سقوط خانهی آشر
تحلیلی شخصی و کنجکاوانه از فروپاشی یک دنیای درونی که ادگار آلن پو آفریده است.
The Fall of the House of Usher
دیدهای چوبِ عود چطور لرزان میسوزد و دود میشود؟
سرخ،
خاکستری،
و سپس بیهیچ نشانی فرو میریزد؛
انگار هیچوقت چنین چیزی وجود نداشته است.

داستان The Fall of the House of Usher با توصیف خفهکنندهای آغاز میشود:
«روزی سراسر کدر، تاریک و بیصدا از پاییز…»
زاویهدید اولشخص مملو از شک و تردید، خواننده را از همان پاراگرافهای ابتدایی در فضایی تحملناپذیر رها میکند؛ فضایی که حتی ذرهای از لذت نیمبند — لذتی که ذهن معمولاً بهسبب شاعرانگی در مواجهه با سختترین تصاویر ویرانگر تجربه میکند — در آن راهی ندارد.
کاش حداقل میشد آرزویی کرد، تخیلی به کار بست.
مثلا میتوانستیم قایقی در دریاچه ی عمیق داستان بیندازیم، فانوسی روشن کنیم، پارو بزنیم تا به آن شهر و خانه های رویایی میان آبیهای دوردست شعر سهراب برسیم.
اما افسوس که نمیشود.
راوی وارد خانهی آشرها شده است؛
حضور او چندان در روند داستان موثر نیست، مسأله ها و گره های باز نشده ی داستان زیادند و نقش او بیشتر شبیه تاریخ نگار هاست. او آنجاست تا فروپاشی را ثبت کند .
مادلین، خواهر رودریک، به بیماری مرموز و درمانناپذیری مبتلاست؛ نماد بدنِ سرکوبشدهای که زنده به گورش میکنند.
این لحظه ها وهمناک ترین لحظه های داستان است ، خواننده ناخواسته در جایگاه راوی میایستد؛ در وضعیتی که حتی تلاش برای جانبخشی به دیوارها و پنجرههای تهی — که چشمهایی بیجان بودند — ناکام میماند.
شکاف زیگزاگیِ عمیقی از سقف تا به بُن ساختمان، کل صحنه را فرا گرفته است...
و سرانجام، خانه فرو میریزد؛
چرا؟
«چون سالها هیچ ترمیمی صورت نگرفته، هیچ مسیر تازهای برای زیستن باقی نمانده، فرصتهای اصلاح سوخته و هیچ صدای معناداری حتی از طرف صاحبمنصبان آن خانه ، شنیده گرفته نشده است.
آرام یک قدم عقبتر بایستید :
“and the deep and dank tarn at my feet closed sullenly and silently over the fragments of the HOUSE OF USHER. ”
خانه در سکوت و تاریکی فرو میرود؛ و هر چه بوده، در آب و خاطره ناپدید میشود.
این خط پایان داستان است.
پیوست:
ای مونس روزگار، چونی بیمن؟
ای همدم غمگسار، چونی بیمن؟
من با رخ چون خزان، خرابم بیتو!
تو با رخ چون بهار، چونی بیمن؟
برچسبها: لذت نوشتن