جرعه بیست و دوم
مردم میگویند آدم از گل ساخته شده،
اما بیچاره مردِ تهیدستی که
از عضله و خون است،
از پوست و از استخوان،
با ذهنی فرسوده و شانه ای که بار میکشد...
*Tennessee Ernie Ford - Sixteen Tons
برچسبها: گفتک
مردم میگویند آدم از گل ساخته شده،
اما بیچاره مردِ تهیدستی که
از عضله و خون است،
از پوست و از استخوان،
با ذهنی فرسوده و شانه ای که بار میکشد...
*Tennessee Ernie Ford - Sixteen Tons
امروز اونقدری هوا گرم بود که هوس روشن کردن پنکه به سرم بزنه؛
اما به جای اون، جاروبرقی رو روشن کردم و خونه رو جارو زدم.
لونهی پرندهها رو هم به بالکن منتقل کردم.
بالکن لازم داشت مرتب بشه. گرد و غبار یه زمستون روی سر و روش مونده بود و وقتش بود که پرندهها زیر گوشش آواز بخونن.
گرد برزنت جلوی نردهها رو گرفتم و پرده رو پس زدم.
چشمم افتاد به درخت توی باغچه.
روی سر پنجه بلند شدم تا دقیقتر ببینمش.
جونه زده بود،
شاخهها کشیدهتر و رنگشون فسفری براق بود،
قدش نسبت به زمستون سال پیش بلندتر شده بود.
درختا تنها موجودات زندهای هستن که هرچی از طول عمرشون بگذره، زیباتر به نظر می رسن.
درخت باغچهی ما هم داره تجربهی اسفند و گذشتن از زمستون رو دوباره از سر میگذرونه و امسال خیلی زیباتر داره فروردین میشه؛
چون دارم تلاش پرنده ها رو میبینم که میخوان روی شاخههای محکمترش آشیونه بسازن.
هرچند روزگار ما آدما یه جوری رقم خورده که نمیتونم با ذوق و شوق بیشتری تجربهی شکوفایی امسالت رو وصف کنم،
چون ممکنه سطحی یا حتی عافیتطلب به نظر برسم.
اما عزیز من! تو که مثل ما تهدید و سرکوب روزگار رو قرار نیست بچشی،
تو خودت باش، به آیین خودت وفادار بمون و شکوفه بده.
من همین که زاویه دید پرندههام رو پر میکنی،
همین که لرزش شاخههات رو توی نسیم تماشا میکنم، راضیم.
چون این رخت و ریخت اسفند ماهی حداقل برای تو قرار نیست موندگار بمونه.
فروردین میشه و تو با لباس بهاری، دیدنیتر میشی.
توی خوانشهای اساطیریم دربارهی آفرینش جهان به یه باور اسطورهای نروژی رسیدم که میگه:
اول جهان از ترکیب آتش و یخ شکل گرفت و بعد تبدیل شد به غولی به اسم Ymir.
میگن وقتی Ymir به خواب میرفت، از عرق تنش غولهای دیگه به وجود میاومدن.
و از نظر خدایان، ترکیب آتش و یخ یعنی آشوب و بههمخوردن نظم.
بنابراین خدایان Ymir رو میکشن و از بدنش دنیا رو میسازن:
از گوشتش زمین،
از استخونهاش کوهها و تپهها،
از مغزش ابرهای تیره،
از خونش دریاها و اقیانوسها،
از گیسوانش درختان،
و از جمجمهش گنبد گیتی، یعنی آسمون.
انسانها هم بعداً از تنهی دو درخت به وجود میان و از مژهها و ابروهای Ymir هم دیواری برای محافظت از جهان ساخته میشه.
یعنی از دل آشوب، زندگی متولد میشه؛
زندگیای که توش انسان محور مطلق نیست،
بلکه فقط بخش کوچیکی از یک نظام طبیعی گستردهتره.
این نوع آفرینش، که انسان از دل درخت و طبیعت و سرسبزی میاد
و از همون ابتدا روی زمین شکل گرفته، نه بهعنوان موجودی تبعیدی،
برای من واقعاً قابل توجهه.
اسم اون درخت هم Yggdrasil، ستون هستی و محور زندگیه.
وقتی بهش فکر میکنم، انگار توی ذهنم طراوت و شبنم جمع میشه. منم بدم نمیاد از گیاه ریشه گرفته باشم.
از دل یه درخت زندگی رو آغاز کرده باشم، از همون ابتدا روی همین زمین عزیز خودمون بوده باشم… 🌳

Hope is the thing with feathers
That perches in the soul,
And sings the tune without the words,
And never stops at all...
*Emily Dickinson
پیوست:
بهار… میدونی امید کی تبدیل میشه به عزم؟
وقتی اون پرندهی نغمهخون از روی شاخه می پره
و میزنه به دل آسمون.