فردا روز موعوده !
کوه پیمایی های روزانه م باعث شده ایده ی نوشتن روایت های جالبی به ذهنم خطور کنه...
این که تا چه مدت می تونم به برنامه ی کوه پیماییم وفادار بمونم رو ، نمی دونم. این که چند تا روایت می تونم از دل این عادت تازه ، بیرون بکشم رو ،نمی دونم. این که فضای کوه و زاویه دیدهای بیشمارش تا کی می تونن اینقدر برام مهیج باشن رو ،نمی دونم. اما یه تجربه ی بی نظیری که من توی این مدت از کوه پیمایی هام داشتم و می خوام با شما به اشتراک بذارم ؛ این بوده که وقتی ضربان قلبم روی دور تند میافته و دونه های لغزنده ی عرق روی پیشونیم پدیدار می شن، حس می کنم یه کسی تمام عضلاتم رو گردگیری کرده و نسیم خنکی رو داخل رگ های بدنم به حرکت درآورده .انضباط پیدا می کنم.
معمولا نیم ساعت می گذره ، من تازه شارژ میشم و ولع صعود، بیشتر تحریکم می کنه. من اونقدری به بالا رفتن ادامه میدم تا به سکوی تماشا برسم. سکوی تماشا وعده گاه منه. جایی که قرار همه ی روایت هام بعد از رسیدن به این نقطه شکل بگیرن. جایی که من انتخاب کردم و اسمش رو گذاشتم :«سکوی تماشا »! ...
اممممم! فکر می کنم فعلا همه توضیحاتی که مد نظرم بود رو ، گفتم . فقط یه بخش تکمیلی داره این یادداشت ، اونم بگم و برم دنبال بقیه ی زندگیم...
من تنهایی می رم کوهپیمایی. نه این که همراه نداشته باشم. خودم ترجیح می دم تنهایی برم. چون برای انجامش به اندازه ی کافی انگیزه ی درونی و دلیل شخصی و قانع کننده دارم. چون فکر می کنم دلبستگی پیدا کردن به این عادت ، خیلی اتفاق خوش آیندی هست و استمرارش رو نباید به پای کار بودن و یا پای کار نبودن آدمای دیگه ای مشروط کرد. چون کوه پیمایی تک نفره بهم این فرصت رو میده تا به خودم بیشتر گوش بدم و به تغییراتی که دوست دارم جهانم رو باهاش تماشا کنم ، نزدیکتر بشم. تنهایی کوهپیمایی کردن، اصلا تعجب برانگیز نیست. فقط یک ترجیح شخصیه. گاهی توی مسیر کوه پیمایی این اتفاق می افته؛ کسی خودش رو به من می رسونه و ازم می پرسه تنهایی اومدی؟!
جواب میدم؛ بله و تصمیم دارم تنهایی ادامه بدم تا به سکوی تماشاییم برسم. این کوه همون ارتفاعیه که من لازمش دارم تا از خودهای دیگه جدا بشم و فقط حواسم به خودم باشه...
برای همه آرزوی موفقیت می کنم و به راه خودم می رم.
برچسبها: روزانه نوشت, خاطرات صعود