تراشههای بهاری
امروز اونقدری هوا گرم بود که هوس روشن کردن پنکه به سرم بزنه؛
اما به جای اون، جاروبرقی رو روشن کردم و خونه رو جارو زدم.
لونهی پرندهها رو هم به بالکن منتقل کردم.
بالکن لازم داشت مرتب بشه. گرد و غبار یه زمستون روی سر و روش مونده بود و وقتش بود که پرندهها زیر گوشش آواز بخونن.
گرد برزنت جلوی نردهها رو گرفتم و پرده رو پس زدم.
چشمم افتاد به درخت توی باغچه.
روی سر پنجه بلند شدم تا دقیقتر ببینمش.
جونه زده بود،
شاخهها کشیدهتر و رنگشون فسفری براق بود،
قدش نسبت به زمستون سال پیش بلندتر شده بود.
درختا تنها موجودات زندهای هستن که هرچی از طول عمرشون بگذره، زیباتر به نظر می رسن.
درخت باغچهی ما هم داره تجربهی اسفند و گذشتن از زمستون رو دوباره از سر میگذرونه و امسال خیلی زیباتر داره فروردین میشه؛
چون دارم تلاش پرنده ها رو میبینم که میخوان روی شاخههای محکمترش آشیونه بسازن.
هرچند روزگار ما آدما یه جوری رقم خورده که نمیتونم با ذوق و شوق بیشتری تجربهی شکوفایی امسالت رو وصف کنم،
چون ممکنه سطحی یا حتی عافیتطلب به نظر برسم.
اما عزیز من! تو که مثل ما تهدید و سرکوب روزگار رو قرار نیست بچشی،
تو خودت باش، به آیین خودت وفادار بمون و شکوفه بده.
من همین که زاویه دید پرندههام رو پر میکنی،
همین که لرزش شاخههات رو توی نسیم تماشا میکنم، راضیم.
چون این رخت و ریخت اسفند ماهی حداقل برای تو قرار نیست موندگار بمونه.
فروردین میشه و تو با لباس بهاری، دیدنیتر میشی.
برچسبها: لذت نوشتن























