شمع و چراغا رو روشن کنید!


دیروز همه ی فامیل رو به جز نُه نفر از حساب اینستگرامم حذف کردم. من چیز خاصی توی حساب اینستگرامم نمی نویسم، فقط اگه یه کتاب برای خوندن پیشنهاد بدم،یه نقل قولی یه بیت شعری و یا یه عکس با موضوع سفری که پشت سر گذاشتم.خیلی هم دنبال کننده ندارم. جنجالی و چالش برانگیز هم نمی نویسم. ممکنه که توی وبلاگم برای انتقام گرفتن یه چیزایی بنویسم (چون می دونم فعلا از فک و فامیل خبری نیست) ولی توی حساب اینستگرامم انتخاب کردم که این طور تولید محتوا نداشته باشم. با این وجود و با در نظر گرفتن تمام شرایطی که موقع نوشتن توی اینستگرام لحاظ می کردم؛ بودن یه تعدادی از آشناها که دچار خطای شناختی بودن و جزییات نوشته های من رو به خودشون می گرفتن و بعد موقع دیدارای واقعی از خودشون واکنش منفی نشون میدادن. مثلاً من یه مطلب طنز از یه شخصیت تخیلی که کاملا ساخته و پرداخته ی ذهنم بوده (اسمش رو گذاشتم شاه قور) نوشته بودم ، بعدش یه بنده خدایی از فامیل این شخصیت رو به خودش گرفته بود و از اون موقع به بعد با من کج تابید. از این نمونه ها خروارها خروار وجود داره که اصلا حوصله ی پرداختن بهشون رو ندارم...

فقط دیدم دارن اذیت میشن، حتی از شعر شاعر نازک دلی مثل سهراب به خاطر این که نقل قول کردم :«دهان گلخانه ی فکر است»!! یا از سعدی عزیزم نقل قول کردم:«...بدان که ملوک از بهرِ پاسِ رعیّت‌اند نه رعیّت از بهرِ طاعتِ ملوک...»...

با خودم گفتم ،چه کاریه؟! دنیا به خودی خودش این همه اختلال و پریشانی براشون به همراه داره ، بذار این پریشانی از طرف یادداشت های من حذف بشه حداقل!

اما «شمای مهربونم که خواننده ی این یادداشت هستی»! بیا توی یه قرار مهربانانه و دوستانه به همدیگه تعهد بدیم که هم برای خودمون و هم برای دیگران حق نوشتن قائل باشیم. هر صاحب رسانه ای حق انتخاب ،قدرت سلیقه و خلاقیت منحصر به فرد خودش رو داره و الزاما قرار نیست مطابق میل ما توی صفحه ی خودش تولید محتوا داشته باشه.

ما هر لحظه نیازمند یادگیری بیشتر هستیم. اگه شرایط امکان ارسال نظر زیر نقل قول سعدی یا کتاب «ذهن ذن ،ذهن آغاز گر » ی که من پیشنهاد کردم بخونی و مابقی پست ها وجود داره. بسم الله. همونجا بنویس و تمامش کن. اگر نیست و یا کلا هر فعالیتی از طرف صاحب اون رسانه باعث رنجیده خاطر شدنمون میشه، یه درصد هم این احتمال رو بدیم که ممکنه ما دچار خطای شناختی شده باشیم در حالی که اون بنده خدا پی گیر انتخابای خودشه.

نکته:من به نوشتن از سر انتقام گرفتن اعتقاد دارم ولی نه همیشه.نه توی حساب اینستگرامم .

+روباهک یه حرف خوبی میزنه،میگه:«حرف رو بزن و بنداز وسط...».

++جرارباجی نشسته بود یه پیج گلدوزی رو توی اینستگرام پایین و بالا می کرد و با تحقیر می خندید و می گفت:«از سر بیکاری عکس گلدوزیاشونو میزارن اینستگرام و میگن این اثر هنریه امروزمه»!!

«تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل»


برچسب‌ها: روزانه نوشت

آقای پدر!


بابام سرما خورده.

علائم : تب و سرفه های شدید و کمر درد.

صدای سرفه هاش رو از پشت گوشی شنیدم ، می خواستم بمیرم . به مامانم گفتم :«دارم میام تا بابا رو ببرم دکتر ». روباهک شنید و گفت:« آره اگه از پس غرورش بر اومدی، می تونی ببریش دکتر»!

چرا شما باباها این طوری هستین؟! چرا فکر می کنید که این قدر خدا هستین که هیچ چیزی نمی تونه و نباید باعث بشه شماها خم به ابرو بیارین؟!

رفتم بالای سر حج آقا از هُرم تب تعادل نداشت. اصلا نمی تونست توی رختخوابش بشینه. بعد می گیه:«بیخودی مُلا رو بیمار نکن، حالا اگه تا بعد از ظهر بهتر نشدم، خودم می رم سر دکتر شاکران»!

خُب آخه مرد حسابی همین حالا ، همین حاضر پاشو تا من هستم بریم سر دکتر شاکران!

+ دو نسل کاملا متفاوتیم اما تاب و توان دیدن ناراحتی و رنج یکدیگر را هم نداریم.


برچسب‌ها: روزانه نوشت

حالت چطوره؟!


توی محدوه ای از زمان زندگی می کنم که گزینه های زیادی برای برگزیدن ندارم. از طرفی مهمترین انتخاب و ترجیحم داشتن احساس رضایتمندی ست. خواهان درک این احساس هم برای خودم و هم برای همه ی کسانی که به همراه من در این محدوده از زمان زندگی می کنند ، هستم.

ما هرکدام توصیف منحصر به خودمان را از جهان پیرامون و در یک محدوده زمانی مشخص داریم. من گاهی به هر آنچه به عنوان « باور » انتخاب می کنم ، نگاه می اندازم و برچسبش را از روی ذهنم بر میدارم. آن موقع است که احساس آزادانه تری پیدا می کنم و گزینه های بیشتری برای انتخاب میابم. هر چند زمانم به قاعده یک چشم برهم زدن است.دل کندن از زرق و برق «برچسب باورها» ، قدرتمندی و انعطاف لازم دارد. دستیابی به قدرت و انعطاف چالش برانگیز است.

+به همین خاطر است که می گویم: خوبه «نوشتن» هست.


برچسب‌ها: روز نوشت

همه آن ها جان بودند!


بابام پسرخواهری داشت به اسم «محسن» . قبل از این که من به دنیا بیایم ، همان اوایل جنگ ، توی جبهه شهید مفقود الاثر می شود. در حال حاضر من با خانواده ی عمه ی بزرگم زیاد رفت و آمد دارم. خانوادگی با هم مسافرت میرویم و تقریبا در ماه یکبار دور هم جمع می شویم. این روند در دوران کرونا کندتر شد و حالا دوباره اوج گرفته است. در این دور همی ها خواهر و برادرهای آقا محسن از هر دری حرف می زنند به جز خاطراتی که از محسن دارند. مثلا من تا به حال ندیده ام که عمه ام به خاطر شهادت محسن ناراحت باشد و نا آرامی کند. در عوض تا دلتان بخواهد مادربزرگم را به یاد دارم که به خاطر شهادت دایی محمد م غصه دار و پریشان خاطر بود. من هیچ کدام این دو بچه را ندیده بودم که شهید شدند.

دایی محمدم نجار بود. محسن کاسب. میدانم که دایی قبل از اینکه برود جبهه و شهید بشود به آقا جانم اصرار میکرده که دور فلان زمین ش یک چهار دیواری بکشد تا او برود و داخلش کارگاه نجاری راه بیاندازد. از دایی محمدم گفتن و از آقاجانم نشنیدن ؛ تا اینکه در بیست سالگی میرود جبهه و یکی از چندین هزار شهید عملیات والفجر هشت می شود. مامان بزرگم همیشه به خاطر این پشت گوش اندازی های آقاجانم غصه می خورد و نا آرامی می کرد.

بابام تعریف می کند که محسن خیلی رابطه ی صمیمی با عمه و شوهر عمه ام نداشت. روش زندگی آنها نمی پسندید. خودش کار می کرد. کاسب موفقی بود . پول هم خوب درمی آورد اما با ما زندگی می کرد(یعنی با پدر بزرگ و مادربزرگ و خاله ها و دایی هایش) . خانه ی خودشان نمی رفت. همیشه دلش می خواست شهید شود و جسدش برنگردد. بابام می گوید :« یک روز آمد و گفت دایی محمود! اون بیست هزارتومنی که ازم قرض گرفته بودی رو لازم دارم . یکی دو روزه جورش کن تا بیام بگیرم ازت. دو-سه روز بعد پولش رو تحویل گرفت و باهاش دمپایی و پوتین پلاستکی بچه گونه خرید و همه رو برد سیستان بلوچستان. می گفت دایی محمود! نمی دونی این سیستان بلوچستانی ها چقدر توی سختی به سر می برن».

من عکس بچه هایی که محسن برایشان پوتین و دمپایی خریده بود را توی آلبوم عکسهای عمه خانم دیده ام. محسن سال شصت و دو بعد از سفرش به سیستان و بلوچستان با عنوان بسیجی داوطلب می رود جبهه و در زبیدات، مثل هزاران بسیجی داوطلب ایرانی مفقودالاثر می شود...

چرا امروز این حرف ها افتاده توی مغزم؟! بعضی وقت ها از احساسات متضاد پر و خالی می شوم. بعضی وقت ها احساس می کنم توی کابوس زندگی می کنم. مرور بعضی خاطرات و مقایسه کردن آن با شرایط کنونی قلبم را مچاله می کند . گلویم را چنگ می اندازد. مثل کسی که توی خواب دلش می خواهد با تمام توان فریاد بزند ولی نمی تواند. شبیه گنگی می شوم که کلمه های زیادی برای گفتن دارد. کلمه هایم بغض می شود ، بغض می آید تا پشت چشم ، اما تبدیل به اشک نمی شود و ذره ذره توی گلویم آب می شود.خشم توام با بی پناهی و استیصال. به کدام در باید کوبید تا گشوده شود؟ به صورت کدام دیوار باید مشت زد تا کمی قرار گرفت؟ شیشه ی کدام پنجره را باید شکست؟

+خوبه نوشتن هست!


برچسب‌ها: روز نوشت

کلید خونه ی ستارخان تو جیب منه!


اگه قرار باشه روزی روزگاری توی پایتخت زندگی کنم ، خیابون ستارخان ،چهار راه خسرو ، خیابون خسرو جنوبی رو انتخاب می کنم. چون از ازدحام ایستگاه مترو به دور هست. میشه از توی پیاده روی خسرو جنوبی یه خط سیر و تماشایی به انتهای خسروی شمالی انداخت و زمستون و تابستون و بهار و پاییز ، سلسله جبالی که انتهای خسروی شمالی قرار گرفته رو با لذت و تحسین نگاه کرد. توی زمستون پوشیده از برف ، سفید سفید. روزهای ابری، صخره های تراشیده و تیز نیلی رنگ ، غرق در ابرهای پنبه ای . زیر نور خورشید ،نارنجی و تابنده!

من این منطقه از شهر تهران رو خیلی پسندیدم. مراکز خرید با قیمت های معقول تر . نمایشگاه های فروش خودرو و پاساژ های زرگری. میوه فروشی و فروشگاه شهروند. این یک یادداشت تبلیغاتی نیست. این یک ترجیح نامه است.

من مغازه ها و خونه هایی که درها و پنجره هاشون رو به درخت ،رو به کوهستان و رو به شور و هیجان زندگی باز میشه رو به جاهای دیگه ترجیح می دم.

من دوست دارم روزی روزگاری این خیابونا و مسیرها رو دوچرخه سواری کنم و اینقدر رکاب بزنم تا به برج آزادی برسم. از میدان صادقیه تا میدان آزادی یه خیابون پدر مادر دار فاصله است!

من توی یکی از رستوران های خیابون ستارخان صبحانه خوردم. از یکی از فروشگاه های این خیابون خرید کردم. توی بانک آینده ، نبش میدان صادقیه مبلغی رو حساب به حساب کردم. توی این خیابون شاهد بارش بارون بودم و صدای بارون رو شنیدم. زیر این بارون یک لیوان چای نبات خوردم به مبلغ بیست هزار تومان و این خیابون رو پسندیدم.

جناب خدا ! با شما هستم. من خونه ای که در و پنجره هاش رو به زندگی و درخت ها و کوهستان باز میشه رو خیلی می پسندم!

+حالا یکی میاد، میگه:«آخه تهران محله زندگیه،خدا عقلت بده»؟


برچسب‌ها: روزانه نوشت, لذت نوشتن

به فکر آینده باش!


امتحان دیروزم رو خوب ندادم. با سر درد از سرجلسه بلند شدم ، برگه ی امتحانم رو تحویل دادم و برگشتم خونه. یه دونه کیف کوچولو مچولوی دستی دارم، معمولا با خودم می برمش دانشگاه. تصویر یه دختر مو خرمایی که خودش رو توی گلدون کاشته ، روی کیفم چاپ شده. با نمکه! بعد از امتحان رفتم کیفم رو از امانت دانشگاه پس بگیرم ، تحویل دار یه نگاهی به من انداخت یه نگاهی به تصویر کیف ؛ نیشش باز شد تا بنا گوش ، گفت:«چقدر شبیه خودته!» . سرم درد می کرد. کشتی هام غرق شده بود به خاطر گندی که به امتحانم زده بود. بدون عکس العمل کیفم رو گرفتم و مثل برج زهرمار دانشگاه را ترک کردم. خسته و بی حوصله بودم به خدا ! و گرنه آدمی نیستم که سر شوخی را به این راحتی ها رها کنم و برم.


برچسب‌ها: روز نوشت

دل گم‌کرده در این شهر نه من می‌جویم !


از شاهچراغ که خارج شوی، راه مستقیم را که بگیری می رسی به یک حوضچه ی مستطیلی شکل که اگر سر صبح باشد خورشید داخلش شنا می کند زیر نظر مغازه های پوشاکی و فست فودی و سراشیبی منتهی به پارکینگ حرم...

هفته ی گذشته یک چنین روزی و در یک چنین لحظاتی از شاهچراغ خارج شدم و یکسره رسیدم به این حوضچه و سرا و اولین سوغاتی که خریداری کردم، دو عدد چشم بند خواب بود و یک جفت دستکش تور دانتل کِرمی رنگ ؛ ( برای خودم و روباهک)...

عرضم به خدمتتان در طول سفر هیچ قر و اطواری باقی نماند که با این دستکش های تور دانتل در نیاورم موقع عکاسی! یک جفت کفش نقره ای هم کنج چمدان گذاشته بودم. کفش ها تمیز بود اما به هفت-هشت سال پیش تعلق داشت. توی آرامگاه سعدیِ جان ، وسط فیگور عکاسی ، کفی هایش از هم وارفت و از رویه جدا شد ! کفش های نقره ایم را توی آرامگاه سعدی جا گذاشتم ، دستکش های دانتل را توی آرامگاه حافظ ؛ ذهن و قلبم را گوشه گوشه ی شهر شیراز !

...

*عنوان: منتخب از غزلیات سعدی.


برچسب‌ها: روزانه نوشت, سفر نوشت, لذت نوشتن, گفتک

از سفر خود چه آموختی ، جانا ؟!


رسیدن به ثبات ذهنی یا به عبارتی ذهن آگاهی و ساده تر از آن رسیدن به «هنر ظریف بی خیالی»*(عنوان کتابی هست که سالها پیش خوانده ام) شبیه قرار گرفتن در مسیر سفر است. به این سادگی ها به دست نمی آید. برای ایجاد چنین عادت هایی که احساس رضایت و بی خیالی به همراه داشته باشد، زمان و تمرین لازم است. مثل سفر که تدارکات لازم دارد.

به قول شاعر: «تا به درک و فهم امروز من» مراقبت کردن از خود و دوری و قرار نگرفتن در «روابط نا امن» یکی از اصلی ترین لوازم برای رهسپار شدن در سفر شیرین ذهن آگاهی ست...

و به تجربه ی تا کنون من «راوابط ناامن» روابطی ست که افراد در آن درک درستی از فضای شخصی و حدود یکدیگر ندارند و خود را محق این می دانند که در شخصی ترین انتخاب ها دخالت کنند و راهکار ارائه دهند. درست است که ما نمی توانیم هر چیزی را کنترل کنیم و هر کسی را از خودمان راضی نگه داریم؛ ولی این هم پذیرفتنی نیست که خودمان را در طوفان روابط ناامن هلاک کنیم.

دقت کنید که در طول روز چقدر روی وعده های غذایی و میزان آب دریافتی و از همه مهمتر تعداد نفس های خودتان تمرکز دارید ، بعد برای دیگران نسخه بپیچید و راهکار ارائه دهید. البته اگر درخواستی وجود داشت . در غیر این صورت که تکلیف مشخص است دیگر!

+بچه ها من از شیراز با کلی خاطره و تجربه ی شیرین و فراموش نشدنی برگشتم. جمعه طرفای ساعت شیش و نیم ـ هفت . به مهمونی خونه ی دایی سعید هم رسیدم. دیروز هم رفتم دانشگاه اولین امتحان پایان ترمم رو دادم. «مهارت های گفتاری و شنیداری » بود. یکی از آرزوهام اینه که توی زبان انگلیسی و رشته ی تحصیلیم که ادبیات انگلیسی هست به درجه ی رفیع نجات غریقی نائل بشم. دوست دارم توی این رشته ژنرال باشم نه سرباز. (فعلا سربازم) . دنبال فرصت مناسب هستم تا دریافت‌های سفرم رو مکتوب کنم. اما تا آخر دی ماه باید روی امتحانات متمرکز باشم. سپاسگزارم از دوستای عزیزی که پیام فرستادن!

ضرورت داره روز مادر رو گرامی بدارم. اگه شما هم یک « مامان گُلی » هستید که خواننده ی این یاداشت هستید ؛ به بنده افتخار بدید و تبریکاتم رو بپذیرید .

​​​​​


برچسب‌ها: روزانه نوشت, سفر نوشت, لذت نوشتن