شاعر بی‌قرار غزل‌ها، شاعر آیینه‌ها، حسین منزوی عزیزم؛ که هرچه تلاش کنیم و واژه‌ها را بر تاج طلایی شعرهایش بتراشیم و آن تاج را جواهرنشان کنیم، باز حق مطلب ادا نمی‌شود..‌.

او می‌سراید:

درون آینه روبه‌رو چه می‌بینی؟
تو ترجمان جهانی، بگو چه می‌بینی؟
تو هم شراب خودی، هم شراب‌خواره‌ی خود،
سوای خون دلت در سبو چه می‌بینی؟

به دار سوخته‌ی این نیم‌سوز عشق و امید،
که سوخت در شرر آرزو چه می‌بینی؟
در آن گلوله‌ی آتش‌گرفته‌ای که دل است،
و باد می‌بَرَدش سو به سو چه می‌بینی؟!

این غزل، یکی از ماندگارترین و درخشان‌ترین نمونه‌ها در به‌کاربردن واژه‌ی «آیینه» است.

با دقت نگاه کن، خواننده!

دوباره و دوباره این بیت‌ها را بخوان.
می‌بینی که چطور مضمون شعر در همان آغاز، در خودِ واژه‌ی «آیینه» بازتاب پیدا می‌کند؟


«درون آینه‌ٔ روبه‌رو چه می‌بینی؟
تو ترجمان جهانی، بگو چه می‌بینی؟!
»

بیایید امروز به پرسش شاعرانه‌ٔ حسین منزوی دل بدهیم و در واژه‌ی «آیینه» اندکی بیش از گذشته درنگ کنیم...

قشنگ نیست که در فارسی با هجای «یـــ» آیینه را کش می‌دهیم، و در انگلیسی، با تکرار «r» در واژه‌ی mirror، همان بازتاب را می‌شنویم؟
به خدا خیلی قشنگ است!

ما انسان‌ها در نامیدن اشیا، گاهی چنان ماهرانه عمل کرده‌ایم که خصوصیت ذاتی آن چیز را در خودِ واژه ریخته‌ایم. پیش از آن‌که «mirror» را وارد شعر و خیال کنیم، حتی در تلفظ آن خلاقیت به خرج داده‌ایم.

آیینه ابزاری‌ست که ما را به خودشناسی می‌کشاند.


چارلی چاپلین گفته است:


“The mirror is my best friend because when I cry it never laughs.”


ترجمه: «آیینه بهترین دوست من است، چون وقتی گریه می‌کنم هرگز نمی‌خندد


بله، هرگز نمی‌خندد و پرده‌ی کتمان بر واقعیت نمی‌کشد.

و باز حسین منزوی، این بار به زبان شعر، از ما می‌خواهد به آیینه نگاه کنیم و جهان را ترجمه کنیم.

و من گمان می‌کنم باید دوباره قسم بخورم:
به آیینه‌ای که واقعیت‌ها را بازتاب می‌دهد، قسم، که واژه‌ی «آیینه» در فارسی و «mirror» در انگلیسی هر دو زیبا، پرمعنا و دلبرانه‌اند.

جالب‌تر اینکه در زبان انگلیسیِ قرون وسطی، ژانری ادبی رواج داشت با نام mirror for princes. در این شیوه، نویسندگان برای پادشاهان متونی می‌نوشتند که راهنمای اخلاقی و سیاسی بود. این‌جا آیینه دیگر تنها یک شیء نبود، بلکه نمادی از خودشناسی، بازتاب‌دهنده‌ی افکار، و ابزاری برای رسیدن به آگاهی حقیقی به شمار می‌آمد.

(و امیدوارم دیگر نیاز نباشد توضیح دهم که «واقعیت» و «حقیقت» از نظر معنا با هم تفاوت دارند...)

من همچنان پس از این نوشتن‌ها، روبه‌روی آیینه می‌ایستم؛

روزها،

شب‌ها،

بارها و بارها.
و همچنان بازتاب جهان خود را در آن می‌بینم: جهانی که به اندازه‌ی نگاه من معنا می‌گیرد...

پیوست:
این بیت زیبای سعدی هم تقدیم به شما که تا انتهای یادداشت، شانه‌به‌شانه با من آمدید:

«روی تو خوش می‌نماید آینه‌ی ما
کآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
»

آیینه پاکیزهٔ دل سعدی، قشنگی را بازتاب می دهد.آیینهٔ دل شما چه طور؟


برچسب‌ها: چارلی چاپلین, حسین منزوی, واژه شناسی, روزانه نوشت