچسب‌ها: لذت نوشتن

Self , ستاره قطبی روان


نویسنده با واژه ها، آشپز باشی با مزه ها و شناگر بر کنترول نفس هاش مرحله به مرحله سطحی از بلوغ را تجربه می کند.

ما در هر مهارتی که به کمک تمرین به ورزیدگی برسیم از روی پل بلوغ گذشته ایم.

یک نویسنده با واژه‌ها بازی می‌کند، قالب‌های مختلف را می‌آزماید و روزها در عمق معنا و روح کلمه‌ها سیر می‌کند تا بلوغ نوشتاری را بچشد و احساساتش را در لباس شخصیت‌های داستان به نمایش بگذارد.

یک سخنران با تپق‌ها و نقدها روبه‌رو می‌شود، بارها در جمع ضایع می‌شود و تنها با تداوم و تمرین، سرانجام بلوغ کلامی را تجربه می‌کند.

یک شناگر با کنترل نفس‌ها، هماهنگی حرکت عضلات و مقابله با ترس و فشار آب، می‌آموزد که چگونه در آب شناور بماند و به سطحی از هوشیاری عضلانی و جسارت برسد.

نقاش، خیاط و آشپز هم، به مدد مدیریت موهبت‌ها و تمرین پیوسته، سطحی از بلوغ مهارتی و روانی را تجربه می‌کنند و پس از چشیدن طعم گس شکست از خود، یک خود برتر می‌سازند.

این خود برتر، همان Self است: هویت فردی، مرکز نهایی روان و ستارهٔ قطبی آدمیزاد در تاریکی‌های روان.

Self سوای تصویری است که دیگران از ما دارند و فراتر از نقش‌های اجتماعی؛ آگاهانه‌ترین و درونی‌ترین بخش وجود ماست، که به روشنایی‌ها و تاریکی‌های واقعی آگاه است و مسیر درست را به ما نشان می‌دهد.

در زبان انگلیسی، این «خود» را Self می‌نامیم و از آن نام‌ها و صفت‌های فراوان مشتق می‌کنیم.

در رویا، هنر و زندگی واقعی، Self ، نقطهٔ یکپارچه کنندهٔ روان و مرکز راهنمای درونی است که هر کس با تمرین، تحمل شکست و مواجهه با دشواری‌ها می‌تواند با حقیقت معنایی آن روبرو شود.

پیوست: هیچ "self" ــی بدون الهام خوبی ها و بدی ها رها نمی شود.


برچسب‌ها: واژه شناسی, لذت نوشتن, self

یه نکته کاربردی برای زبان آموزها


امروز یه مقاله خیلی کاربردی برام ایمیل شد به اسم:

Do You Really Need Grammar to Speak? The Science Says…

محتوای مقاله به فصیح شدن مکالمهٔ زبان آموزها خیلی کمک می کنه ،به شرطی که مفاهیمی رو وفادارانه به کار ببندیم.

مثلا:

یکی از نکات جالبی که نویسنده تأکید می‌کنه برای روان‌تر شدن مکالمه، اینه که لازم نیست همیشه بشینیم و قواعد گرامری رو که کار حضرت فیلِ خط‌به‌خط حفظ کنیم.

به جاش پیشنهاد می‌کنه بیشتر با chunks کار کنیم.

نویسنده توضیح میده که Chunks (یا همون تکه های آماده زبان) کمک می کنند به جای کلمه به کلمه جمله سازی کردن ، قالب اصلی و مورد استفاده بومی زبان ها رو یاد بگیریم و مفاهیم مختلف رو درون قالب جایگزین کنیم.

مثل:

How’s it going?

At the end of the day

I don’t think so

این عبارت های حاضر و آماده باعث می‌شن هم طبیعی تر و هم روان تر صحبت کنیم که یه مهارت خیلی توی چشمی هم هست.

چرا؟! چون تجربه نشون داده تمرکز روی گرامر معمولا جلوی روان بودن مکالمه رو می‌گیره.

یاد گرفتن عبارات آماده (chunks) می‌تونه سرعت و اعتمادبه‌نفس توی صحبت کردن رو بالا ببره.

ما توی این روش فقط کافیه قالب اصلی رو یاد بگیریم و مفاهیم مختلف رو جایگزین کنیم.

مثلا بومی زبان ها وقتی می خوان بگن یه موضوعی خیلی هم پیچیده نیست از این عبارت استفاده می کنن:

It’s not rocket science!

یعنی: «این موضوع چیز پیچیده‌ای نیست» یا «خیلی سخت نیست».

یه توضیح ساده تر هم اگه من بخوام بهش اضافه کنم، این رو می گم که:

آدم‌ها معمولاً «علم موشکی» یا همون rocket science رو نماد چیزهای خیلی پیچیده و دشوار می‌دونن. پس وقتی می‌گیم:

Learning chunks is not rocket science!

یعنی: یاد گرفتن چانک‌ها اصلاً کار سختی نیست.

پیوست: توی زبان فارسی هم اگه به خاطر داشته باشین، ما وقتی می خوایم بگیم انجام فلان فعالیت اونقدرها هم سخت نیست و طرف داره زیادی سخت میگره! از یه کنایه استفاده می کنیم و می گیم:«ای بابا! انگار می خواد آپولو هوا کنه»!

مقاله رو بخونین ،اما تحریفات من رو نادیده بگیرین.

🔗 لینک مقاله برای علاقه مندان.


برچسب‌ها: زبان آموزی

همه غار و کوه و بیابان و دشت


لیست کتاب‌ها را دادم به شاگرد کتاب‌فروشی و خودم روی صندلی نشستم...

بنا ندارم در وصف این انتظار چنان بنویسم که به نظر بیاید زیادی شلوغش کرده‌ام؛ فقط همین را بگویم که تا پسره کتاب‌ها را بیاورد، توی ذهنم گفت‌وگوهایم با او را مرور می‌کردم...

پرسیده بود: «کتاب نو؟» و من جواب داده بودم: «نه، هرچه دست‌دوم‌تر بهتر!»

من کتاب‌های دانشگاه را معمولاً از پاساژ هاتف می‌خرم؛ کتاب‌فروشی‌های پاساژ شکریِ دروازه دولت هم هستند، اما هاتفی‌ها کمی خوش‌انصاف‌ترند.

همین «هرچه دست‌دوم‌ تر، بهترین تر» بهمان تومان خرج برداشت .آن‌قدری که وجدان آدمی را وامی‌دارد جدی‌تر مایه بگذارد برای درس‌خواندن.

پسره کتاب‌ها را گذاشت روی پیش‌خوان، وارسی کردم؛ تمیز بودند. دمش گرم! صاحب قبلی برایم امانت‌داری کرده بود. همان لحظه صمیمانه برایش آرزو کردم بالای قله‌ای ایستاده باشد که من هنوز به کمرکش آن نرسیده‌ام؛ راضی از خودش، از انتخابش، بی‌غصه به خاطر کتاب‌هایی که خریده و نخوانده... به چه چیزهایی فکر می‌کنم؟! طوری حرف می‌زنم انگار خودم تا حالا همه کتاب‌هایی را که خریده‌ام شخم زده‌ام.

شخم نزده‌ام، ولی هنوز زنده ام.

هر روز از این زندگی می‌تواند قصه‌ی خودش را داشته باشد. اجبارِ سایه‌های نشدن و غیرقابل کنترل را که در نظر نگیری ، از همین سلانه‌سلانه راه رفتن هم روایت تازه درمی‌آید...

کتاب «داستان کوتاه» را شروع کردم. درس اول از مارگارت لوکه نقل قول کرده بود:

The concept of stories must have been invented as soon as human whoops and squeals turned into languag

«مفهوم داستان درست در همان لحظه زاده شد که فریادها و جیغ‌های انسان به زبان تبدیل شدند

هیچ‌کس تا حالا به این قشنگی مجابم نکرده بود که بدوی بودن ارزشمند است! صداهای خام و غریزی انسان اولیه هم می‌توانسته آدم‌ها را به دنیای قصه‌ها کوچ دهد. لوکه در همان درس اول دو کلمه‌ی عتیقه یادم داد: whoops و squeaks.

می‌بینید من چقدر ساده خوشحال می‌شوم؟! یک روز به خاطر مثلث مختلف‌الاضلاعی که خورشید می‌اندازد روی گلدان‌هایم. یک روز به خاطر دو کلمه‌ی تازه که یاد می‌گیرم.

پیکره‌ی داستان همین است؛ مشتی whoops و squeaks و بحران و کشمکش که شانه‌های ضعیف انسان با آن مواجه می‌شود. قصه چیزی جز صدا و کلمه نیست؛ روزی از دهانه‌ی غار روایت می‌شود و روزی از دهان ما...

انگار کتاب‌های دست‌دومی که مدام دست‌به‌دست می‌چرخند.

پیوست:نکنه با کتابات قهر کرده باشی؟!


برچسب‌ها: واژه شناسی, لذت نوشتن, مارگارت لوکه

این فصل را بسیار خواندن...


به گمانم قرار است این ترم لت و پار بشوم.از بین واحدهایی که برای این ترم انتخاب کردم، داستان کوتاه، فنون و صناعات ادبی و کلیات زبان‌شناسی بیش از همه چشمم را گرفته اند.

می‌دانستم این رشته با راحت‌طلبی و بی‌حوصلگی زاویه‌ی زیادی دارد .اما چشم باز کردم و دیدم که انتخابش کرده ام. هرچه جلوتر می‌روم، لزوم تمرکز و صرف وقت را بیشتر احساس می‌کنم. کتاب‌ها به هیچ وجه به شکلی نیستند که من به‌عنوان دانشجو فقط موظف به مصرفشان باشم؛ آن‌ها قرار است چالش ایجاد کنند و من را به مبارزه وادارند.

یادم می آید پسره از قول نیچه توی سایت نوشته بود:
«کتاب‌ها باید از ما چیزی بخواهند و ما را به مبارزه وادار کنند، نه اینکه فقط آرامش بدهند و سطحی خوانده شوند.»

اگر بخواهم طبق مانیفست مطالعاتی نیچه پیش بروم، هر کدام از این واحدها حداقل سه ماه زمان لازم دارند تا من را به سطحی از یادگیری و سپس به کارگیری برسانند...

این ترم باید به خودم انتهاری( یا انتحاری با هم خیلی فرق دارند) ببندم.

به همین دلیل تصمیم گرفتم یادداشتی بنویسم و عزاداری‌هایم را بریزم روی دایره و یادی کنم از دروس گفت‌وشنود و Study Skills ترم‌های گذشته، که چقدر فروتنانه پیش قدم‌های من سر تعظیم فرود آورده بودند و من نادیده‌شان گرفته بودم:
«چطورین عزیزان دل؟! یاد و خاطره‌تان گرامی


عالیجناب نیچه عزیز، خیالتان راحت!
کتاب های این ترم، من را می کشانند وسط جنگ. آرامش‌ مارامش کجا بود؟!
باید بلند شوم، مثل شوالیه‌ها ، زره بپوشم، کلاه خود بگذارم و گرز بگیرم دستم… کی بود ادعا می‌کرد می‌خواهد ژنرال شود؟ بفرما! این میدان.

من مدام تلاش می‌کردم آهسته و پیوسته پیش بروم، تازه از همه ایراد می‌گرفتم:
«چه خبرته؟! آروم.

درنگ داشته باش.

لحظه‌ها را نفس بکش.»


آ ه ه ه ه ه!!
عجب کارمایی باید پس بدهم این ترم، جناب نیچه…!

پیوست:
شهادت‌طلبی هم شعار دهان‌پرکنیه، بهار! می‌توانی بهش فکر کنی عزیزم.

🔗 پرتره نیچه.

🔗مانیفست کتاب خوانی نیچه.


برچسب‌ها: روزانه نوشت, انتخاب واحد, ادبیات انگلیسی

صدای رنگ ها


می‌دانید؟

من فکر می‌کنم دستیابی به معانی تازه و پیوندهای غیرمنتظرهٔ واژه‌ها، تا حد زیادی به تجربهٔ زیسته، کنجکاوی و دلدادگی وابسته است. همین‌طوری الله‌بختکی نمی‌شود. باید نیازش را حس کرد. مثل نیاز به وجود پیاله برای نوشیدن شربت ؛ ظرفی از اشتیاق لازم است تا بتوان با لذت کُج هر واژه را کاوید.

پس بهتر است قبل از اینکه به سراغ واژهٔ امروز برویم، شما را به تماشای این دیوارنگارهٔ بی‌تکرار و سراسر رنگ از کاخ موزه چهل‌ستون دعوت کنم:

«نگاهی دقیق به نقاشی»

نقاشی را دیدید؟

از طراحی و رنگ‌آمیزی آن لذت بردید؟ می‌توانید حدس بزنید موضوع از چه قرار است؟

به جزئیات توجه کنید:

خطوط و رنگ‌های گرم

آرامشی که در چهره‌ها نشان داده شده

حرکت دست ساقی

نوع ارتباط میان شخصیت‌ها

او که زیر سایهٔ به تنهٔ درخت تکیه داده، و آن دیگری که در حال پذیرایی ست. چقدر این آدم‌ها در لحظه‌اند!

چقدر رشک برانگیزند!

می‌بینید؟

چقدر فراغت بال و آسودگی خیال از این نقاشی برداشت می‌شود. آیا شما هم حس امنیت را از آن دریافت می‌کنید؟

اشتیاق دارم که همچنان چند سوال دیگر نیز مطرح کنم:

به نظرتان در ذهن ساقی چه می‌گذرد؟

آن شراب چه طعمی دارد؟ آیا آن قدری خنک هست که دمای فصل تصویر شده در نقاشی را برای شخصیت‌ها معتدل کند؟

اگر قرار بود موسیقی‌ای برای این صحنه پخش شود، شما چه چیزی را انتخاب می‌کردید؟

قدری درنگ کنید:

چه قدر داستان در دل این نقاشی جای دارد! و حالا تصور کنید اگر بخواهیم همهٔ این احساسات و جزئیات را با کلمات زنده کنیم و صدای رنگها را بشنویم.

واژه‌ای برای زنده کردن تصویر: Ekphrasis

در ادبیات انگلیسی تکنیکی هست که به آن Ekphrasis می‌گویند.

اکفراس یعنی نویسنده یا شاعر یک شیء یا صحنهٔ هنری با ارزش را چنان توصیف می‌کند که آن شیء در ذهن خواننده مجسم شود و به حرکت درآید.

نویسنده با قدرت کلمات، معنای عاطفی و لذت‌بخش درون اثر هنری را بیان می‌کند.

فرض کنید شما بخواهید مزهٔ نوشیدنی، زیبایی ساقی و امنیت آمیخته با تصویر را برای کسی که تا به حال این نقاشی را ندیده است، بازگو کنید.

اینجاست که جادوی Ekphrasis نمایان می‌شود:

کلمات بار عاطفی اثر هنری را به دوش می‌کشند

آن را پویا می‌کنند

حتی مزهٔ شراب را به شنونده یا خواننده می‌چشانند…

در این فرآیند، صدای رنگ ها شنیده می شود.

پیوست: این عکس مربوط به بازدید من در پاییز ۱۴۰۱ از کاخ موزهٔ چهل‌ستون است.

یک ویدئو از این بازدید دارم که تعداد بیشتری از دیوارنگاره‌ها را نشان می‌دهد، اما راستش در آن ویدئو، نظرات متفاوتی دربارهٔ بانوان تصاویر از خودم ارائه کرده‌ام. احتمال داشت این نظرات خاطر جمعیت نسوان تُپُل مُپُل را مکدر کند، بنابراین از آپلود ویدئو منصرف شدم.


برچسب‌ها: روزانه نوشت, واژه شناسی, لذت نوشتن, کاخ موزه چهل‌ستون

رنگ های دیگر


«همچنان در ستایش ادبیات»

همیشه این حس با من بوده که نگاه مردم به هنر و ادبیات، نگاهی تجملی است؛ انگار نویسنده یا هنرمند از سر بیکاری، یا از رفاه و خیال آسوده‌ای که هر روز با دریافت پیامک سود بانکی همراه است، به این دنیا رو آورده . انگار تا زمانی که استطاعت مالی نداشته باشی و برده‌ای نخری که برایت کار کند و اهرام مصر بسازد، نمی‌توانی مثل فرعون دنیای خیالی خودت را بسازی.

همیشه چنین حسی داشته‌ام؛ حس این‌که جامعه، هنر و ادبیات را با چنین نگاهی می‌سنجد.

مختص فرعون و جادوگرها و برده‌هایش.

جالب اینجاست ، حالا که کتاب «رنگ‌های دیگر» اثر اُرهان پاموک را می‌خوانم، می‌بینم او هم همین نگاه را نقد و از آن با عنوان «نگرش هنرستیزانه» یاد می‌کند. در جایی، خبرنگاری از او می‌پرسد: «شما برای چه کسی می‌نویسید؟» و او پاسخ می‌دهد:

«وقتی مادرم می‌پرسید برای چه کسی می‌نویسم، از لحن عزادار و نگرانش می‌فهمیدم در اصل دارد می‌پرسد خرج و مخارجت را از کجا درمی‌آوری؟ و وقتی دوستانم می‌پرسیدند برای چه کسی می‌نویسم، لحن تمسخرآمیزشان این را می‌رساند که مگر کسی پیدا می‌شود کتاب‌های تو را بخواند؟»

و این دو نگاه همیشه در کنار هم بوده‌اند: یا آن‌قدر مرفه و بی‌دغدغه‌ای که سراغ ادبیات و هنر رفته‌ای، یا این‌که داری عمرت را هدر می‌دهی و باید حواست باشد گرسنه نمانی.

ما در دیار خودمان یک ضرب‌المثلی داریم که می‌گوید: «دایهٔ مهربان‌تر از مادر.»

یعنی وقتی کسی احساس می‌کند خیر و صلاح دیگران را بهتر از خودشان می‌داند.

لحن بعضی‌ها طوری است که انگار دایهٔ مهربان‌تر از مادرند: «تا دیر نشده برو دنبال یک کار نان‌وآبدار...»

می‌دانی خواننده؟

من گاهی دلم می‌خواهد جایی، نیرویی، پناهی معنوی داشته باشم که در قالب کلمه و جمله خودش را نشانم دهد؛ مثل تکرار مکرر یک ترانهٔ نیروبخش که ریتمش به آدم خاطر جمعی می‌دهد و مسیر را به یاد ماندنی تر می کند.

به کرات اتفاق افتاده که ادبیات و هنر این مأمن معنوی را به من بخشیده؛ مثل نجوایی آرام از اورادی الهام‌بخش که زیر گوشم می‌گوید: ریشه‌هایم در خاک استوارند، هیچ تندبادی نمی‌تواند مرا از پا بیندازد.

غزل، گرمای دلپذیری‌ست که مرا از درون دریای یخ‌زده‌ی اضطراب بیرون می‌کشد و نجاتم می‌دهد.

می‌دانی خواننده؟

من خاکم. من بدون معجزه‌ی ادبیات و هنر خاکم.

و آدم‌ها برای بیرون آمدن از خاک و یافتن چهره‌ای قابل ذکر، به نفخه‌ی خلاقانه‌ی هنر، به معجزه‌ی واژه‌ها و به گرمابخشی غزل نیاز دارند؛ جز این که ترجیح دهی همه چیز در سکوتی خاک گرفته، دفن شود. ترجیح می دهی؟

پیوست:

اورهان پاموک توی صفحه شصت کتابش می نویسد:«اغلب گفته ام آدم هایی که قادرند خوشحال باشند بدجنس و اَبله اند،اما گاهی هم فکر می کنم : نه ، خوشحال بودن جهالت نیست، کله می خواهد . هر وقت با دختر چهار ساله ام رویا به کنار دریا می روم خوشحال ترین مرد دنیا می شوم. خوشحال ترین فرد جهان چه می خواهد ؟ طبعا دلش می خواهد همواره خوشحال ترین مرد جهان بماند.این است که می داند چه قدر مهم است که هر بار همان کارها را بکند...»

خواندن کتاب پاموک ، جیرهٔ ساعت های بی برقی ست.وقتی از ابتدایی ترین امکانات بشر مدرن محروم می شوم.خواندنش خوشحالم می کند.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, اورهان پاموک, رنگ های دیگر, کتاب نوشت

آیینه بازی !



شاعر بی‌قرار غزل‌ها، شاعر آیینه‌ها، حسین منزوی عزیزم؛ که هرچه تلاش کنیم و واژه‌ها را بر تاج طلایی شعرهایش بتراشیم و آن تاج را جواهرنشان کنیم، باز حق مطلب ادا نمی‌شود..‌.

او می‌سراید:

درون آینه روبه‌رو چه می‌بینی؟
تو ترجمان جهانی، بگو چه می‌بینی؟
تو هم شراب خودی، هم شراب‌خواره‌ی خود،
سوای خون دلت در سبو چه می‌بینی؟

به دار سوخته‌ی این نیم‌سوز عشق و امید،
که سوخت در شرر آرزو چه می‌بینی؟
در آن گلوله‌ی آتش‌گرفته‌ای که دل است،
و باد می‌بَرَدش سو به سو چه می‌بینی؟!

این غزل، یکی از ماندگارترین و درخشان‌ترین نمونه‌ها در به‌کاربردن واژه‌ی «آیینه» است.

با دقت نگاه کن، خواننده!

دوباره و دوباره این بیت‌ها را بخوان.
می‌بینی که چطور مضمون شعر در همان آغاز، در خودِ واژه‌ی «آیینه» بازتاب پیدا می‌کند؟


«درون آینه‌ٔ روبه‌رو چه می‌بینی؟
تو ترجمان جهانی، بگو چه می‌بینی؟!
»

بیایید امروز به پرسش شاعرانه‌ٔ حسین منزوی دل بدهیم و در واژه‌ی «آیینه» اندکی بیش از گذشته درنگ کنیم...

قشنگ نیست که در فارسی با هجای «یـــ» آیینه را کش می‌دهیم، و در انگلیسی، با تکرار «r» در واژه‌ی mirror، همان بازتاب را می‌شنویم؟
به خدا خیلی قشنگ است!

ما انسان‌ها در نامیدن اشیا، گاهی چنان ماهرانه عمل کرده‌ایم که خصوصیت ذاتی آن چیز را در خودِ واژه ریخته‌ایم. پیش از آن‌که «mirror» را وارد شعر و خیال کنیم، حتی در تلفظ آن خلاقیت به خرج داده‌ایم.

آیینه ابزاری‌ست که ما را به خودشناسی می‌کشاند.


چارلی چاپلین گفته است:


“The mirror is my best friend because when I cry it never laughs.”


ترجمه: «آیینه بهترین دوست من است، چون وقتی گریه می‌کنم هرگز نمی‌خندد


بله، هرگز نمی‌خندد و پرده‌ی کتمان بر واقعیت نمی‌کشد.

و باز حسین منزوی، این بار به زبان شعر، از ما می‌خواهد به آیینه نگاه کنیم و جهان را ترجمه کنیم.

و من گمان می‌کنم باید دوباره قسم بخورم:
به آیینه‌ای که واقعیت‌ها را بازتاب می‌دهد، قسم، که واژه‌ی «آیینه» در فارسی و «mirror» در انگلیسی هر دو زیبا، پرمعنا و دلبرانه‌اند.

جالب‌تر اینکه در زبان انگلیسیِ قرون وسطی، ژانری ادبی رواج داشت با نام mirror for princes. در این شیوه، نویسندگان برای پادشاهان متونی می‌نوشتند که راهنمای اخلاقی و سیاسی بود. این‌جا آیینه دیگر تنها یک شیء نبود، بلکه نمادی از خودشناسی، بازتاب‌دهنده‌ی افکار، و ابزاری برای رسیدن به آگاهی حقیقی به شمار می‌آمد.

(و امیدوارم دیگر نیاز نباشد توضیح دهم که «واقعیت» و «حقیقت» از نظر معنا با هم تفاوت دارند...)

من همچنان پس از این نوشتن‌ها، روبه‌روی آیینه می‌ایستم؛

روزها،

شب‌ها،

بارها و بارها.
و همچنان بازتاب جهان خود را در آن می‌بینم: جهانی که به اندازه‌ی نگاه من معنا می‌گیرد...

پیوست:
این بیت زیبای سعدی هم تقدیم به شما که تا انتهای یادداشت، شانه‌به‌شانه با من آمدید:

«روی تو خوش می‌نماید آینه‌ی ما
کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
»

آیینه پاکیزهٔ دل سعدی، قشنگی را بازتاب می دهد.آیینهٔ دل شما چه طور؟


برچسب‌ها: چارلی چاپلین, حسین منزوی, واژه شناسی, روزانه نوشت

تپهٔ فرشتگان


اولین چیزی که پس از باز کردن سایت توجهم را جلب کرد، نام خلاقانه‌اش بود. چندبار دست و پا شکسته خواندم: “Engelsberg Ideas” و چشم‌هایم تنگ‌تر و فکرم متمرکزتر می‌شد، و علامت سؤال دور سرم می‌چرخید:

Angels → فرشتگان

Ideas → ایده‌ها

Berg → کوه

من آدمی هستم که با کلمات زیاد درگیرم و حالا تکه‌های پازل کنار هم چیده شده بودند: «کوه ایده‌ی فرشتگان»!

از اسم تا محتوا، هیچ چیزی کم نداشت. می‌توانستم بقیه تابستان و پاییز پیش رو (ساعت‌هایی که درس و مشق ندارم) را در این تپه‌ی فرشتگان سپری کنم، میان آلبومی از چهره‌های ادبی و فلسفی با رویکردی زیبایی‌شناسانه.

بعد فهمیدم Engelsberg یک منطقه‌ی تاریخی و صنعتی در سوئد است. نخستین کارخانه‌های آهن و فولاد در ارتفاعات تپه‌ها ساخته شدند و هنوز ساختمان‌های قرمز آن دوران پابرجاست، گواهی بر نوآوری و تاریخ صنعتی.

واژه‌ی Engelsberg هم به زیبایی و فرشتگان اشاره دارد و هم یادآور جمع‌های فکری و انجمن‌هایی است که اندیشه‌ها و خلاقیت‌ها در کنار هم شکل می‌گیرند.

برای من، این سایت همان حس را دارد: تپه‌ای از اندیشه‌ها و ایده‌ها، جایی برای پرسه، آموختن و الهام گرفتن. هر مقاله و یادداشت، مانند قطعه‌ای از یک آلبوم هنری است که با دقت و عشق کنار هم قرار گرفته است.

به همین دلیل تصمیم گرفتم لذت کشف این تپه‌ی فرشتگان را با شما هم تقسیم کنم. اگر عاشق واژه‌ها و ایده‌ها هستید،

🔗 Engelsberg Ideas 🌏

سرزمینی است که نباید سیاحتش را از دست بدهید.

پیوست:
دوستی پرسیده بود: «از کجاها برای نوشتن ایده می‌گیری؟»
باید بگم: «مثلاً از پرسه زدن توی چنین سایت‌هایی و البته کتاب‌هایی که دارم. با مرور زمان، کم‌کم آن‌ها را معرفی می‌کنم.»

امید که از ترجمه ی شاعرانه بهار لذت ببرید.


برچسب‌ها: روزانه نوشت, واژه شناسی, لذت نوشتن, engelsberg

یک بشقاب پاستا پستو و راهنمای عملی بازگشت به زمین


دوست، دیشب برایم پاستا پستو درست کرد؛ یک دیس پذیرایی نسبتاً متوسط، آغشته به سس ریحان و خامه و طعم لطیف گردو.

خوردن چنین غذایی، آن هم برای وعده‌ی شام، از گناهان نابخشودنی بود. جواب رژیم غذایی‌ام را چه باید می‌دادم و همین‌طور جواب خدا را؟! حدود ششصد کیلوکالری، به همراه یک لیوان کوکاکولای قندی و گازدار.

از یک طرف، خلاقیت خوش‌طعم دوست، که به جای برش‌های مرغ از میگو استفاده کرده بود و انتظار استقبال داشت؛ و از طرف دیگر، چوب تنبیه رژیم غذایی…

برای کسی مثل من که معمولاً عادت به خوردن ماکارونی، لازانیا و انواع پاستا در وعده‌ی شبانه ندارد ـ و اگر هم اتفاق بیفتد، با رب گوجه و سس‌های گوجه‌محور همراه است، نه سس ریحان ـ این یک تجربه‌ی خوشمزه و لطیف، اما آمیخته با عذاب وجدان بود.

صبح که از خواب بیدار شدم، هنوز بوی ریحان و لطافت خامه در سرم می‌چرخید و پاهایم روی زمین بند نبود.

تنها راه برگشتن به ثبات و اتصال دوباره به زمین، یا دو ساعت کوه‌پیمایی بود یا رزرو یک سانس شنا.

شنا را انتخاب کردم… و آب، دوباره تعادلم را کوک کرد.

حسی که بعد از شنا داشتم، در زبان انگلیسی یک واژه‌ی دقیق دارد: Grounding.

مهندسان برق با این واژه آشنا هستند: اتصال ایمن به زمین برای تخلیه‌ی بار الکتریکی.

به محض شنیدن یا دیدن این واژه، تصویری از زمین، ثبات و اتصال به واقعیت در ذهن تداعی می‌شود.

متضادش را که بشنوید، دقیقاً حال قبل و بعد از شنا را حس می‌کنید: Groundless ـ بی‌پایه، بی‌اساس. همان حالتی که پیش از شنا داشتم.

اما با پایان سانس و گذاشتن پا روی زمین، به grounding رسیدم: آرام گرفتم، و یک اتصال ایمن به زمین یافتم.

به قول شاعر:

"Without grounding, even the brightest mind can be lost in the clouds."

«بدون grounding، حتی درخشان‌ترین ذهن هم می‌تواند در ابرها گم شود.»

و حالا اگر بخواهم دنباله‌ی خط شاعر را بگیرم و شیوه‌ای را ارائه بدهم که بعد از به کار بستنش، با اطمینان پاهایمان به زمین برسد، می‌گویم:

«شنا، از شنا غافل نشو عزیز من!»

پیوست:

اگر واقعاً یادداشت را تا انتها خواندید (باریکلا!) و هنوز حوصله‌ی خواندن دارید، پیشنهاد می‌کنم «در جستجوی نور» را هم بخوانید.

در این یادداشت، یک پیشنهاد جذاب برای «مدیریت توجه» ارائه و کتابی مرتبط را معرفی کرده‌ام.

🔗 یادداشت «در جستجوی نور»


برچسب‌ها: روزانه نوشت

در جستجوی نور


صبح‌ها که سپیده کم‌کم دیوار اتاقم را روشن می‌کند، صدای کلاغ‌ها و گنجشک‌ها یکی پس از دیگری خبر آمدن صبح را می دهند و کمی بعد، صدای «بدو بدو» و «سلام سلام» فلفل*، راه خواب صبحگاهی را سد می‌کند؛ خوراک صفحات صبحگاهی من مهیا می‌شود.

گاهی اگر حواسم را بیشتر توی مشت بگیرم و جمع کنم، می‌بینم خورشید از پشت تور پنجره شکل‌های نامنظم و روشن روی دیوار می‌اندازد. انگار پرده‌ها هم از خواب بیدار شده‌اند و شروع می‌کنند به طراحی نقش گلهایشان روی سینه‌ی دیوار!

بعضی وقت‌ها که می‌خواهم ذوق هنری‌ام را چاشنی کنم، موبایلم را برمی‌دارم و از طراحی پرده ها عکس می‌گیرم؛ بعد شاید همان روز جایی در اقیانوس مجازی با هشتگ #در_جستجوی_نور بسپارمشان به دست توجه و منتشرشان کنم .

این لحظه‌ها خوراک صفحات صبحگاهی هستند که مثل نور پشت پرده هر روز می‌توانند با توصیف متفاوتی روی صفحه‌های صبحگاهی من شکل بگیرند و ذهنم را برای باقی روز خلوت‌تر و آماده‌تر نگه دارند. کمی به تمرین نیاز دارد؛ اینکه تو مصمم باشی و توجهت را درست و به‌جا خرج کنی. آن چند خط نوشتن در صفحات صبحگاهی دست و ذهنم را تقویت می‌کنند و مثل یک ناظم از شهود و توجهم حفاظت می‌کنند تا در جای مناسب خرج شوند.

بعد از نوشتن صفحات صبحگاهی، وقت نوشیدن چای و خوردن صبحانه است...

"Attention is the new currency"

این ضرب‌المثل جذاب مشوق من در وفادار ماندن به صفحات صبحگاهی ست. به زبان فارسی یعنی: «توجه، سرمایه و پول جدید دنیاست.»

وای خدای من! وای خدای من! که چه دنیایی از اهمیت و معنی در لایه‌های درونی این جمله‌ی چندکلمه‌ای وجود دارد که باید مو به مو به آن پرداخت و آن را دریافت کرد.

این یعنی در دنیایی که هر پیام، هر تصویر، هر اعلان می‌خواهد دزدکی سهمی از ذهن ما را بگیرد، ما تنها با آگاه بودن می‌توانیم این سرمایه‌ی باارزش را مدیریت کنیم. هر بار که صفحات صبحگاهی را می‌نویسم، انگار که در یک بانک شخصی، توجهم را پس‌انداز می‌کنم و آن را خرج چیزهایی می‌کنم که ارزش واقعی دارند: سکوت، شهود، فکر و خلاقیتم.

وقتی صبح‌ها با دقت و حضور کامل روی کاغذ می‌نویسم، ذهنم خلوت‌تر می‌شود، شهودم روشن‌تر، و حس می‌کنم که قدرت انتخاب دارم: می‌توانم توجهم را به چیزهای بی‌اهمیت بدهم یا به خودم، به زندگی‌ام و به آنچه واقعاً مهم است. این همان جادوی صفحات صبحگاهی است؛ تمرین روزانه‌ای که هم ذهنم را قوی می‌کند و هم شهودم را بیدار نگه می‌دارد.

و بعد، با یک استکان چای و صبحانه‌ای ساده، روزم را آغاز می‌کنم؛ با این حس که اولین و مهم‌ترین سرمایه‌ام را درست خرج کرده‌ام.

شروع کنید به تمرین کردن!

نوشتن صفحات صبحگاهی راه حل سنجیده‌ایست که ذهن را برای روزی که در پیش رو دارید مهیا می‌کند. هر واژه‌ای که با دست‌های خود روی صفحات صبحگاهی می‌گذارید، نشانه‌ای روشن از بیداری و آگاهی است؛ مثل اثر خورشید بر دیواری که در طول شب تاریک و سیاه بوده است. مثل یک سرمایه‌گذاری ارزشمند برای خودتان.

پیوست:

این متن الهام گرفته از کتاب راه هنرمند اثر جولیا کامرون است و تجربه‌ی شخصی ام از تمرین صفحات صبحگاهی و مدیریت توجه را بازتاب می کند.

*فلفل پرنده ی خانگی مان است که اینجا در موردش نوشته ام.


برچسب‌ها: صفحات صبحگاهی, مدیریت توجه, جولیا کامرون, راه هنرمند