خدای دلشوره
یادداشتی شخصی دربارهی دلشورههای روزمره و ملاقات با اسطوره یونانی Pan در جنگل آرکادیا.
آفتاب نزده از خواب بیدار میشوم.
یک شب را پشت سر گذاشتهام، اما هنوز همان آدم دیروزیام؛ پر از دلشوره.
حتی وقتی دقیق میدانم چه کارهایی باید در طول روز انجام بدهم، باز هم دلنگرانی دارم.
از آن مهمتر، میدانم که آن کارها چقدر ارزشمند هستند و من چقدر به انجام آن ها علاقهمندم.
اما چرا این همه دلنگرانی دارم؟
تازگیها به این نتیجه رسیدهام هر وقت میخواهم کاری را انجام بدهم که از خود الانم بزرگتر است، دلم شور میزند.
این ترس، مانع حرکت میشود و در بهترین حالت، حرکتم را کند میکند.
از برنامههایم عقب میافتم.
امروزیها برای قد و قوارهی این حس، واژهای مدرن تراشیدهاند.
واژهای که از دل غریزهی هر موجودی برمیخیزد.
احساس میشود؟ اوه، نه — کاملاً ظاهر میشود؛ خودش و اثراتی که از خودش به جا میگذارد.
خودمانیاش میشود «دلشوره».
و اگر بخواهیم باکلاستر صدایش بزنیم، میگوییم: panic.
این روزها همه جا هست؛ میهمان ناخواندهی قلوب.
حالا که تا اینجای یادداشت آمدهای و شاید گاهی با من همداستان شده باشی ،
به قول بعضی از بلاگرهای بلاگفایی، شاید حتی panic attack را تجربه کرده باشی.
خوب گوش کن تا پایِ (پا که چه عرض کنم، سُمهایِ) یک شخصیت اسطورهای را به این دلشورههای گاه و بیگاهت باز کنم.
خدای یونانیِ چراگاه و جنگل؛ موجودی نیمهانسان و نیمهبُز به نام Pan
شاید ریشهی بسیاری از حملات پانیک تو، زیر سر او باشد.

Pan، خدای اساطیری و نمایندهی طبیعت و غریزهی ماست؛
همان بخش ناهوشیاری که همیشه تلاش میکنیم بر آن غلبه کنیم تا چالشهای باارزشمان را پشت سر بگذاریم.
ما میخواهیم از جنگل تاریک عبور کنیم، و Pan در آن جنگل خوابیده است.
میبینی، خواننده؟
در آرکادیا، میان انبوه درختان سبزِ تیره و سایهدار.
وقتی باد به زوزه میافتد و نوای فلوت Pan همهجا میپیچد، در گوشهایت، در مغزت، و در ضربان قلبت رخنه میکند.
تو با ریشهها ملاقات میکنی ؛ با ریشهی ترسهایت.
به نظرم ارزشش را دارد که گاهی Pan از خواب بیدار شود،
بیدار شود تا ما با ریشهی ترسهایمان چشم در چشم شویم.
میبینی، خواننده؟
چطور ریشهیابی واژهها، جهان مدرن تو را به جهان اسطورهها پیوند میزند؟
همین موجودی که در تصویر میبینی، باعث و بانی بسیاری از ترسهای طبیعی ماست.
آشوب ما در حین انجام کار، نشانهی حضور ما درون همان جنگل سبز و مرموز است.
شنیدنِ ضربان تندِ قلبمان یعنی زندهایم.
ما زندهایم، چون هنوز نوای فلوت Pan را میشنویم.
ما زندهایم، چون هنوز میترسیم و با این ترس، قدم برمیداریم.
پیوست: ازدیاد درس و مشق، مانع پرداختن به سوژههای مورد نظرم میشود، و حیف است. خیلی حیف است!
برچسبها: لذت نوشتن, واژه شناسی, pan, panicattack