تراشه‌های بهاری


امروز اونقدری هوا گرم بود که هوس روشن کردن پنکه به سرم بزنه؛

اما به جای اون، جاروبرقی رو روشن کردم و خونه رو جارو زدم.

لونه‌ی پرنده‌ها رو هم به بالکن منتقل کردم.

بالکن لازم داشت مرتب بشه. گرد و غبار یه زمستون روی سر و روش مونده بود و وقتش بود که پرنده‌ها زیر گوشش آواز بخونن.

گرد برزنت جلوی نرده‌ها رو گرفتم و پرده رو پس زدم.

چشمم افتاد به درخت توی باغچه.

روی سر پنجه‌ بلند شدم تا دقیق‌تر ببینمش.

جونه زده بود،

شاخه‌ها کشیده‌تر و رنگ‌شون فسفری براق بود،

قدش نسبت به زمستون سال پیش بلندتر شده بود.

درختا تنها موجودات زنده‌ای هستن که هرچی از طول عمرشون بگذره، زیباتر به نظر می رسن.

درخت باغچه‌ی ما هم داره تجربه‌ی اسفند و گذشتن از زمستون رو دوباره از سر می‌گذرونه و امسال خیلی زیباتر داره فروردین می‌شه؛

چون دارم تلاش پرنده ها رو می‌بینم که می‌خوان روی شاخه‌های محکم‌ترش آشیونه بسازن.

هرچند روزگار ما آدما یه جوری رقم خورده که نمی‌تونم با ذوق و شوق بیشتری تجربه‌ی شکوفایی امسالت رو وصف کنم،

چون ممکنه سطحی یا حتی عافیت‌طلب به نظر برسم.

اما عزیز من! تو که مثل ما تهدید و سرکوب روزگار رو قرار نیست بچشی،

تو خودت باش، به آیین خودت وفادار بمون و شکوفه بده.

من همین که زاویه دید پرنده‌هام رو پر می‌کنی،

همین که لرزش شاخه‌هات رو توی نسیم تماشا می‌کنم، راضیم.

چون این رخت و ریخت اسفند ماهی حداقل برای تو قرار نیست موندگار بمونه.

فروردین می‌شه و تو با لباس بهاری، دیدنی‌تر میشی.


برچسب‌ها: لذت نوشتن

برگ درختان سبز


توی خوانش‌های اساطیریم درباره‌ی آفرینش جهان به یه باور اسطوره‌ای نروژی رسیدم که می‌گه:

اول جهان از ترکیب آتش و یخ شکل گرفت و بعد تبدیل شد به غولی به اسم Ymir.

می‌گن وقتی Ymir به خواب می‌رفت، از عرق تنش غول‌های دیگه به وجود می‌اومدن.

و از نظر خدایان، ترکیب آتش و یخ یعنی آشوب و به‌هم‌خوردن نظم.

بنابراین خدایان Ymir رو می‌کشن و از بدنش دنیا رو می‌سازن:

از گوشتش زمین،

از استخون‌هاش کوه‌ها و تپه‌ها،

از مغزش ابرهای تیره،

از خونش دریاها و اقیانوس‌ها،

از گیسوانش درختان،

و از جمجمه‌ش گنبد گیتی، یعنی آسمون.

انسان‌ها هم بعداً از تنه‌ی دو درخت به وجود میان و از مژه‌ها و ابروهای Ymir هم دیواری برای محافظت از جهان ساخته می‌شه.

یعنی از دل آشوب، زندگی متولد می‌شه؛

زندگی‌ای که توش انسان محور مطلق نیست،

بلکه فقط بخش کوچیکی از یک نظام طبیعی گسترده‌تره.

این نوع آفرینش، که انسان از دل درخت و طبیعت و سرسبزی میاد

و از همون ابتدا روی زمین شکل گرفته، نه به‌عنوان موجودی تبعیدی،

برای من واقعاً قابل توجهه.

اسم اون درخت هم Yggdrasil، ستون هستی و محور زندگیه.

وقتی بهش فکر می‌کنم، انگار توی ذهنم طراوت و شبنم جمع میشه. منم بدم نمیاد از گیاه ریشه گرفته باشم.

از دل یه درخت زندگی رو آغاز کرده باشم، از همون ابتدا روی همین زمین عزیز خودمون بوده باشم… 🌳


برچسب‌ها: لذت نوشتن, مشی, مشیانه, Yggdrasil

بزرگنمایی آگاهانه


این ترم با استاد جهان، «سیری در تاریخ ادبیات انگلیسی» دارم.

آه، استاد جهانِ عزیزم!

این ترم کلاس‌تان الکترونیکی برگزار می‌شود؛ نه فقط کلاس شما، که نگارش پیشرفته هم...

اگر احوالاتم را بخواهم در یک کلمه توصیف کنم باید بگویم :

«گمگشتگی»!

خیلی فارسی شد.

واج آرایی کارکتر «گ» شد .

نیست این طور؟!

تجربه ثابت کرده است که دانشجو می بایست در برابر استاد جهان عزمی راسخ داشته باشد.

چون استاد جهان… ناوگانی بس عظیم است که به سوی دانشگاه حرکت می‌ کند ؛

و تو چه می‌دانی این ناوگان چه ناوگانی‌ست!

پیوست:

بماند یادگار از روزهایی که اینجا آمدم ، خاطره نوشتم و این واحدها را خدا پاس کرد.


برچسب‌ها: روز نوشت

روزنوشت


یک روز زمستانیِ نسبتاً گرم و روشن از ماه بهمن را پشت سر گذاشتم.

در شهرِ پرادعایِ خشکی‌زده با ظاهری فریبنده و باطنی درب و داغان که تا تقی به توقی می‌خورد، هوایش آلوده می‌شود.

به‌جز روزهای بارانی، من در این شهر هر روز خدا با سردرد از خواب بیدار می‌شوم. با انگشت‌هایم پلک‌هایم را می فشارم. موقع بلند شدن از روی تخت سرگیجه دارم، اما به خودم امیدواری می‌دهم که:

اشکال ندارد عزیزم، فقط به چیزهایی فکر کن که در کنترل تو است.

مثل تنظیم بادِ لاستیک‌های دوچرخه‌ام، تر و تمیزی لانه‌ی پرنده‌هایم، سرویس دوره‌ای ماشینم و برنامه‌ی رژیم غذایی‌ام که دارد مرا می‌تراشد.

این‌که حواسم باشد آب این شهرِ همزَده با گرد و غبار را به میزان مناسب بنوشم…

و دیگر چه؟!

آهان!

این‌که زیاد اسیر تخیل‌های زبانی نشوم و میان آن‌ها با واقعیت‌های بیرونی و حقیقت درونی خودم حد و مرز قائل باشم و این ترم فقط دوازده واحد درسی انتخاب کنم.

چون به قول دوست:

«سنگ بزرگ نشانه‌ی نزدن است. رسیدن مساوی نیست با موفقیت و بهره‌مندی از روان پایدار و سالم همیشه در اولویت است؛ پس عجول نباش، بهار!»

دیگر دارد ساعت از ده شب خیلی فاصله می‌گیرد و برنامه‌ام خواندن چند صفحه از کتاب «کاربرد اصطلاحات و تعبیرات زبان در ترجمه» است و مجبورم این یادداشت را همین جا ، پا در هوا رها کنم…


برچسب‌ها: لذت نوشتن

نه کاملا این، نه کاملا آن


زندگی کردن بین کلمه‌ها و ترکیب‌های دو زبان، یکی مادری و یکی بیگانه، مسئله‌ی شخصی این روزهای من است.

یک وضعیت زیستی ست.

برای همین وقتی اینجا یادداشتی درباره‌اش منتشر می‌کنم، هیچ انتظار ندارم خوانده شود؛ چه برسد به اینکه پذیرفته شود.

و وقتی بعضی از دوستان حتی کامنت انگیزشی هم مرحمت می‌کنند، کمی جا می‌خورم.

اعتراف می‌کنم؛ از اینکه مرا با مسئله‌هایم تنها نمی‌گذارید، در پوست خودم نمی‌گنجم.

صبح دیروز را با حافظ شروع کردم.

غزل آن‌قدر رندانه بود که وصفش در قلم مبهم من نمی‌گنجد.

بعضی کشف‌ها را باید مثل دانه‌های اسرارآمیز ، کنج دل نگه داشت؛

تا مبادا فاش کسی شوند و از جادو بیفتند.

بعد از حافظ، رفتم سراغ اسطوره‌شناسی.صفحاتی که دیشب خواب آلود خواب آلود خوانده بودم.

مبحث «نقطه‌ضعف»ـهای اساطیری بود.

قهرمانی که شکست‌ناپذیر بود، تا وقتی پاهایش زمین را لمس می‌کرد.

و نقطه‌ضعفش چه بود؟

«بغل» .

بلند شدن از زمین.

بعضی اسطوره‌ها بیشتر از آن‌ که الگوی زندگی باشند، افشاگرند.

هر بار که می‌خوانم‌شان، شرور می‌شوم.

دلم می‌خواهد علیه روایت‌های قدرت‌طلبانه‌شان دادخواست بنویسم.

آن‌ها قانون را زیر پا می‌گذارند و ما هزینه‌اش را می پردازیم.

بعد اسمش را می‌گذارند اسطوره و کلی حس مثبت نسبت به آن بریز و بپاش می کنند.

می‌بینید؟!

از حافظ به آنتئوس (Antaeus) رسیدم.

از غزل به اسطوره.

از بغل به قدرت و نقطه ضعف.

یک‌بار کسی صادقانه برایم نوشت: «بهار، بی‌سر و ته می‌نویسی.»

حق داشت.

این بی‌سری و تهی، شکل طبیعی زیست این روزهای من است؛ بی اغراق.

زندگی من این روزها شبیه یک گیاه دورگه است.

ریشه در خاک فارسی، شاخه در هوای انگلیسی.

قدیمی ها می گفتند:«نه رومیِ رومی ، نه زنگیِ زنگی».

شاید بشود برایش یک اسم تکنیکی هم انتخاب کرد و صدایش زد :

Unique Hybrid

ترکیبی که قرار نیست خالص باشد،

در یک طبقه جا بگیرد،

یا در یک محتوا خلاصه شود

و در یک زبان جمع بندی.

پیوست:

پرسید : چطوری، بهار؟

در جواب شنید : توخوب باش،من آنقدرها هم مهم نیستم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Antaeus, Unique Hybrid

در جهان پاره سنگ ها ،آب باش


سکوت، بهترین توصیف برای اشتراک‌گذاری این موزیک‌ویدیو بود.


نمی‌خواستم همراهش واژه‌ای بفرستم، چون خودش کفایت‌کننده است.


فکر کردم:


شاید یادداشت من، جاه‌طلبی این اثر را خدشه‌دار کند.


اما براساس لحظه‌هایی که تجربه کرده‌ام، تصمیم گرفتم در حدِ بضاعت محدودی که دارم، روایتی شخصی در این پست ماندگار کنم.


راستش، این روزها بیش از هر چیز به «بودن در لحظه» نیاز دارم.


نمی‌خواهم دچار خطای شناختی شوم و با پیش‌بینی‌های عجولانه درباره‌ی آینده، غصه و نگرانی مضاعف برای خودم بسازم.


بنابراین در وصفِ نیاز این روزهایم چنین می‌نویسم:


لازم دارم، وقتی زیر دوش ایستاده‌ام،

در عوضِ غصه خوردن و تثبیتِ دغدغه‌های دود گرفته،


قطره‌های گرم آب را روی گردن و شانه‌هایم حس کنم،


بخار و رایحه‌های مخلوط‌شده در آن را نفس بکشم.


بضاعت من در حواسم خلاصه می‌شود.


و می‌دانم شاید نوشتن درباره‌ی این نیاز، دردی از خواننده‌ی من درمان نکند،


اما صدای اکنون من خواهد بود ،


صدای کسی که هنوز زنده است.


ایده اصلی موزیک‌ویدیو یادآوری می‌کند:


Stay liquid in a world made of stone


«در جهانی که از سنگ ساخته شده، تو مایع باش.»


مایع بودن یعنی توانِ تغییر، توانِ آغازِ دوباره، توانِ شکل‌گیریِ بی‌پایان.


در کتاب نگارش دانشگاه‌مان، نویسنده به دانشجو توصیه می‌کند تا موضوعی را در نظر بگیرد و تمام ایده‌هایش را بی‌هیچ قضاوتی روی کاغذ بنویسد.


نام این روش را گذاشته‌اند: Brainstorming


و در ترجمه آورده‌اند: تبادل اندیشه.


اما من پیشنهادی برای مؤلف دارم


فکر می‌کنم ترجمه‌ی تحت‌اللفظیِ آن بهتر می‌تواند مفهوم را منتقل کند؛


چون «طوفان فکری» همان آشوبِ خلاقانه‌ای‌ست که می‌تواند ما را زنده نگه دارد.

وقتی ایده ها روی کاغذ جریان بگیرند،

انگار سنگ سرسخت میان رودخانه کنار می رود.

مسیر تاره باز می شود.


طوفان فکری، به ما اجازه می‌دهد هر بار از نو شروع کنیم؛


مثل قطره‌ای که توانایی دارد در جریان رودخانه حضور داشته باشد،


بخار شود، برف شود، باران شود،


لایه‌های خاکی و سنگی زمین را تجربه کند، و باز...


مثل بخار روی آینه و شیشه‌ها بنشیند.


تا جسارت انگشت بچگانه ای از دل آن بخار، تصویرِ لبخند بیرون بیاورد.

به شرطی که در جهانی سنگی، انعطاف‌پذیر باشیم و مایه‌ی حیات.

به شرطی که آب باشیم.


📎لینک دانلود ویدیو


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Kelly Boesch

زاویه دید اول شخص


تمرینات استقامتی شنای این چند روز و دوچرخه سواری شهری ، بدجوری باعث گرفتگی عضلات گردن و شانه ام شده اند، تا حدی که کار به آمپول عضله باز کن و قرص مسکن رسید.

ما ورزش می‌کنیم تا تنی سالم داشته باشیم. اما پس چرا کار به نظارت طبیب حاذق ختم می‌شود؟

دکتر از پشت گردن تا روی شانه‌ام را با سر انگشت معاینه کرد. من گریه کردم.

ابروهایش را انداخت بالا، چشم‌هایش را تنگ کرد و شروع کرد به پرسیدن سوالات فرضی : « واقعا تا این حد درد داره؟»...

دکتر داشت سوال هایش را می‌پرسید، من داشتم معادلش را از توی «خورجین کلمه‌های ذهنم» خارج می کردم.

امممم ، معادل سوالات فرضی چی می شد؟!

"Hypothetical Questions"

و بعد، همان‌طور که شوری اشک‌هایم به لب‌هایم رسیده بود، به دکتر گفتم: «آره درد داره، اما حوصله ندارم بیشتر توضیح بدم؛ خودتون بفهمین دیگه.»

نیش خندش را هم کشید و جدی ادامه داد: «باید آمپول بزنی. متاکاربامول هم برات نوشتم، هر هشت ساعت بخور تا اثر کنه و بهتر بشی. هر وقت هم حوصله داشتی یه فیزیوتراپی برو».

احساس می‌کنم یک‌جایی در زندگی، ناخواسته یکی از رازهای پروردگار را افشا کرده‌ام، یا همین‌طور «الله بختکی» مسئولیتی را پذیرفته‌ام. انگار هیچ کاری را نمی‌توانم بی‌عیب و نقص انجام دهم.

و حالا مثل سیزیف باید آن تخت سنگ گنده بلالی را بگذارم روی شانه‌هایم و از دامنه‌ی کوه ببرم آن بالا مالاها، نوک کوهی که خود خدا، خیلی خیلی بالاتر از آن، عرش‌اش را بنا کرده و خندان ایستاده به تماشا و مسخره کردن منِ رنجورِ بی‌حوصله.

به سفارش پزشکم یک بالشت طبی خریدم تا شب ها موقع استراحت درد شانه و گردنم آرام‌تر باشد.

و امروز باز رفتم دو ساعت تمرین شنای استقامتی و توی دلم به خدا گفتم: «برو به ریش خودت بخند، عقده‌ای!»

از اثر داروها بنگ بودم یا روزگار؟! نمی دانم. سوال‌های فرضی زیادی توی ذهنم لنگر انداخته.

اووَه! چقدر کلمه‌ که معادل انگلیسی‌اش را نمی‌دانم هنوز، و باید به خاطر فهمیدنش، خودم را از روی بالشت دوست‌داشتنی‌ام و از زیر لحاف گرمم بلند کنم و بکشم بیرون ؛

تخته ی سنگی را با تسمه پروانه ، ببندم روی شانه‌هایم و شیرجه بزنم توی دل خالی استخر. تا سنگینی و بنگی برای دو ساعت هم که شده کمتر نمود پیدا کند. فضای خالی استخر، جا را برای یافتن معادل‌های زبانی مناسب باز می‌کند.

مرسی دکتر!

پیوست:فردا آخرین روز انتخاب واحده.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Hypothetical Questions

صفحه ی اول مناجات


در آغاز

امید در رفت و آمد بود؛

وقتی می پنداشتم «نیایش»

کلید درهای بسته

و دستی گره گشاست.

وقتی می پنداشتم «نیایش»

سرِ آغازِ داستانی بلند و بی‌پایان

با قصه ای مجذوب‌کننده و ریشه دار است.

وقتی می پنداشتم «نیایش»

یعنی دلخوشی و

«مناجات» واژه ی ست بی انتها.

نقل‌قول‌های نوشته‌نشده و حرف های گفته نشده

که در نهانخانه ی دل ها ثبت می شود.

و من پیوسته پناهجو و امیدوار به آن بودم

و در خیال می گفتم :

«دریغا!

که این حرف های گلوگیرِ مچاله شده در بغض ،

در دو حرف خلاصه شود،

آ…ه

اما آن صفحه ی مبارک مناجات کجا؟

و آن ضرب‌شستِ فشنگِ جنگی کجا؟

ما ، با «آ...ه» افشا نشده ، کجا؟

و تو، که نترسیدی

انگشت بر ماشه گذاشتی

و چکاندی...

کجا؟

پیوست: نوشته شده در روز ابری از زمستان سرد و خشکِ سال چهار.


برچسب‌ها: صفحه ی اول مناجات

آلترنیتیو مناسب


داداشم یک دوچرخه‌ی آلبالوییِ گولاخ داشت؛

که با آن، آن‌قدر توی کوچه‌پس‌کوچه‌های نوجوانی چرخید و تک‌چرخ زد تا بزرگ شد و رسید به شهرِ جوانی.

شهر جوانی وسیع‌تر و پرهیجان‌تر بود و دیگر آن دوچرخه جوابگو نبود.

بنابراین دوچرخه از داداشم ارث رسید به دخترعمویم.

و از آن‌جا به بعد، با خودش شرط کرد که دخترعمویم را فقط ببرد کتابخانه و برگرداند.

و به جای تک‌چرخ زدن، خانمانه رکاب زد و آهسته و پیوسته رساندش به آلمان تا ادامه تحصیل بدهد.

بعد از مهاجرت فرح، یک روز عمویم دوچرخه‌ی داداشم را آورد خانه‌ی ما و گفت:

«بهار ! خونه‌ی بابات می‌ری، می خوای ورزش کنی، جاهای نزدیک توی شهر می‌خوای بری، با همین برو.»

زیرچشمی نگاهی انداختم: «اممم…» بدَم نیامد.

دوچرخه هنوز روی پا بود.

رنگش دلبر بود.

احساس می‌کردم روح آیین تسوکوموگامی در کالبدش جریان دارد و باید اسم مناسبی برایش انتخاب کنم.

از آن‌جایی که هنوز ــ مثل گوزن‌های سورتمه‌ی بابانوئل ــ جان و رمق داشت، اسمش را گذاشتم «موس».

گاهی با دوست، گاهی با روباهک و گاهی با اکیپ‌های دوچرخه‌سواریِ روزهای دوشنبه، یا وقت‌هایی که هوس لواشک و تمرهندی می‌کردم، با موس یک گشتی توی شهر می‌زدم و اگر حوصله داشتم عکس یادگاری هم می گرفتم و اینجوری خودم را راضی نگه داشته بودم.

تا اینکه امروز رفتم فروشگاه و از میان دریای دوچرخه‌ها، یک Vivaی قرمز و مشکی انتخاب کردم و بدنه‌ی آلومینیومیِ سبک‌تری را به جای موسِ آهنیِ وفادار گذاشتم.

و حالا تصمیم دارم، همچنان برخلاف نظام سلسله‌مراتبی ارث و میراث، «موس» را به آرمان ــ نوه‌ی عموی بزرگم ــ که در کوچه‌پس‌کوچه‌های نوجوانی پرسه می‌زند ، ببخشم.

نباید دوچرخه را متوقف کرد؛
چرخ‌ها باید زیر پای آدم‌های مختلف بچرخند؛
سوارکار باید به حرکت ادامه دهد، وگرنه زمین زیر پایش خالی می‌شود.

حالا قرعه به نام آرمان افتاده تا با «موس» خاطره بسازد و زنجیره ی خاطراتش را به خاطرات محمد، فرح و من متصل کند.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Alternative, Rhizome, Tsukumogami

صبح زمستان شد


یادداشت یلدایی دیشبم را با این جمله‌ها شروع کرده بودم:

«امشب با چاقویی که از زنجان برای مامان سوغات آورده‌ام و مامان هنوز آکبند نگهش داشته، انارها را قاچ کردم؛»



بعد مشغول وارسی جمله‌های شروع‌کننده شده بودم و داشتم با خودم می‌گفتم:

«این همون آغازی بود که یادداشت لازم داشت؛ خاطره‌ی سفر و آماده شدن برای یلدا که راحت به کلمه‌ها تن می‌ده و جمله‌ها رو مال خودش می‌کنه…»

اما آنقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برده.


صبح، آلارم بیداری گوشی روی صفحه‌ی یادداشت‌ها زد؛


صفحه روشن شد و وقتی چشمم به یادداشت افتاد، احساس کردم کلمه‌ها همچنان از دمِ یلدا گرم هستند و مستعد نشستن در جمله‌های مناسب.


اما درنگی، به شیرینی خواب، یلدا را صبح کرده بود.

صدای پرنده‌های خانگی‌ام را می‌شنیدم، و اهالی خانه هنوز در کش‌وقوس بیداری بودند؛
چیزی نمانده بود تا روشنایی روز اول دی، تمام اتاق را پر کند.


برچسب‌ها: لذت نوشتن

نقش اول ، برف


بارش برف شاید اتفاقی بسیار ساده باشد؛

شاید هم نباشد.

مطمئن نیستم.

ما معمولاً وقتی می‌خواهیم سفیدی چیزی را تصور کنیم،

پیش از هر چیز، سطحی پوشیده از برف را به خاطر می‌آوریم

و بلافاصله مفاهیمی مانند پاکی و سادگی را به آن نسبت می‌دهیم.

با حفظ واژه‌های «سادگی» و «سفیدی» در وضعیت طبیعی خودشان،

در حقیقت، همه‌ی رنگ‌ها برای معنا گرفتن

خواه‌ناخواه باید از سفیدی و سادگی بگذرند؛

یکی سرخ شود،

یکی زیتونی،

یکی نیلی.

و این واقعاً شگفت‌آور است

که ذهن آدم می‌تواند

از چیزی به این سادگی

این همه تصویر بیافریند

و قصه‌ به هم ببافد.

او لرزان به تماشای بارش برف می ایستد.

سرمای دانه‌ های برف را حس می‌کند

که بر پشت پلکهایش فرود آمده

و از سر مژه‌ها آرام به پایین می‌لغزند؛

و لذت می‌برد

از زیبایی نقشِ پرطراواتی

که برف در سکوت ایفا می‌کند.

در واقع، برای لذت بردن،

لازم است پای لرز و سرمای برف بنشیند.

پس حالا با این همه حرف،

آیا هنوز فکر می‌کنی

بارش برف

فقط یک اتفاق ساده است؟

پیوست:

با همدیگه مدارا کنید بچه ها!

نتیجه مدارا مثل نشاطی که بارش برف به حال ما می بخشه.

+پایان مرحله اول بازسازی.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, چهارباغ پاییزی

نقش اول ، گُلبرف


🍁گلباران پاییز رو هم اینجا ببینین.


برچسب‌ها: گُلبرف, باغچه مامان

خرده های بازسازی


این سطل رو خریدم برای جابه‌جا کردن شن و سیمان. اما به ظاهر ساده‌ش نگاه نکنین؛
فراتر از انتظاری که داشتم، از عهده‌ی خیلی کارهای دیگه هم بر اومد و باعث تغییرات زیادی شد.

این ویترین مغازه ابزارفروشیِ. قوطی کبریتا رو ببینین؛
تاریخ یه امت رو به دوش می‌کشن. به نظرتون، کبریت می‌تونه سمبل چی باشه که این قدر تنوع داره؟

اون دفترچه، مربوط به حساب‌های سینه‌دفتری مغازه‌ست.
ریزفروش‌ها توش ثبت می‌شه و بعد به ارث می‌رسه.

پایان کفسازی رو اعلام می‌کنم.
می‌خواستم سرامیکا به طرح قدیمی و اصلی خودش نزدیک باشه، ولی نتونستم به وسوسه‌ی بخش فانتزی مغزم غلبه کنم و آخرش صورتی رو انتخاب کردم.
اینطوری فایده نداره؛ دلم می‌خواد یه زمین بخرم و از صفر تا صد، همین طور رنگی‌پنگی بسازم برم بالا.

این عکس چهارباغه، روزی که هوا بارونی بود؛
صرفاً جهت پُز دادن اینجا آپلود کردم.

عصرانه یه ساندویچ پرسُس خوردم،
که نفس سرزنشگرم می‌خواست روی همه‌ی نیکوکاری‌هام رو بپوشونه و بهم برچسب «بی‌احتیاط» بزنه.
ولی گفتم: « اگه می خوای همچنان گرامی باشی یا شُل می‌کنی و ساکت می‌شی، یا می‌زنی به چاک!»

یه ذره خسته‌م.
بعد از این که کاغذ دیواریا خشک شد، تبدیل می‌شم به یه خسته‌ی خوشحال.

اما راستش…
آدم که با خودش رودربایستی نداره، احتمالاً تا این یادداشت تموم شد، قبل از خواب یه ذره هم گریه می کنم.

این دو تا عدد «یک» رو هم خریدم تا به جای پلاک بچسبونم به در خونه ی باباجان.

پیوست:

مراقب باش خودتو گُم نکنی بهار!


برچسب‌ها: لذت نوشتن

به سبک مادر


یک جملهٔ عامیانه ای هست که از خیلی دور در خاطرم مانده:
«هر کاری، بلَدی می‌خواهد

و به نظرم «مادری» بیشتر از آنکه یک حس خوب بی‌آلایش باشد،
یک عملکرد است؛ یک سبک بی‌همتا.


مادری را باید بلد بود، مثل هر مهارت دیگری، وگرنه…

همان‌طور که نمی‌شود گل را بی‌گلبرگ و ریشه تصور کرد،
مادر را هم نمی‌توان بدون مهربانی تصور کرد.

و همان‌طور که نمی‌شود باران و نور را از گیاه دریغ کرد،
نمی‌توان جهان را از پناهِ مادرانه دریغ کرد.

مادری
پرقدرت‌ترین سبک و شفاف‌ترین حسِ دنیاست.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, باغچه مامان

میانه میدان


این شلوغی، تصویر همون تصمیمِ متحول‌کننده‌ایه که برای تغییرِ خونه‌ی پدری گرفتم.

عکس مربوط به امروز بعد از ظهره و اینجا ثبتش می‌کنم.

درسته که دل تو دلم نیست نتیجه‌ی نهایی رو ببینم، ولی واقعاً از هر لحظه‌ی این نظم‌گرفتن لذت می‌برم.


برچسب‌ها: عکس یادگاری

در حال تربیت شدنم


از وقتی فرصت وَر رفتن با گِل را پیدا کرده‌ام، تازه می‌فهمم چرا از قدیم گفته‌اند «فوت کوزه‌گری».

این رازهای ریز و پنهان، فقط از دلِ خاک و آب برمی‌آیند، نه از دلِ هیچ حرفه‌ی دیگری.

انگار در کار با گِل، آدم به یک حقیقت ازلی نزدیک می‌شود؛

آن‌قدر نزدیک که حس می‌کنی این استعداد از ابتدا در دست‌هایت بوده، اما سال‌ها فراموشش کرده بودی.

گاهی وقت‌ها که فکر می‌کردم شانس آورده‌ام و سازه‌ی کوچکم پس از خشک‌شدن ترک نخورده، از خودم می‌پرسیدم:

چطور؟ چرا این بار نشکسته؟

اما حالا سؤالم تغییر کرده؛

از خودم می‌پرسم:

آیا می‌دانستی میزان ورز دادن گِل، سرنوشت مدل را تعیین می‌کند؟

خاک هرچه آرام‌تر با آب قاطی شود، هرچه بیشتر ورز بخورد، و هرچه مرحله‌ی خشک‌شدنش صبورانه‌تر طی شود،

کمتر می‌شکند، کمتر ترک برمی‌دارد.

اینجاست که محمود دولت‌آبادیِ درونم سیگارش را روشن می‌کند، ساقه‌ی سیگار را می‌گذارد لای انگشت‌هایش،

تکیه می‌دهد به دیوار،

و زیرچشی نگاهی نافذ به مدل تازه‌ام می‌اندازد:

«آدمیزاد هم همین است…

تا دست روزگار نچلاندش، هیچ نمی‌شود.

چه مکافات‌ها که باید سرش بیاید تا شکل بگیرد

بعد پُکی می‌زند و دود را وِل می‌کند توی هوا.

وَر رفتن با گِل، آدم را یواش‌یواش تربیت می‌کند.

تکرارِ کارهای کوچک ، همان‌هایی که به‌ظاهر بی‌اهمیت‌اند ، کم‌کم یادم می‌دهند

که از جزئیات نمی‌شود سرسری رد شد.

پیوست:

تو از ما چه ساخته‌ای؟

از نتیجه‌ی نهاییِ کدام‌یکی‌مان چنان شگفت‌زده شدی

که به خودت گفتی:

«آفرین…»!


برچسب‌ها: لذت نوشتن

دنیای بی‌ملاحظه


از سه هفته پیش

با نقاش، نجار و نصاب کاغذدیواری قرار گذاشتم تا بیان و خونه‌ی بابا جان رو یه بازسازی مشتی بکنن.

چون این کار پیشنهاد من بود، چیدن تدارکات، انتخاب نیرو و مدیریت مخارج هم به عهده‌ی من افتاده.

داداش عزیزتر از جانم هم هفته‌ای یک ساعت تشریف میارن، پذیرایی می‌شن، دست به سینه تماشا می‌کنن تا من کارها رو انجام بدم و در نهایت هم بگن:

«عه، کابینتا که خوب بودن!

حوض رو گفتی رنگ بزنه؟ تازه شب عید زدیم.

موکتای راه‌پله رو عوض نکنیا، همین‌طور بگو شیری یه جارو بزنه…

و چون خیلی قلبش برای من هم جوش میزنه ، بعضی وقتا می گه:

«ببین الکی خودتو گیر انداختی، از درس و مشقت هم باز موندی، شانس آوردی تعطیله!»

شماها به این مدل حرف‌زدن‌ها چی می‌گین؟

ما می‌گیم: «هی زِر… هی زِر… هی زِر…» زِر مفت.

اجازه بدین یه نفس عمیق بکشم.

اووووفـــــ…

اما از اون جهتی که من معمولاً برای حفظ انرژیم به ادبیات پناه می‌برم،

هر روز توی مسیر خونه‌ی بابا جان برنامه‌هام رو مرور می‌کنم و زیر لب می‌گم:

بگفتم:

«روز بی‌گاه است

و بس ره دور»

گفتا:

«رو،

به من بنگر،

به ره منگر

که من ره را نوردیدم»

حال مثبت این بیت باعث شده سختی کار، بدقولی اُستای نقاش و آنفلوآنزای نا‌به‌هنگام سرامیک‌کار رو به هیچ کجا نگیرم

و مسیر بازسازی خونه‌ی باباجان رو ادامه بدم.

تا همین امروز صبح…

که دوست صدا زد:

«بهار، پاشو صبحونه بخور.

دلار هم شد ۱۲۶ هزار تومن.»

پیوست:

زِر مفت کیلویی چنده؟…

فاکتور نقاش، بمونه به عنوان یادگاری برای آیندگان🎨


برچسب‌ها: روزنوشت

پنج کتاب پیشنهادی بیل گیتس برای مطالعه


من در طول سال کتاب‌های زیادی می‌خوانم و نوشتنِ فهرست سالانه‌ی کتاب‌های پیشنهادی‌ام کم‌کم تبدیل شده به یکی از سنت‌های موردعلاقه‌ام. امسال نیز پنج کتاب را انتخاب کرده‌ام که بیش از بقیه از آن‌ها لذت بردم و فکر می‌کنم خواندنشان برای دیگران هم الهام‌بخش و ارزشمند باشد.

---

۱. Remarkably Bright Creatures – نوشتهٔ شلبی ون‌پِلت

رمانی فوق‌العاده دربارهٔ زنی که معنای زندگی و حس رضایت را در مراقبت از یک اختاپوس باهوش پیدا می‌کند. داستانی گرم، متفاوت و انسانی که به‌سادگی از ذهن بیرون نمی‌رود.

---

۲. Who Knew – نوشتهٔ بَری دیلِر

خاطرات جذاب یکی از تأثیرگذارترین چهره‌های صنعت سرگرمی. دیلر در این کتاب تجربیاتش از یک دوران کاری تحول‌ساز را روایت می‌کند؛ دورانی که بسیاری از ساختارهای رسانه را تغییر داد.

---

۳. Abundance – نوشتهٔ ازرا کلاین و دِریک تامپسون

کتابی به‌موقع و خواندنی که توضیح می‌دهد چرا ساختن و توسعه‌دادن در آمریکا امروز این‌قدر دشوار شده و برای تغییر این وضعیت چه راهکارهایی لازم است. تحلیلی اقتصادی ـ اجتماعی که نگاه تازه‌ای ارائه می‌دهد.

---

۴. Clearing the Air – نوشتهٔ هانا ریتچی

روایتی روشن و مبتنی بر داده‌های واقعی دربارهٔ این‌که در مبارزه با تغییرات اقلیمی واقعاً چه چیزهایی اهمیت دارد. ریتچی نشان می‌دهد هرکدام از ما چگونه می‌توانیم در این مسیر تأثیرگذار باشیم.

---

۵. When Everyone Knows That Everyone Knows – نوشتهٔ استیون پینکر

پژوهشی برانگیزاننده دربارهٔ اینکه چگونه آگاهی ما از دانسته‌های دیگران، بنیان اعتماد، همکاری و پیشرفت اجتماعی را شکل می‌دهد. کتابی فلسفی و درعین‌حال کاربردی

پیوست:

این پست از کنجکاوی و علاقهٔ من به کتاب و موضوعات تازه شکل گرفت. دیدن تنوع در عناوین کتاب‌هایی که مستر گیتس معرفی کرده بود، برام خیلی جالب بود. یه بذری رو تصور کن که برای رشد، باید از همه طرف نور بگیره…

خودم هم چند وقت پیش یه مستند جالب دیدم تحت عنوان : « معلم من اختاپوس». موضوع مشابه با اولین کتاب پیشنهادی.

خب ، بریم بقیه روز رو سپری کنیم.


برچسب‌ها: طاقچه کتابام

جمله های بارانی


خوشحالی ویژهٔ امروز، شنیدن صدای رعد و برق و نم‌نم باران بود. دلم نمی‌خواست وقتی دوباره بوی خاک باران‌خورده را استشمام می‌کنم، یادم رفته باشد آخرین بار کی این بو را حس کرده‌ام.

همه می‌توانند به شیوهٔ خودشان خوشحالی کنند، اما به نظرم شادی بارش باران یک شادی عمومی ست.

در هفت گنبد نظامی، مسافر قصه روز چهارشنبه به گنبد فیروزه‌ای می‌رسد، محل سکونت آذرنوش. انگار که یک قصه اساطیری را بخواهم به روز چهارشنبهٔ دوازدهم آذر سال یک‌هزار و چهارصد و چهار خورشیدی پیوند بزنم ...

امروز بالاخره آسمان گردگرفتهٔ شهر گنبدهای فیروزه‌ای ولخرجی کرد و بارید.

از خوبی لحظه‌های بارانی همین بس که نگاه آدم‌ها را از زمین و آلودگی‌هایش جدا می‌کند و به سمت آسمان می‌چرخاند.

امروز تصمیم گرفتم به زودی دو کار مهم انجام بدهم: اول اینکه بروم و بزنم سر شانهٔ آسمان شهر و بگویم:

«دست مریزاد! چه حالی، چه هوایی! دیدی باریدن باران درد نداشت! پس خداوکیلی یکسره ببار و بند نیا، که مردم این سرزمین جز روی سخاوتمند تو راهی به جای دیگری ندارند.»

و دوم اینکه: خدا کند زنده بمانم تا قصهٔ هفت گنبد نظامی را به شکل پادکست، جایی ماندگار کنم.

پیوست:

کاش تا آخرین روز دنیا این آسمان تر تمیز باقی می ماند.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, هفت گنبد نظامی

یاقوت های انار


وقتی با گِل دست‌ورزی می‌کنی، هم خودت را می‌سازی هم طرحِ مورد نظرت را.

اول تصویری در کنج دلت جا می‌گیرد؛ بعد آستین بالا می‌زنی و دست‌به‌کار می‌شوی.

نمی‌دانم این روزها کجایی ؛

آیا فرصت داشته‌ای نوبرِ انارِ پاییز را بچشی ؟!

اما من، همین‌طور که ظرف گِلیِ انارم مرحله‌به‌مرحله آماده می‌شود،

خودم را برای یلدا آماده می‌کنم؛

آماده برای آغازِ روزهای بلندِ تقویم.

ظرفم هنوز کاملاً خشک نشده.

باید صبر کنم تا از خیسی بیرون بیاید، ترک‌های ریزش را نشان بدهد،

تا بعد با رنگِ سرامیک براقش کنم.

هنوز نیمه‌خام است؛

در مرحلهٔ پیش از رنگ‌آمیزی، پیش از درخشیدن.

تو رسم را بر محافظه‌کاری گذاشتی،

مثل پوستهٔ سختِ انار.

اما چطور می‌شود از بیشمار جانی که درون‌مان پنهان کرده‌ایم غافل بمانیم؟

نگاه کن: این انسان است، با استعدادهای بروزنیافته،

حتی بیشتر از دانه‌های انار.

این میوهٔ در ظاهر محافظه‌کارِ لبریز از احساسات،

همان که شاعر ترکیدن دل را به شکاف‌های سرخ روی پوسته اش تشبیه می‌کند؛

انار سال‌هاست مهمانِ سفرهٔ یلداست؛

و ما قلبِ سفیدش را نشانی می‌دانیم

از وصل‌شدن به روزهای بلندترِ تقویمِ نیاکان.

و ما خودمان مثل ظرف نیمه‌خامیم ؛

در معرض کوره های داغ و رنگ آمیزی های درخشان زندگی.

به نظرت پوستهٔ دل

از پوستهٔ انار

می‌تواند محافظه‌کارتر باشد؟

پیوست:

توی کتاب درآمدی بر ادبیات یه تعریف قشنگ راجع به «ادبیات» خوندم؛ اگه فرصت شد به زودی راجع بهش می نویسم.

🧷 می تونید اینجا « ایلِ گِلی » رو بخونید.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, طاقچه عکسام, یلدا

زیبایی ببینیم


پیوست:

تجربه اون تصویر خیال انگیزه که ما با پوست و استخوان لمسش می کنیم.


برچسب‌ها: طاقچه فیلمام

چِک چِک هــــــوم


ایشون چند روزه که جَلدِ حیاط خونهٔ بابا اینا شده و از خوش‌اقبالی من، وقتی آفتابی می‌شه که برای دیدن مامان بابام از راه می‌رسم.

توی عکس خیلی معلوم نیست، ولی اینقدر بال‌هاش براق و تمیزه که خدا می‌دونه!

زیادی جذاب و تَر و فرزه،

و رزق و روزیش با همون خرده‌ نونها و خرده برنج‌هایی که مامان براش نگه می‌داره، از قبل کنار گل‌های باغچه مهیاست.

از این به بعد یکی از کارایی که علاوه بر درس خوندن باید انجام بدم؛

ارزن خریدن برای «چِک چِک هوم»ــه

وقتی نوکش رو روی زمین می‌زنه، صدای چِک‌چِک بارون میاد؛

به خاطر همین برای من می تونه سمبل بارون باشه یا جایگاه اسطوره ای بهش بدم حتی.

پیوست :

اسم انگلیسیش Hume's Wheatear

که یه داستان بانمک مثل داستانهای عامیانه ی فارسی پشت اسمش داره.

پرنده ست دیگه...

بهش نگاه کن ؛ خدایی کافی نیست برای دلگرم بودن؟!


برچسب‌ها: لذت نوشتن

«روزنوشته‌ای به بهار»


بهارِ عزیز!

آذرِ سالِ چهار

با یه پیاده‌روی طولانی شروع شد.

و امروز هرچقدر خورشید توی آسمون بالاتر می‌رفت، هوا سردتر می‌شد.

من راه می‌رفتم و شالِ دور گردنم رو هی نزدیک‌تر به صورتم می‌کشیدم و چون یادم رفته بود از خونه دستکشام رو بردارم، مدام دستام رو توی جیب بارونیم چماله می‌کردم.

بارونی پوشیده بودم و بوت؛

اما دلم خوشِ ها…

بارون کجا بود؟

توی آسمون شهر

به‌جای بارونِ فرشته، غبار جنون پاشیده بودن.

وسط‌های پیاده‌روی، یادم افتاد چندتا ماسک توی کوله‌پشتیم دارم.

دست بردم توی کوله و یکی رو زدم به صورتم.

بهارِ عزیز!

آذرِ سال چهار

با یه پیاده‌روی طولانی شروع شد.

این روزها نه خورشید رمق درست‌وحسابی داره،

نه از آسمون بارونِ فرشته می‌باره.

من هم مغز و زبونم قفل شده بود روی همون ترانه‌ای که می‌گه:

«بگو آخر این سفر

می‌رسم کجا؟

تو منو تنها نذار

ای خدا… خدا…»

و وِلَم نمی کرد.

پیوست:

دلم می‌خواد چشم‌هام رو ببندم

و توی خیالم یه پنجره روی سینه آسمون باز کنم و از دل یه قاب کوچولو ، بپرم روی عرشه‌ی کشتی نوح‌. توی دنیای قصه‌ها.


برچسب‌ها: لذت نوشتن

لحظه های لرزان


نمی‌دانی چقدر تماشا دارد لحظه‌ای که با واقعیت ضعف‌هایم روبه‌رو می‌شوم؛

لحظه‌ای که گوشه‌ای از نقص‌هایم را روی کاغذ افشا می‌کنم و می‌بینم دیوار ترس‌هایم آهسته فرو می‌ریزد.

نقص‌ها و ضعف‌هایی که در نگاه اول، دلم می‌خواهد مقصرش را بیرون از خودم پیدا کنم؛

بار مسئولیتش را بر دوش دیگری بیندازم؛

و از هر چیزی که مرا می‌ترساند، فرار کنم.

اما نه.

هیچ‌کس مقصر نیست.

این کار ناتمام من است.

و این لشکرِ تا بن دندان مسلحِ ترس‌های من.

این «تجربه ایست که سهم من» است که مرا انتخاب کرده و من باید آن را از سر بگذرانم.

پیوست:

زمانه نقش تازه ای به عهده‌ام گذاشته که از اجرای آن ترسیده‌ام، و برای آرام‌تر شدن، خودم را به معنای این واژه‌ها و ترکیب‌ها مشغول کرده‌ام:

Self-worth — ارزشمندی درونی

Quantity over perfection — ارجحیتِ کمیت بر کمال‌گرایی

Exposure — در معرض دید بودن

Unapologetic — بی‌تعارف

Creative muscle — ماهیچهٔ خلاقیت

Creative truth — حقیقتِ خلاقیت

Beyond approval — فراتر از تأیید دیگران

The quiet rebellion of creating — شورشِ آرامِ خلق کردن

صدایی تهِ ذهنم هست که می‌گوید این بعداز ظهر از آن بعدازظهرهای جمعه‌ای است که هر بار خاطره‌اش را مرور خواهی کرد؛

پس نترس و آن‌چنان با طمأنینه قدم بردار که بعدها بگویی: «یادش به خیر…»


برچسب‌ها: لذت نوشتن

این نیز بگذرد!


همیشه می‌گه: «خوبیش به اینه که می‌گذره

و یه آیین توی ژاپن هست که معنی همین عبارت رو منتقل می کنه: Mujōkan ؛ درک گذرا بودن لحظات زندگی.

معمولا آدمای سرد و گرم‌چشیده بهش ایمان دارن. ما بارها ازشون شنیدیم ، و دیدم که بعد گفتنش یه نفس عمیق از ته دل می‌کشن...

از هر طرفی که بهش نگاه می‌کنم، زرد و نارنجی و خشک شده.

تک درخت توت وسط حیاط همسایهٔ طبقه پایین رو می‌گم.

من پاییز رو دوست دارم، اما این روزهای بی‌بارون داره از تحملم خارج میشه.

حس می‌کنم مغزم شده مشت محکم و گره‌خورده‌ای که دلش می‌خواد مدام کوبیده بشه توی صورت دیوار.

هوای خشک، مغز منقبض و خشمگین هم میاره دیگه…

دلم برای بچه‌ها و زن و مرد این شهر، برای زمین، برای درخت‌ها، برای رکود مداوم جریان زنده‌رود می‌سوزه.

ولی…

ولی چه میشه کرد واقعاً؟

خوبیش به اینه که می‌گذره.

آه . . .

پیوست:

بالاخره یه روز میاد که این پنجره رو باز می کنم و سرم رو فرو می برم توی شکم هوای بارون خورده و مشتم رو زیر آسمون بارونی باز می کنم.

آره ! این اون چیزیه که از ته دل می خوام.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Mujokan

زیر گنبد بازارچه


تا جایی که در خاطر دارم، زیر بازارچه‌ی علی قُلی آقا یک کارگاه بزرگ نجاری بود، دو بقالی، یک سبزی‌فروشی دو نبش، سقاخانه و یک تلفن عمومی که روبروی درب ورودی مسجد سرپا کرده بودند؛ و آب جاری که در مادی علیقلی آقا کله می‌زد.

من هر وقت زیر گنبد این بازارچه می‌ایستم، احساس می‌کنم هنوز بچه‌ام، در حالی که به شکل غیرقابل وصفی پیرم. فضای زیر بازارچه مثل چسب فوری، خاطرات کودکی‌ام را به واقعیت اکنون می‌چسباند؛ چسبندگی‌ای که وحدتی صمیمانه میان دوران خردسالی و بزرگسالی ایجاد می‌کند.

استاد تاریخ هنرِ روباهک می‌گفت که گنبد این بازارچه را رج‌به‌رج دو یا چهار معمار همزمان ساخته‌اند.

برای من که مدتی است زوایای نوشتاری را بررسی می‌کنم و دوست دارم معناهای شفاف‌تری از کلمات را تجربه کنم، مرور این خاطرات به شیرینی و گرمی خوردن یک ظرف لبوی داغ در غروب پاییز است.

یادم می‌آید بچه که بودم، دوست داشتم زیر این گنبد آواز تمرین کنم؛ چون صدایم موج برمی‌داشت، انعکاس پیدا می‌کرد و بلندتر می شد ؛ انگار پشت میکروفنم.

امروز غروب رفتم خانه‌ی باباجان و تصمیم گرفتم زمان پیاده‌روی‌ام را با او در محله‌ی پدری سپری کنم.

اینجا توانستم زبان آشنای کودکی‌ام را دوباره بشنوم. بعضی وقت‌ها دلم نمی‌خواهد چیزهای تازه یاد بگیرم؛ دلم می‌خواهد فقط صمیمیت‌ها و جسارت کودکی‌ام را به خاطر بیاورم؛ روزهایی که دست در دست باباجان روی این سنگفرش‌ها قدم می‌زدم، مثل هر بچه‌ی دیگری که به همراه پدرش به گردش می‌رود و اصلاً به این فکر نمی‌کند که خطری ممکن است تهدیدش کند.

پیوست: یادت میاد، دوست داشتیم توی سراشیبی کوچه‌پس‌کوچه‌ها تندتر راه بریم یا حتی بدویم؟! شهر یه سراشیبی معروف بین بچه ها داره، یادم باشه یه روز یه عکس ازش ماندگار کنم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, بازارچه علیقلی آقا

هر جا تو باشی معدن یاقوت آنجاست


روباهک

امروز نفر اول استان

توی رشته طراحی و ساخت طلا و جواهر شد.

پیوست:تلاش گم شدنی نیست جانکم!


برچسب‌ها: یادگار

ایلِ گِلی


با دستای گِلی، ناشیانه چند تا آدمکِ سفالی ساختیم و به قیافه‌هاشون کُلی خندیدیم.

امروز خونه‌ی باباجان بودیم. سرِ راه، یه بسته گِلِ رُس و چند تا دونه ابزار کار با گِل خریدم و با خودم بردم مهمونی.

به‌محض اینکه بساط پهن شد، یه ایل مشغول گِل‌بازی شد.

کاسه و بشقاب‌های کج‌ومعوج، گلدون‌های نامتقارن، نون بربری و نون سنگکِ گِلی...

خنده‌دارترین سازه‌های ممکن؛ پُر از عیب و ایراد.

چه ماده‌ی عجیبی بود این گِلِ رُس!

باورم نمی شد بتونه برای مدتی ملال رو از ما دور کنه و از دلِ این دست‌سازه‌های ناقص و ناتمام،

شوخ‌طبعی و آرامش بیرون بکشه.

پیوست:لحظه‌هایی توی زندگی هست که آدم دلش نمیاد با هیچ‌چیز عوضش کنه. به این لحظه‌ها می‌گن «لحظه‌های نجات».

🧷اینجا درباره «جریان سیال ذهن» نوشتم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, بازی با گِل

میهمان‌نوازیِ لاله‌عباسی‌ها


آقای پرویز دوائی توی کتاب خیابان شکرچیان خیلی سفارشِ پاییز را کرده. یادم می‌آید که چیزی با این مضمون نوشته بود:

«پاییز که می‌شود، نشانه‌هایش را جلوی چشم‌هایم می‌چینم؛ یعنی خرمالویی، اناری، پرتقالی را با چند برگِ نارنجی‌ شده داخلِ بشقاب می‌چینم و آن را می‌گذارم وسطِ میزِ ناهار یا پذیرایی. می‌خواهم قدم‌هایِ پاییز روی چشمم باشد

البته نقل‌قول کمی بالا و پایین شد و با تخیلِ من هم ترکیب، اما چیزی شبیهِ این نوشته بود.

در شهرِ ما هم کاشتنِ لاله‌عباسی مرسوم است. گلی ست که بهار و پاییز ندارد و همیشهٔ سال مشغولِ دلبری‌ست.

اما حالا که پاییز شده و گل‌هایِ انار دارند تبدیل به میوه می‌شوند، زیباییِ باغچه چند برابر شده. انگار لاله‌عباسی‌ها هم دارند پاییز‌نوازی می‌کنند.

سلام به نشانه‌هایِ پاییز؛ به رنگ اناری‌ها،

باشد که این‌جا جاودانه شوید.

پیوست:باغچه خانه پدری


برچسب‌ها: لذت نوشتن, خیابان شکرچیان, پرویز دوائی

مبدأ مجلس سنا ، مقصد VIP سیتی سنتر


ذهن‌ های نوشتاری که راه خودشان را می‌روند

امروز عمه‌بزرگه، که چندین و چند ماه توی سفر زیارتی و سیاحتی به سر می‌بردن، برگشتن اصفهان و همه‌ی خواهر و برادرها رو برای ناهار دعوت کردن — فقط خواهر و برادرهای خودشون، بدون ما بچه ها.

سرِ صبح، عمو کوچیکه که همیشه خدا از آخر اوله و توی خیالات و فانتزی‌های خودش سرِ فامیله، اومده دنبال بابا و مامان من تا همگی با هم برن. اینا وقتی می‌خوان برای بچه‌هاشون نقشه بکشن، حتی این فاصله‌ی زمانیِ رسیدن به مجلس سنا رو هم از دست نمی‌دن!

بابام هم دیشب قبول کرد که مسیر رو با ماشین عموم بره. آخرین جمله‌ی تلفنیشم بهش این بود:

«حالا فردا تو ماشین با هم راجع‌بهش حرف می‌زنیم، الان بچه‌ها اینجان!»

منم صبح، وقتی از رفتنشون مطمئن شدم، زنگ زدم به نیلوفر، دخترعمو دومیم. گفتم:

«خره نیلوفر! بیا طرفای ساعت یک ـ یک‌ونیم یه انتحاری بفرستیم خونه‌ی عمه و خلاص. بعدشم ما دختر پسرا، بچه ها، همگی با هم بریم رستوران VIP سیتی‌سنتر، شام!»

لامصب دختره یه خندهٔ از سر رضایت کرد که من، با این که خودم پیشنهاد عملیات رو داده بودم، بدنم لرزید! :)

پیوست:

از کتاب‌های دانشگاه، به‌خصوص The Short Story، سپاسگزارم که داره لایه‌های کافکایی من رو از تاریکی می‌کشه بیرون و توی روشنایی بهم نشون می‌ده.

از انیمیشن Arcane، فصل اول، قسمت آخر هم همین‌طور.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, The Short Story, Arcane, کافکای دوست داشتنی