ریشه ها
از خواب بیدار شدم و نوشتم:«ریشه ها حتی اگر در سخت ترین خاک گرفتار شوند.شب ها بی صدا گریه می کنند و صبح ها بی اعتنا به زخم هایشان ، راهی برای شکفتن می یابند».
برچسبها: گفتک, روزانه نوشت
از خواب بیدار شدم و نوشتم:«ریشه ها حتی اگر در سخت ترین خاک گرفتار شوند.شب ها بی صدا گریه می کنند و صبح ها بی اعتنا به زخم هایشان ، راهی برای شکفتن می یابند».
".In Elysium, we plant our words like seeds"
واژه های ما دانه های ما هستند. ما آنها را دانهدانه در مزرعه ی Elysium تجربه هایمان میکاریم. شاید بخواهیم دانه ها را در استعارهها غرق کنیم. شاید بخواهیم هر جمله، سرزمینی تازه را به مرز بهشت تجربه های ما اضافه کند. یا مرزی را از میان بردارد و محدودهای را وسعت ببخشد. چون قرار نیست در Elysium، کسی با ممنوعهها آزموده شود.
"Paradise" پاداش است، اما مشروط. پاداشی که در نهایت قرار دارد، پس از عبور از آزمونها.
"Eden" آغاز است، اما محدود. باغی که زیستن در آن ، به وسوسه نشدن مشروط است. «وسوسه نشو» تا بمانی! در Eden، اولین لغزش، تنگنایی بیپایان میآفریند. سقوط، مجازاتِ چشیدن است.
اما "Elysium" ؟ سرزمینی است که خودمان آن را میسازیم. باغ تجربههای ماست. ما از میوههای ممنوعهاش میچشیم و لذت مدام را ثبت میکنیم. این میوه، «رنج» بود؛ ما آن را چشیدهایم. این میوه، «شکست» بود؛ ما آن را چشیدهایم. در Elysium، خوردن میوهی ممنوعه کسی را از حضور محروم نمیکند، بلکه هر میوه، جهانی تازه را نشانمان می دهد.
باغهای تو در توی تجربههای ما، با واژههای ما توصیف میشوند. هر لغزش، هر تجربه، هر کلمهی تازه، طبقهای جدید به این سرزمین اضافه میکند. ما اینجا محدود به قوانین نیستیم. اینجا، «وسوسهی چشیدن» یعنی دری به سوی باغی شگفتانگیز گشودن، نه سقوط کردن. اینجا، تعریف هر واژه یعنی افقی تازه.
در Elysium، هر واژه درختی است که سایهاش را خودمان تعیین میکنیم. وسوسه؟ نه، اینجا هر وسوسه، آغازی است. پس، این بار که سیب را در دستانت گرفتی، آن را بچش. شاید جهانی تازه رُخ بنماید.

"Resonance"
Her words resonated with the rhythm of my heart
این صدا، این پژواک، طوری در دل من فرود میآید که گویی نه تنها در گوشهایم، بلکه در عمق وجودم میپیچد. انگار که از جایی دورتر، از میان زمانها و فضاها، کلمهها در من طنین میاندازند. احساساتی که فراتر از لحظههای اکنون، جان گرفته اند.
"Resonance" در زندگی من یعنی هیچ چیز بیاثر نمیماند؛ عطرها، واژه ها، نگاهها و حتی سکوت، همگی اثری بر جای میگذارند. گاهی این اثر آرام و لطیف است، گاهی طوفانی، اما همیشه در قلب آدم کاشته میشوند.
پیام امروز تو با من چنین کرد...
پژواک دنیا بود که به من رسید ساده، بیآلایش، صمیمانه. اما رستاخیزگرانه، پروانهای را از پیلهی دلم آزاد کرد، به پرواز درآورد و جهانم را به ارتعاش کشید. چنان باشکوه بود که در پاسخ نوشتم:
"دریافت پیام از تو برایم دلپذیر است، حتی اگر سالی به سالی باشد."
و در دلم گفتم:
«باعث بالزدن پروانهای در اینجا، در قلبم می شود تا جهانم را برقصاند»...
همینطور است که هر واژهای میتواند نغمهای بلندتر از صدای خودش داشته باشد. گاهی این پژواک، این Resonance، تنها در دل ماست که معنای واقعیاش را مییابد. در آنجا مفهومی برای خودش پیدا میکند و اثری از خود به جا میگذارد.
مثلاً باعث میشود لبخند بزنم...
لبخندی که از اثر بالهای پروانهای در قلبم جوانه می زند روی صورتم شاخ و برگ در می آورد ، گل می دهد! لبخندی که آرام و بیصدا، روی لبهایم شکوفا میشود. به پهنای گلبرگهای لطیف شاخه ای از گل سرخ.
و شاید کسی بپرسد:
«چرا لبخند زدی؟»
و من فقط پاسخ می دهم:
«چیز خاصی نیست!»
اما درونم، در دل دریایی که موجهای بلند و شاداب از واژه های پیام صمیمانه ی تو برخاستهاند، طوفانی از نور برپا شده است.
و این اثر، این Resonance، با کلمات تمام نمیشود. بلکه در ما میماند، درون دریای قلبی که به روی پژواک جهان گشوده است.

یک دایرهی مهلک است ؛ زمین بازیای که قواعدش را کسانی نوشتهاند که تو هر طرفش بایستی، بازی را باخته ای. باخته ای نه به این دلیل که شایسته ی بردن نبوده ای ، باخته ای چون قواعد برای باخت تو چیده شده است. باختن و غلبه ی احساس شرمندگی بر توانایی و درخشیدنت. از این دایره بیرون بیا. این محیط با این شعاع و قطر عرصه ی تو نیست، دوست جوان بلندپرواز من!
می دانم رسیدن به این پختگی زمانبر است. رسیدن به این شناخت در معاشرت ها، موی تو را سفید خواهد کرد. در این مسیر آسیب میبینی، گاهی تا عمق جان، گاهی حتی در کالبدت. اما سیاهترین بخش ماجرا جایی است که همانهایی که این قواعد را طراحی کردهاند، تظاهر میکنند که مشکل از تو بوده، تو توان و روحیهی کافی را نداشته ای.
اما حقیقت این است: این دایره را بشناس. آدمهای ریاکارش را بشناس. آرامشت را به چارچوب فکری آنها نفروش و احساس ارزشمندی خودت را در عمیق ترین و خواستنی ترین و مخفی ترین لایه ی اندیشه ات مخفی کن.
مهم نیست چطور قضاوتت می کنند. تو در درونی ترین لایه های روشن اندیشه ات گرمی کرامت را حس می کنی.
این همان مفهومی است که همچون رگههای طلای ناب، از لابهلای تمام جراحتهایت کشف می کنی:💎 Dignity 💎
+هر شنبه اینجا هستم . با یک واژه ی جدید.
من از کسایی هستم که اگه بفهمم یه نفر متولد آبان ماه با حفظ و رعایت فاصله، تمام تلاشم رو می کنم که باهاش دم خور و هم کلام نشم. فقط در حد سلام ! حالتون چطوره ! اونم از دور و بعدش فضا رو خالی می کنم تا با کژدم بازیاش بهم آسیبی نزنه و من صید و اسیر زهر کشنده ش نباشم.
اما این فقط توان و حدود کنترل شرایط از طرف من در رویارویی با یه آبان ماهیه. طرف دیگه ی صحنه اون آبانیه کژدم صفته که هیچ جوره بیخیال آدم نمیشه و تا او نیش زهری عقرب وارش رو تا نهایت رگ و ریشه ات فرو نکنه ، ول کن نیست که نیست !!
تو این ضرب المثل رو شنیده بودی خواننده ؟! این ضرب المثلی که میگه:« نیش عقرب نه از ره کینه ست / اقتضای طبیعتش این است». هان شنیده بودی؟!
لازم بود این ضرب المثل رو به یادداشتم راجع به بعضی از آبان ماهیا اضافه کنم که مشخص بشه تا اونجایی که در حد کنترل و توان من باشه ، در مواجه با یه آبان ماهی اجازه نمی دم کینه و دلخوری به وجود بیاد .فاصله رو رعایت می کنم. از همکلام شدن و صمیمیت اجتناب می کنم و چه و چه و چه!!
اما از طبیعت و سرشت بعضی از اونها نمیشه انتظار بی جا و بی مورد داشت. کژدم ،کژدمه دیگه!
+یه آبان ماهی به میهمانی دعوتم کرده! راستش وقتی توی مکالماتش از عبارت های «قربون صدقه ای» و «قدمت به روی چشم» استفاده می کنه؛ بیشتر ازش می ترسم . با خودم می گم: «یعنی چه خوابی دیده برامون؟! چطوری می خواد زجر کشمون کنه؟!» متاسفم نمی خوام اینقدر منفی بافی کنم.فقط احساس و تجربه ی این چند سال مواجهه با تعدادی آبان ماهی رو یاداشت کردم. امیدوارم شما که خواننده ی این یادداشتی تجربه های متناقض و چه بسا بهتری رو داشته باشی.