رپسودی بندر
دلم میخواست،
نشسته بودیم
روی صخرههای سنگیِ ساحل بوشهر.
دستت را دور کمرم انداخته بودی،
چانهات را روی موهای سرم گذاشته بودی
تا با هم،
تلاقیِ طلوع خورشید،
آسمانِ خلیج
و افقِ دریا را تماشا کنیم.
بعد،
من آرام نگاهم را به سمتت برمیگرداندم
تا انعکاسِ درخشان آفتاب را
در چشمهایت ببینم.
چقدر طلایی و دلربا
آن پولکهای شفاف
روی موجِ نرمِ صبحگاهیِ چشمهایت
میرقصند!
رقص…
چه واژهی گرم و دلپذیری!
من، میان بازوان تو،
در موسیقیِ دریا غرق میشدیم.
پژواکِ ترانههای بندری،
نغمههای فرشتهی الهام را
به دورِ سر و بدن و پاهای ما میچرخاند.
در آغوشِ هم میچرخیدیم؛
در حالی که ساق پاهایمان
در طلبِ خنکای فروردینیِ خلیج بود
و من میتوانستم
خطِ پررنگِ وسوسه را
از طرزِ باز و بسته شدنِ پلکهایت بخوانم
و به نرمیِ موجی
که نسیم
بر آبهای خلیج لغزانده بود،
آهسته
به بوسهگاهِ لبهایت
نزدیک شوم.
*نگاشته شده در زمستان غمزده سال چهار.
برچسبها: گفتک, رپسودی بندر