قاب


داشتم آرشیو عکسای موبایل‌گرافیم رو چک می‌کردم

که متوجه شدم اتفاقی یه پرنده توی آسمون عکسم

داره پـــــرواز می‌کنه.


برچسب‌ها: مسجد شاهی, نقش جهان

پیله


برون ز خویش کجا می‌روی؟!

جـــــهـــــان خــالـــی‌ســــــت.


برچسب‌ها: گفتک, دهلوی

جرعه سی و هشتم


یه دردسر تازه به جرعه‌های شبانه‌م اضافه کردم: حفظ کردن شعر دیلن تامس.

از جهان‌بینی این شعر خیلی خوشم اومده و امیدوارم بتونم منم یه روز مثل تامس این‌قدر قشنگ حرف بزنم.

هیچ می‌دونستید شاعر ولزیِ این ویلَنِلِ زیبا تحصیلات دانشگاهی نداشته، ولی در عوض یه پدر داشته که معلم زبان انگلیسی بوده؟

هیچ می‌دونستید به زبان مادریش مسلط نبوده، ولی به انگلیسی مثل بلبل شعر می‌گفته؟!

از روی زندگی رمانتیک و کوتاهش هم یه فیلم سینمایی ساخته شده که تصمیم دارم تا خودم نبینمش، اسمش رو لو ندم.

این روزا کم پیش میاد کسی برای کشف یه شعر ذوق کنه و حوصله داشته باشه یه پست این‌مدلی رو تا ته بخونه؛ ولی خب، من الان سرحالم . پس متن کاملش رو هم می‌ذارم.

هدیه‌ای باشه برای اون کسی که حوصله‌ی خوندن و ترجمه کردنش رو داشت.

Dylan Thomas

1914–1953

Do not go gentle into that good night,

Old age should burn and rave at close of day;

Rage, rage against the dying of the light.

Though wise men at their end know dark is right,

Because their words had forked no lightning they

Do not go gentle into that good night.

Good men, the last wave by, crying how bright

Their frail deeds might have danced in a green bay,

Rage, rage against the dying of the light.

Wild men who caught and sang the sun in flight,

And learn, too late, they grieved it on its way,

Do not go gentle into that good night.

Grave men, near death, who see with blinding sight

Blind eyes could blaze like meteors and be gay,

Rage, rage against the dying of the light.

And you, my father, there on the sad height,

Curse, bless, me now with your fierce tears, I pray.

Do not go gentle into that good night.

Rage, rage against the dying of the light.


برچسب‌ها: Dylan Thomas

من قصه‌گو هستم


قصه‌گویی که مواد خام قصه‌های روزانه‌ش رو از سختی و آسونی روزگار، از قفسه‌ی کتاباش، از فیلم‌ها و آدمایی که باهاشون سر و کله می‌زنه جمع می‌کنه و به اندازه‌ی یه سر سوزنش رو اینجا منتشر می‌کنه؛ چون اون‌قدرها که به نظر میاد، دست‌ودلباز نیست.

دو خط شعری که توی پست قبلی نوشتم، یکی از موندگارترین دیالوگ‌های فیلم سینمایی Interstellar کریستوفر نولان بود.

اگه دلتون می‌خواد یه فیلم ببینید که مدام بزنید عقب و جلو تا دقیق بفهمید چی به چی شد، پیشنهاد می‌کنم میان‌ستاره‌ای رو ببینید و اون وسط‌مَسَط‌ها از دو خط شعر شاعر ولزی، Dylan Thomas، هم لذت ببرید.

بسیار لذت ببرین؛ چون حتی آدم های سرکش، اونایی که خورشید رو در حال پرواز صید می‌کنن و براش آواز می‌خونن، خیلی دیر متوجه می‌شن که باید به سوگش بشینن.

بنابراین: تسلیم نشو.

بخروش، بخروش تا هوا روشنه!

Do not go gentle into that good night.

Rage, rage against the dying of the light.


برچسب‌ها: ​​​​Interstellar, Dylan Thomas, Christopher Nolan

جرعه سی و هفتم


«Do not go gentle into that good night,

Rage, rage against the dying of the light.

*Dylan Thomas

پیوست:

فقط خودِ خدا می‌دونه که من چقدر درباره‌ی این دو خط شعر، که از یه جهان شعر انتخابشون کردم، حرف برای گفتن دارم.»


برچسب‌ها: Dylan Thomas, Interstellar

Darwin’s Flinch


اگر بدنم کاری را انجام بدهد که در ارادهٔ من نیست، کدام‌یک از ما راست می‌گوید؟

اگر چهره‌ام چیزی را نشان بدهد و درونم چیز دیگری را احساس کنم، چه؟!

مثلاً من می‌گویم «نمی‌ترسم»، اما بدنم پا پس می‌کشد. می‌گویم «آرامم»، اما دست‌هایم می‌لرزند و قلبم، مثل جیک‌جیکِ ممتدِ گنجشک، تندتند می‌زند. می‌خواهم لبخند بزنم، اما ماهیچه‌های صورتم، ناجور کج‌خُلق‌اند.

کدام واقعی‌تر است؟

آنچه اراده می‌کنم، یا آنچه بدنم بی‌اجازه انجام می‌دهد؟

تیفانی در ابتدای مقالهٔ خواندنی‌اش، برای وارد شدن به همین شکاف، حکایتی تاریخی از طبیعت‌شناسِ کنجکاوِ بی‌قرار، چارلز داروین، تعریف می‌کند:

یک‌بار داروین برای فهمیدنِ سازوکار واکنش‌های هیجانی، تصمیم گرفت خودش را در برابر یک افعی آزمایش کند. مار را پشت شیشه گذاشت و آن‌قدر به آن نزدیک شد تا اینکه ناگهان حیوان به طرف صورتش حمله کرد؛ البته مار به شیشه خورد و خطری برای داروین وجود نداشت.

اما داروین، با همهٔ دانش و اراده‌اش، نتوانست جلوی بدنش را بگیرد. ناخودآگاه عقب پرید و صورتش را پس کشید.

او می‌دانست شیشه میان خودش و مار است؛ می‌دانست خطری تهدیدش نمی‌کند؛ با این‌ وجود، بدنش پیش از آن‌که اراده‌اش فرصتی برای مداخله پیدا کند، واکنش نشان داده بود.

داروین بعداً همین واکنش ناخواسته را ثبت کرد؛ چیزی که بعدها به یکی از نمونه‌های مشهور در بحث دربارهٔ هیجان، ادراک و رابطهٔ میان بدن و اراده تبدیل شد.

واژهٔ flinch تعریف مناسبی برای این شکاف است؛ شکافی میان outward expression، یعنی بیان بیرونی، و interior feeling، یعنی احساس درونی؛ شکافی که در این حکایت خودش را به شکل یک حرکت ناگهانی و غیرارادی نشان می‌دهد.

ما تصمیم می‌گیریم؛ بدن اما همیشه با ما همراه نیست.

می‌دانیم، می‌خواهیم، باور داریم؛ اما بدن، بی‌اجازه، راه خودش را می‌رود...

حالا مسئلهٔ من اینجاست:

کدام‌یک واقعی‌تر است؛ اراده یا بدن؟


برچسب‌ها: flinch, Darwin’s Flinch

There. That's a flinch


من هنوز اون اولین شیرجه توی قسمت عمیق استخر رو که مربی گفت: «نفس بگیر و بپر» فراموش نکردم. با اینکه مدت زیادی ازش می‌گذره، بلوفه اگه بگم اون لحظه هیچ دلهره‌ای نداشتم. که داشتم؛ و فکر می‌کردم یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده ثانیه‌ای که قراره دستم به کف استخر بخوره و دوباره بیام روی آب شناور بشم، ده قرن طول می‌کشه. خفه می‌شم، فسیلم ته آب شکل می‌گیره و دیگه رنگ آفتاب رو نمی‌بینم.

مربی می‌گفت: «نترس، بپر»! من تصمیم داشتم بپرم؛ بدنم می‌گفت: «به جهنم که تصمیم گرفتی بپری، من نمی‌پرم» و خودشو جمع کرده بود. یه شکاف عمیقی افتاده بود بین من و بدنم؛ من می‌خواستم بپرم و بدنم می‌خواست پا پس بکشه.

دستام رو از روی گوش‌هام کشیدم. چونه‌م رو آوردم پایین و چسبوندم به فرو رفتگی زیر گلوم. یه پا عقب، یه پا جلو. زانوهام رو مثل فنر از هم باز کردم و با یه قلب تهی و شُش‌های پُر از هوا پریدم.

آب منو بلعید. دستم خورد کف شکم استخر. از پشت عینک شنا چشمام رو با احتیاط باز کردم.

عَ عَ عَ! عجب ظرفیتی داره زندگی ماهیا و نهنگا و اختاپوسا!

یه کمی از اون هوای حبس‌شده رو فوت کردم توی آب و موازی با کف استخر شنا کردم و شعارم رو ساختم:

«وقتی می‌ترسی چیکار می‌کنی؟!

شنا، شنا، شنا می‌کنم.»

به ذوق اینکه دومرتبه شیرجه رو تکرار کنم، آروم اومدم بالا.

مربیم متوجه تعللم شده بود. سرم که از آب اومد بیرون، دستش رو آورد جلو تا بگیرم و بیام بیرون. هنوز یادمه با طعنه گفت:

«داشتی حُکم می‌زدی اون زیر؟!»

بله مربی،الان سه ساله دارم شنا می کنم...

پیوست:

بهار، شیرجه بزن تو دل شنبه!

دارم روی 📄 مقاله‌ی تیفانی کار می‌کنم.


برچسب‌ها: flinch, Darwin’s Flinch