لحظه های لرزان


نمی‌دانی چقدر تماشا دارد لحظه‌ای که با واقعیت ضعف‌هایم روبه‌رو می‌شوم؛

لحظه‌ای که گوشه‌ای از نقص‌هایم را روی کاغذ افشا می‌کنم و می‌بینم دیوار ترس‌هایم آهسته فرو می‌ریزد.

نقص‌ها و ضعف‌هایی که در نگاه اول، دلم می‌خواهد مقصرش را بیرون از خودم پیدا کنم؛

بار مسئولیتش را بر دوش دیگری بیندازم؛

و از هر چیزی که مرا می‌ترساند، فرار کنم.

اما نه.

هیچ‌کس مقصر نیست.

این کار ناتمام من است.

و این لشکرِ تا بن دندان مسلحِ ترس‌های من.

این «تجربه ایست که سهم من» است که مرا انتخاب کرده و من باید آن را از سر بگذرانم.

پیوست:

زمانه نقش تازه ای به عهده‌ام گذاشته که از اجرای آن ترسیده‌ام، و برای آرام‌تر شدن، خودم را به معنای این واژه‌ها و ترکیب‌ها مشغول کرده‌ام:

Self-worth — ارزشمندی درونی

Quantity over perfection — ارجحیتِ کمیت بر کمال‌گرایی

Exposure — در معرض دید بودن

Unapologetic — بی‌تعارف

Creative muscle — ماهیچهٔ خلاقیت

Creative truth — حقیقتِ خلاقیت

Beyond approval — فراتر از تأیید دیگران

The quiet rebellion of creating — شورشِ آرامِ خلق کردن

صدایی تهِ ذهنم هست که می‌گوید این بعداز ظهر از آن بعدازظهرهای جمعه‌ای است که هر بار خاطره‌اش را مرور خواهی کرد؛

پس نترس و آن‌چنان با طمأنینه قدم بردار که بعدها بگویی: «یادش به خیر…»


برچسب‌ها: لذت نوشتن

این نیز بگذرد!


همیشه می‌گه: «خوبیش به اینه که می‌گذره

و یه آیین توی ژاپن هست که معنی همین عبارت رو منتقل می کنه: Mujōkan ؛ درک گذرا بودن لحظات زندگی.

معمولا آدمای سرد و گرم‌چشیده بهش ایمان دارن. ما بارها ازشون شنیدیم ، و دیدم که بعد گفتنش یه نفس عمیق از ته دل می‌کشن...

از هر طرفی که بهش نگاه می‌کنم، زرد و نارنجی و خشک شده.

تک درخت توت وسط حیاط همسایهٔ طبقه پایین رو می‌گم.

من پاییز رو دوست دارم، اما این روزهای بی‌بارون داره از تحملم خارج میشه.

حس می‌کنم مغزم شده مشت محکم و گره‌خورده‌ای که دلش می‌خواد مدام کوبیده بشه توی صورت دیوار.

هوای خشک، مغز منقبض و خشمگین هم میاره دیگه…

دلم برای بچه‌ها و زن و مرد این شهر، برای زمین، برای درخت‌ها، برای رکود مداوم جریان زنده‌رود می‌سوزه.

ولی…

ولی چه میشه کرد واقعاً؟

خوبیش به اینه که می‌گذره.

آه . . .

پیوست:

بالاخره یه روز میاد که این پنجره رو باز می کنم و سرم رو فرو می برم توی شکم هوای بارون خورده و مشتم رو زیر آسمون بارونی باز می کنم.

آره ! این اون چیزیه که از ته دل می خوام.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Mujokan

جرعه پانزدهم


بگو به باران

ببارد امشب

بگو بشويد از رخ

غبار اين كوچه باغ ها را

كه در زلالش

سحر بجويد

ز بی كران ها

حضور ما را

به جست و جوی كرانه هايی

كه راه برگشت از آن ندانيم

من و تو بيدار و محو ديدار

سبک‌تر از ماه تاب و از خواب

روانه در شط نور و نرما

ترانه‌ای بر لبان باديم

بگو به باران ببارد امشب

بگو بشويد از رخ

غبار اين كوچه باغ ها را

*دکتر شفیعی کدکنی

پیوست:

توی تابستون یادداشت کوتاهی درباره‌ی بوی خاک بارون‌خورده نوشتم. اگه تمایل داشتی می‌تونی 🧷 اینجا « عطر خدایان خاک » رو هم بخونی.


برچسب‌ها: گفتک, شفیعی کدکنی, petrichor

زیر گنبد بازارچه


تا جایی که در خاطر دارم، زیر بازارچه‌ی علی قُلی آقا یک کارگاه بزرگ نجاری بود، دو بقالی، یک سبزی‌فروشی دو نبش، سقاخانه و یک تلفن عمومی که روبروی درب ورودی مسجد سرپا کرده بودند؛ و آب جاری که در مادی علیقلی آقا کله می‌زد.

من هر وقت زیر گنبد این بازارچه می‌ایستم، احساس می‌کنم هنوز بچه‌ام، در حالی که به شکل غیرقابل وصفی پیرم. فضای زیر بازارچه مثل چسب فوری، خاطرات کودکی‌ام را به واقعیت اکنون می‌چسباند؛ چسبندگی‌ای که وحدتی صمیمانه میان دوران خردسالی و بزرگسالی ایجاد می‌کند.

استاد تاریخ هنرِ روباهک می‌گفت که گنبد این بازارچه را رج‌به‌رج دو یا چهار معمار همزمان ساخته‌اند.

برای من که مدتی است زوایای نوشتاری را بررسی می‌کنم و دوست دارم معناهای شفاف‌تری از کلمات را تجربه کنم، مرور این خاطرات به شیرینی و گرمی خوردن یک ظرف لبوی داغ در غروب پاییز است.

یادم می‌آید بچه که بودم، دوست داشتم زیر این گنبد آواز تمرین کنم؛ چون صدایم موج برمی‌داشت، انعکاس پیدا می‌کرد و بلندتر می شد ؛ انگار پشت میکروفنم.

امروز غروب رفتم خانه‌ی باباجان و تصمیم گرفتم زمان پیاده‌روی‌ام را با او در محله‌ی پدری سپری کنم.

اینجا توانستم زبان آشنای کودکی‌ام را دوباره بشنوم. بعضی وقت‌ها دلم نمی‌خواهد چیزهای تازه یاد بگیرم؛ دلم می‌خواهد فقط صمیمیت‌ها و جسارت کودکی‌ام را به خاطر بیاورم؛ روزهایی که دست در دست باباجان روی این سنگفرش‌ها قدم می‌زدم، مثل هر بچه‌ی دیگری که به همراه پدرش به گردش می‌رود و اصلاً به این فکر نمی‌کند که خطری ممکن است تهدیدش کند.

پیوست: یادت میاد، دوست داشتیم توی سراشیبی کوچه‌پس‌کوچه‌ها تندتر راه بریم یا حتی بدویم؟! شهر یه سراشیبی معروف بین بچه ها داره، یادم باشه یه روز یه عکس ازش ماندگار کنم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, بازارچه علیقلی آقا

داستانک


...مرغی را تیری زدند؛

مرغ باز پس نگریست و با زبان حال با تیر گفت:

«تو به من چون رسیدی؟!»

تیر پاسخ داد: «از تو چیزی در ما تعبیه کرده‌اند که آن ما را در تو رساند…»

*مجالس پنج‌گانه سعدی


برچسب‌ها: گفتک, مجالس پنجگانه

هر جا تو باشی معدن یاقوت آنجاست


روباهک

امروز نفر اول استان

توی رشته طراحی و ساخت طلا و جواهر شد.

پیوست:تلاش گم شدنی نیست جانکم!


برچسب‌ها: یادگار

نوشتن برای نوشتن


کفِ چهارباغم.

این را که می‌گویم، منظورم این نیست بخواهم ذوقِ سرشار از بودن در کف چهارباغ را با بودن در کف Bahnhofstrasse زوریخ برابر بدانم.

منظورم این است در جایی هستم پر از خاطره.

شاید اگر کسی بشنود:

حالا دارم کف چهارباغ قدم می‌زنم،

و گنجشک‌ها را می‌بینم که از سرِ راهم می‌پرند،

و سوز و سرمای نازک نارنجیِ هوا بوی خاکِ تشنه‌ی شهر را به مشامم می‌رساند،

و از کنار مردمِ پاییز‌پوشی که توی کافه‌ها نشسته‌اند، ذرت مکزیکی می‌خورند و بستنی قیفی سفارش می‌دهند

و دختر و پسرهایی را که ریز میان‌شان لبخندها و بوسه‌هایی رد و بدل می‌شود، عبور می کنم؛

...شاید اگر کسی این چیزها را بشنود؛

بگوید:

«خوش به حالت!»

«خوش به حالت که داری توی چهارباغ قدم می‌زنی!»

خوب است بگویم چندین هزار قدم در این خیابان برداشته‌ام؟

دارم می‌روم کتابخانه‌ی مرکزی، سرِ خیابانِ هشت‌بهشت.

کتابی لازم دارم؛ در کتابخانه‌ی دانشگاه پیدایش نکردم.

و خوب است بگویم چند صد بار پله‌های کتابخانه را بالا رفته‌ام

و هر بار به مجسمه‌ی پرنده‌ی اریگامیِ ورودی سلام کرده‌ام؟

«سلام، پرنده!»

می‌دانید چرا توصیف این مسیر برایم مهم و نوستالژیک است؟

در همین رفت‌و‌آمدها تصمیم گرفتم زبان‌آموز شوم ؛

در مسیری که هیچ پیشینه‌ای در آن نداشتم.

جهانم شده بود تکرارِ روتین‌ها،

و ذهنم گرسنه ؛ گرسنه‌ی نوآوری، کنجکاوی و اتصال به زاویه‌دیدهای تازه و هویت زبانی آدم های دور دست.

احساس می‌کردم ذهنم نیاز به خانه‌تکانی دارد.

باید اشیای مستعمل را حراج می کردم، و کلمه‌به‌کلمه از نو می چیدم و از نو با جهان وارد گفت‌و‌گو می شدم.

هزاران قدم پیاده‌روی کف چهارباغ، مرا میانِ دروازه‌ی شهرِ زبان‌آموزی گذاشت.

نپرسیده، جوابتان را می‌دهم:

بلی، زبان‌آموز بودن سخت است ؛ خیلی سخت و گاهی مرا به گریه می‌اندازد.

اما اگر مشقتِ حرکت را از جانِ زندگی بگیریم، دیگر زندگی، زندگی نیست.

به گنجشک‌ها نگاه کن، چه هیجانی دارند!

دوست گفته بود:

«قصه‌ای را که دلت می‌خواهد فردا زندگی کنی، امروز در جایی بنویس و ماندگار کن.»

و من امروز واژه‌ای تازه یاد گرفته‌ام: metatext یعنی «درباره‌ی متن».

واژه‌ای‌ست برای یک تکنیکِ خلاقانه در نوشتن:

وقتی نویسنده از دلِ قصه‌ی خودش بیرون می‌آید،

از سرِ کنجکاوی نگاهی به آن می‌اندازد،

و دوباره بازمی‌گردد تا نظر یا حتی انتقادش را در جریانِ داستان خودش بگنجاند.

بنا به تجربه می‌گویم: metatext فقط یک اصطلاحِ ادبی نیست؛

می‌تواند مفهومی روان‌شناسانه هم باشد.

وقتی لحظه‌ای درنگ کردم و به قصه‌ای که تاکنون نوشته بودم نگاهی انداختم،

و تصمیم گرفتم دروازه‌ای از شهری ناشناخته را به روی شخصیتِ روایتم بگشایم؛

شهری پر از گره‌ها و رنج‌های پیش‌بینی‌نشده.

در هر صورت، هیچ قصه‌ای نیست شخصیت‌هایش با چالش روبه‌رو نشوند

یا حتی ناکام از نتیجه بمانند.

تفاوتِ شخصیت‌های داستان‌های ما بسته به تفاوتِ مسیرهایی‌ست که انتخاب می‌کنند.

تفاوتِ من و شما بسته به مسیری‌ست که برمی‌گزینیم ،

بسته به درنگ، بازنگری، تصمیم، و زاویه‌ی نگاهمان به پروازِ پرنده‌ها.

من، کفِ چهارباغِ اصفهان...

و شما ، کفِ Bahnhofstrasse زوریخ در کشورِ سوئیس.

پیوست:

آسمانِ گرد گرفته‌ی شهرِ عزیزم باید هرچه زودتر بباری!

اگر بباری، به خدا بیشتر قربان‌صدقه‌ات خواهم رفت ؛ قول می‌دهم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, واژه شناسی, Metatext

زیبایی حقیقت است، حقیقت زیبایی


یادداشتی کوتاه درباره گذر زمان و دگرگونی لحظه‌ها و ماندگاری زیبایی

این آفتابی که سایه‌ی گل‌های روی پرده‌ی توری را انداخته روی دیوار،
کم‌کم پهن‌تر و پهن‌تر می‌شود.

اول چهارگوش‌های نامتقارن و سپس خط های مورب.
بعدازظهر کم‌جان‌تر است و وقتی غروب برسد، محوِ محو می‌شود.

با غروب، ناپایداریِ نورِ ماه و سایه‌هایی که مهتاب روی دیوار می‌اندازد،
همان شتاب را در محو شدن دارد که نور خورشید.

در خاطرم هست که این ناپایداری و گذرا بودنِ جهان را از کودکی در قصه‌ی ابراهیم علیه‌السلام شنیده‌ام.
شنیده‌ام که او با جماعتی به پرستشِ ماه پرداخت و چون ماه افول کرد، به پرستشِ خورشید روی آورد.

وقتی خورشید غروب کرد، رو به مردم گفت که در جستجوی قدرتی ماندگار است؛
قدرتی که پیوسته خورشید را از مشرق بیدار می‌کند و در مغرب در خواب فرو می‌برد،
قدرتی که ماه و ستاره و خورشید را آفریده است.

این قصه را بارها شنیده‌ام، اما قصد من در این یادداشت، سرِ دست گرفتنِ ایمان ابراهیمی نیست، خواننده‌ی عزیز!

چند روزی این‌جا نبوده‌ام و کمی دلم تنگ شده و قصدم بیشتر اشاره به ناپایداریِ جهان و لحظه‌هایی است که می‌گذرند و بازنمی‌گردند.

این آفتابی که حالا هست و گل‌های روی پرده‌ی توری را انداخته روی دیوار،
چند ساعت دیگر نیست.
دیوار، خالیِ خالی می‌شود؛
خودش می ماند و رنگ ساده‌ اش که نیاز به مرمت دارد.

به نظرم این ناپایداری تهدید نیست؛
نمی‌خواهد دل آدم را خالی کند.
فقط می‌خواهد بگوید ما لحظه‌به‌لحظه با چیزهای نامعلوم روبه‌رو می‌شویم،
که هیچ اطلاع قبلی از آن نداریم.

درکِ جهانِ ناپایدار، رهایی می‌آورد.

برای لحظه‌ای از نور و سایه‌ و رنگ‌ لبریزیم،
و در لحظه‌ای دیگر، خالی بودن و ناپایداریِ جهان را تجربه می‌کنیم
و از سایه‌ها و رنگ‌ها خالی می‌شویم.

احساس می‌کنم یادداشت زیادی دارد فلسفی می‌شود. نیست این‌طور؟

بی‌خیال!
بیا دیوار فلسفی یادداشت را بشکنیم و قائله را شاعرانه ختم کنیم.
فضا دلچسب‌تر می شود اگر به همراه مولوی بخوانیم:

«ای نشسته تو در این خانهٔ پر نقش و خیال!
خیز از این خانه برو، رخت ببر، هیچ مگو.
گفتم: ای دل، پدری کن، نه که این وصف خداست؟
گفت: این هست، ولی جانِ پدر، هیچ مگو.»

پیوست: عنوان نقل قولی از جان کیتس:
Beauty is truth, truth beauty

پس از بازنگری: بهار! جهش فکری یاداشتت زیاد ، ولی اشکال نداره.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Mujokan

ایلِ گِلی


با دستای گِلی، ناشیانه چند تا آدمکِ سفالی ساختیم و به قیافه‌هاشون کُلی خندیدیم.

امروز خونه‌ی باباجان بودیم. سرِ راه، یه بسته گِلِ رُس و چند تا دونه ابزار کار با گِل خریدم و با خودم بردم مهمونی.

به‌محض اینکه بساط پهن شد، یه ایل مشغول گِل‌بازی شد.

کاسه و بشقاب‌های کج‌ومعوج، گلدون‌های نامتقارن، نون بربری و نون سنگکِ گِلی...

خنده‌دارترین سازه‌های ممکن؛ پُر از عیب و ایراد.

چه ماده‌ی عجیبی بود این گِلِ رُس!

باورم نمی شد بتونه برای مدتی ملال رو از ما دور کنه و از دلِ این دست‌سازه‌های ناقص و ناتمام،

شوخ‌طبعی و آرامش بیرون بکشه.

پیوست:لحظه‌هایی توی زندگی هست که آدم دلش نمیاد با هیچ‌چیز عوضش کنه. به این لحظه‌ها می‌گن «لحظه‌های نجات».

🧷اینجا درباره «جریان سیال ذهن» نوشتم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, بازی با گِل

آدمِ گِلی


یک کارگاه کوچک نوشتاری درباره‌ی فرایند جریان سیال ذهن یا همان گفت‌وگوی درونی.

اضطراب جا ماندن

خدا می‌داند که چقدر از برنامه‌ی مطالعاتی مهر عقب مانده‌ام. چندین روز از آبان گذشته و من هنوز به کاغذهای برنامه‌ریزی مهر ماه آویزانم.

چرا برنامه‌ام با زمان کنار نمی‌آید؟ چرا همیشه از همدیگر جا می‌مانند؟

پاییز انگار افتاده توی سراشیبی؛ روزها و شب‌ها بی‌وقفه سُر می‌خورند و من، بیهوده می‌کوشم قطره‌های زمان را میان انگشتانم نگه دارم.

وقت، مثل آب جاری، از شکاف انگشت‌هایم می‌چکد پایین، می‌ریزد روی زمین، می‌لغزد میان روزهای گذشته و حیف می‌شود.

وقتی پاییز به آخر برسد، باید دست در حلقومم ببرم، صدای خجالت‌زده‌ای را بیرون بکشم و از خودم بپرسم:

چند تا جوجه دارم؟ واقعاً چند تا؟

کاش می‌شد در زمان‌های مختلف تناسخ پیدا کرد!

کاش نیرویی داشتم که می‌توانستم زمان را عقب بکشم،

به او نهیب بزنم: «کجا با این شتاب؟ بایست... من جا ماندم!»

دوست می‌گوید:

«نگران چی هستی؟! کار را دست انجام می‌دهد، اما چشم ازش می‌ترسد...»

عزیز جان، تو مثل من ترس از عقب ماندن و انبوه کارهایی که روی سرم ریخته، دلت را به اندازه‌ی چاه تاریک کنعان خالی نکرده تا بدانی بر من چه می‌گذرد.

چاهی تاریک، تهی از دستِ دعاگویِ پیامبری تا دست استمدادم را بگیرد و به دست خدای آن بالا مالاها برساند...


در این میانه دارم زندگی‌نامه‌ی جیم جویس را می‌خوانم — برنامه‌ی مطالعاتی روزهای بیست‌وسوم ــ چهارم مهر ماه.

در داستان Clay از مستر جویس، سبک Stream of Consciousness یا همان جریان سیال ذهن را بررسی می‌کنم.

روایتی که از برنامه‌ی روزانه‌ام در ابتدای یادداشت نقل کردم، تمرینی بود برای به تصویر کشیدن آن‌چه از جریان سیال ذهن تا به حال آموخته‌ام.

جریان سیال ذهن یعنی چه؟

در این سبک، نویسنده به‌جای این‌که بگوید «چه اتفاقی افتاد»، درون ذهن شخصیت می‌رود و نشان می‌دهد «چگونه دارد اتفاق می‌افتد».

نویسنده، کاری به دنیای بیرونی ندارد؛ قصه را از درون ذهن شخصیت به جریان می‌اندازد.

داستان لحظه‌به‌لحظه، با هر قدم درست یا لغزنده‌ای که شخصیت برمی‌دارد، نمایش داده می‌شود.

قصه از بگو‌مگوهای ذهنی شخصیت با خودش شکل می‌گیرد.

شخصیت قدم می‌زند، انتخاب می‌کند، گرفتار می‌شود، تجربه می‌کند — و پیکر داستان ساخته می‌شود.

بیا تمرین کنیم

بیا با هم آدمی را با چشم بسته تصور کنیم که بناست حدس بزند چه چیزی را دارد لمس می‌کند.

او آرام قدم برمی‌دارد، دست‌هایش را در هوا پایین و بالا می‌برد تا به میز برسد و بعد با سرانگشت‌هایش تکه‌ای از گِل رُس را لمس می‌کند.

نویسنده در شرح این صحنه باید به ذهن شخصیت نفوذ پیدا کند؛

انعطاف‌پذیری، رطوبت و بوی خوش خاک را از زبان او شرح دهد،

و با یاری گرفتن از حس لامسه‌ی او به خواننده نشان دهد که دارد درباره‌ی یک تکه گِلِ رُس حرف می‌زند.

زبان، هویت و انسان ناتمام

در این سبک، زبان هویت اصلی خودش را پیدا می‌کند.

حتی گاهی نوشتار به عبارت‌های محاوره‌ای و گویش‌های بومیِ شخصیت‌ها تغییر پیدا می‌کند و نگارش ادبی کنار می‌رود.

چون در جریان سیال ذهن، نویسنده قرار است انسان، تجربه‌ها و میزان شناختش از خود را بر پرده‌ای از واژه‌ها به نمایش بگذارد و تمام حواس خواننده را درگیر کند.

«لمس تکه‌ای از گِلِ رُس در اوج داستانِ جریان سیال ذهن،

نمادی‌ست از انسانِ ناتمام و ضعیف،

از تغییر شکل‌های مداوم در مسیر آگاهی،

و گاهی نشانه‌ای از سازش و مدارا در برابر آزادی اراده.»

نتیجه مورد علاقه نویسنده

نتیجه‌ای که از فرایند سیال ذهن یا گفت‌وگوهای درونی در داستان حاصل می‌شود،

یک چرخش تازه و عمیق در سبک داستان‌نویسی است ؛

چرخشی که توضیحاتش را به دست روزهای آینده می‌سپارم.

پیوست:

حالا که صبورانه تا اینجای یادداشت پیش آمدی،

چند خطی از دنیای ذهنی خودت ماندگار کن.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, JamesJoyce, StreamOfConsciousness, Interior Monologue

خدای دلشوره


یادداشتی شخصی درباره‌ی دلشوره‌های روزمره و ملاقات با اسطوره یونانی Pan در جنگل آرکادیا.

آفتاب نزده از خواب بیدار می‌شوم.

یک شب را پشت سر گذاشته‌ام، اما هنوز همان آدم دیروزی‌ام؛ پر از دلشوره.

حتی وقتی دقیق می‌دانم چه کارهایی باید در طول روز انجام بدهم، باز هم دل‌نگرانی دارم.

از آن مهم‌تر، می‌دانم که آن کارها چقدر ارزشمند هستند و من چقدر به انجام آن ها علاقه‌مندم.

اما چرا این همه دل‌نگرانی دارم؟

تازگی‌ها به این نتیجه رسیده‌ام هر وقت می‌خواهم کاری را انجام بدهم که از خود الانم بزرگ‌تر است، دلم شور می‌زند.

این ترس، مانع حرکت می‌شود و در بهترین حالت، حرکتم را کند می‌کند.

از برنامه‌هایم عقب می‌افتم.

امروزی‌ها برای قد و قواره‌ی این حس، واژه‌ای مدرن تراشیده‌اند.

واژه‌ای که از دل غریزه‌ی هر موجودی برمی‌خیزد.

احساس می‌شود؟ اوه، نه — کاملاً ظاهر می‌شود؛ خودش و اثراتی که از خودش به جا می‌گذارد.

خودمانی‌اش می‌شود «دلشوره».

و اگر بخواهیم باکلاس‌تر صدایش بزنیم، می‌گوییم: panic.

این روزها همه جا هست؛ میهمان ناخوانده‌ی قلوب.

حالا که تا اینجای یادداشت آمده‌ای و شاید گاهی با من هم‌داستان شده باشی ،

به قول بعضی از بلاگرهای بلاگفایی، شاید حتی panic attack را تجربه کرده باشی.

خوب گوش کن تا پایِ (پا که چه عرض کنم، سُم‌هایِ) یک شخصیت اسطوره‌ای را به این دلشوره‌های گاه و بی‌گاهت باز کنم.

خدای یونانیِ چراگاه و جنگل؛ موجودی نیمه‌انسان و نیمه‌بُز به نام Pan

شاید ریشه‌ی بسیاری از حملات پانیک تو، زیر سر او باشد.

Pan، خدای اساطیری و نماینده‌ی طبیعت و غریزه‌ی ماست؛

همان بخش ناهوشیاری که همیشه تلاش می‌کنیم بر آن غلبه کنیم تا چالش‌های باارزش‌مان را پشت سر بگذاریم.

ما می‌خواهیم از جنگل تاریک عبور کنیم، و Pan در آن جنگل خوابیده است.

می‌بینی، خواننده؟

در آرکادیا، میان انبوه درختان سبزِ تیره و سایه‌دار.

وقتی باد به زوزه می‌افتد و نوای فلوت Pan همه‌جا می‌پیچد، در گوش‌هایت، در مغزت، و در ضربان قلبت رخنه می‌کند.

تو با ریشه‌ها ملاقات می‌کنی ؛ با ریشه‌ی ترس‌هایت.

به نظرم ارزشش را دارد که گاهی Pan از خواب بیدار شود،

بیدار شود تا ما با ریشه‌ی ترس‌هایمان چشم در چشم شویم.

می‌بینی، خواننده؟

چطور ریشه‌یابی واژه‌ها، جهان مدرن تو را به جهان اسطوره‌ها پیوند می‌زند؟

همین موجودی که در تصویر می‌بینی، باعث و بانی بسیاری از ترس‌های طبیعی ماست.

آشوب ما در حین انجام کار، نشانه‌ی حضور ما درون همان جنگل سبز و مرموز است.

شنیدنِ ضربان تندِ قلبمان یعنی زنده‌ایم.

ما زنده‌ایم، چون هنوز نوای فلوت Pan را می‌شنویم.

ما زنده‌ایم، چون هنوز می‌ترسیم و با این ترس، قدم برمی‌داریم.

پیوست: ازدیاد درس و مشق، مانع پرداختن به سوژه‌های مورد نظرم می‌شود، و حیف است. خیلی حیف است!

📎سایت تصاویر


برچسب‌ها: لذت نوشتن, واژه شناسی, pan, panicattack