وقتی با گِل دست‌ورزی می‌کنی، هم خودت را می‌سازی هم طرحِ مورد نظرت را.

اول تصویری در کنج دلت جا می‌گیرد؛ بعد آستین بالا می‌زنی و دست‌به‌کار می‌شوی.

نمی‌دانم این روزها کجایی ؛

آیا فرصت داشته‌ای نوبرِ انارِ پاییز را بچشی ؟!

اما من، همین‌طور که ظرف گِلیِ انارم مرحله‌به‌مرحله آماده می‌شود،

خودم را برای یلدا آماده می‌کنم؛

آماده برای آغازِ روزهای بلندِ تقویم.

ظرفم هنوز کاملاً خشک نشده.

باید صبر کنم تا از خیسی بیرون بیاید، ترک‌های ریزش را نشان بدهد،

تا بعد با رنگِ سرامیک براقش کنم.

هنوز نیمه‌خام است؛

در مرحلهٔ پیش از رنگ‌آمیزی، پیش از درخشیدن.

تو رسم را بر محافظه‌کاری گذاشتی،

مثل پوستهٔ سختِ انار.

اما چطور می‌شود از بیشمار جانی که درون‌مان پنهان کرده‌ایم غافل بمانیم؟

نگاه کن: این انسان است، با استعدادهای بروزنیافته،

حتی بیشتر از دانه‌های انار.

این میوهٔ در ظاهر محافظه‌کارِ لبریز از احساسات،

همان که شاعر ترکیدن دل را به شکاف‌های سرخ روی پوسته اش تشبیه می‌کند؛

انار سال‌هاست مهمانِ سفرهٔ یلداست؛

و ما قلبِ سفیدش را نشانی می‌دانیم

از وصل‌شدن به روزهای بلندترِ تقویمِ نیاکان.

و ما خودمان مثل ظرف نیمه‌خامیم ؛

در معرض کوره های داغ و رنگ آمیزی های درخشان زندگی.

به نظرت پوستهٔ دل

از پوستهٔ انار

می‌تواند محافظه‌کارتر باشد؟

پیوست:

توی کتاب درآمدی بر ادبیات یه تعریف قشنگ راجع به «ادبیات» خوندم؛ اگه فرصت شد به زودی راجع بهش می نویسم.

🧷 می تونید اینجا « ایلِ گِلی » رو بخونید.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, طاقچه عکسام, یلدا