نوشتن برای نوشتن
کفِ چهارباغم.
این را که میگویم، منظورم این نیست بخواهم ذوقِ سرشار از بودن در کف چهارباغ را با بودن در کف Bahnhofstrasse زوریخ برابر بدانم.
منظورم این است در جایی هستم پر از خاطره.
شاید اگر کسی بشنود:
حالا دارم کف چهارباغ قدم میزنم،
و گنجشکها را میبینم که از سرِ راهم میپرند،
و سوز و سرمای نازک نارنجیِ هوا بوی خاکِ تشنهی شهر را به مشامم میرساند،
و از کنار مردمِ پاییزپوشی که توی کافهها نشستهاند، ذرت مکزیکی میخورند و بستنی قیفی سفارش میدهند
و دختر و پسرهایی را که ریز میانشان لبخندها و بوسههایی رد و بدل میشود، عبور می کنم؛
...شاید اگر کسی این چیزها را بشنود؛
بگوید:
«خوش به حالت!»
«خوش به حالت که داری توی چهارباغ قدم میزنی!»

خوب است بگویم چندین هزار قدم در این خیابان برداشتهام؟
دارم میروم کتابخانهی مرکزی، سرِ خیابانِ هشتبهشت.
کتابی لازم دارم؛ در کتابخانهی دانشگاه پیدایش نکردم.
و خوب است بگویم چند صد بار پلههای کتابخانه را بالا رفتهام
و هر بار به مجسمهی پرندهی اریگامیِ ورودی سلام کردهام؟

«سلام، پرنده!»
میدانید چرا توصیف این مسیر برایم مهم و نوستالژیک است؟
در همین رفتوآمدها تصمیم گرفتم زبانآموز شوم ؛
در مسیری که هیچ پیشینهای در آن نداشتم.
جهانم شده بود تکرارِ روتینها،
و ذهنم گرسنه ؛ گرسنهی نوآوری، کنجکاوی و اتصال به زاویهدیدهای تازه و هویت زبانی آدم های دور دست.
احساس میکردم ذهنم نیاز به خانهتکانی دارد.
باید اشیای مستعمل را حراج می کردم، و کلمهبهکلمه از نو می چیدم و از نو با جهان وارد گفتوگو می شدم.
هزاران قدم پیادهروی کف چهارباغ، مرا میانِ دروازهی شهرِ زبانآموزی گذاشت.
نپرسیده، جوابتان را میدهم:
بلی، زبانآموز بودن سخت است ؛ خیلی سخت و گاهی مرا به گریه میاندازد.
اما اگر مشقتِ حرکت را از جانِ زندگی بگیریم، دیگر زندگی، زندگی نیست.
به گنجشکها نگاه کن، چه هیجانی دارند!
دوست گفته بود:
«قصهای را که دلت میخواهد فردا زندگی کنی، امروز در جایی بنویس و ماندگار کن.»
و من امروز واژهای تازه یاد گرفتهام: metatext یعنی «دربارهی متن».
واژهایست برای یک تکنیکِ خلاقانه در نوشتن:
وقتی نویسنده از دلِ قصهی خودش بیرون میآید،
از سرِ کنجکاوی نگاهی به آن میاندازد،
و دوباره بازمیگردد تا نظر یا حتی انتقادش را در جریانِ داستان خودش بگنجاند.
بنا به تجربه میگویم: metatext فقط یک اصطلاحِ ادبی نیست؛
میتواند مفهومی روانشناسانه هم باشد.
وقتی لحظهای درنگ کردم و به قصهای که تاکنون نوشته بودم نگاهی انداختم،
و تصمیم گرفتم دروازهای از شهری ناشناخته را به روی شخصیتِ روایتم بگشایم؛
شهری پر از گرهها و رنجهای پیشبینینشده.
در هر صورت، هیچ قصهای نیست شخصیتهایش با چالش روبهرو نشوند
یا حتی ناکام از نتیجه بمانند.
تفاوتِ شخصیتهای داستانهای ما بسته به تفاوتِ مسیرهاییست که انتخاب میکنند.
تفاوتِ من و شما بسته به مسیریست که برمیگزینیم ،
بسته به درنگ، بازنگری، تصمیم، و زاویهی نگاهمان به پروازِ پرندهها.
من، کفِ چهارباغِ اصفهان...
و شما ، کفِ Bahnhofstrasse زوریخ در کشورِ سوئیس.
پیوست:
آسمانِ گرد گرفتهی شهرِ عزیزم باید هرچه زودتر بباری!
اگر بباری، به خدا بیشتر قربانصدقهات خواهم رفت ؛ قول میدهم.
برچسبها: لذت نوشتن, واژه شناسی, Metatext