حواسم نبود که به تو فکر کردن خود آسمونه!
چاووشی گوش می کنم. این ترانه از ابتدا با خیالبافی شروع میشه. خواسته ی شاعر اینه که آسمون رو توی خونه ش داشته باشه. بلند پروازانه و بینظیره!
اما از من به شمایی که صدای من رو می شنوید و احتمالا وسوسه شدید ترانه ی آقای چاووشی رو گوش بدید ، نصیحت. از خواسته ها و استانداردهاتون کوتاه نیاین. همیشه عظمت و نامحدود بودن هر چیزی رو توی آفرینش در نظر بگیرین و بعد «خواستن» رو آغاز کنید. به این فکر کنید که چقدر دانه ، چقدر گونه ی گیاهی ، چقدر عنصر ، چقدر رنگ ، چقدر پروانه ، چقدر فکر و خلاقیت و صدا و واژه و گوناگونی وجود داره که برای ما ناشناخته باقی مونده هنوز.
قوی باشید و منعطف و در جستجوی روزنه های روشن و نورانی امیدوار کننده !
من فردا بعد از ظهر راهی شهر شعر و غزل و فالوده ی شیرازی هستم. به محض اینکه سرمای یلدای شیراز روی گونه هام نشست ، اینجا رو پر می کنم از خاطرات سفر باور نکردنیم.
خواننده ی محترمی توصیه کردن که از باغ دلگشا دیدن کنم. چشم به توصیه ی شما تماشای منظره ی «باغ دلگشا » رفت توی لیست گردشگری. بچه تر که بودم هر موقع حوصله م سر می رفت ، مامانم می گفت :« پاشو لباس بپوش تا ببرمت باغ دلگشا! » . من توی سفرای قبلیم به شیراز یه جاهایی رو اصلا نرفتم و یه جاهایی رو دوبار-دوبار رفتم. باغ دلگشا رو اصلا نرفتم.
+پروژه میان ترمم رو برای استاد بارگذاری کردم. الان چند گام به دانشجوی نمونه با تراز بالا نزدیک شدم.
برچسبها: روز نوشت, خاطرات سفر