طعم ماندگار یک نقل‌قول در ذهن من

رو برگرداندم تا بروم؛ مثل آدمی که در خمِ کوچه ناپدید می‌شود. در خم کوچه، در روزمرگی، در سربالایی‌ها و سرپایینی‌های زندگی. می‌خواستم کتاب را ببندم و در میان کارهای روزانه حل شوم که دستش را گذاشت روی شانه‌ام، گرم و مصمم، و گفت: «کمی درنگ کن، چیزکی برایت دارم

A book must be the axe for the frozen sea within us.”

— Franz Kafka, Letter to Oskar Pollak (1904)

ترجمه: «کتاب باید تَبَری باشد برای دریاچه‌ی یخ‌زده درون ما

این جمله، ضربه‌ای ناگهانی بود بر سطح منجمدِ بی‌ذوقی و بی‌انگیزگیِ درون خواننده؛ از آن‌دست نوشته‌هایی که فریاد می‌زنند: «آهای، کتاب رو بستی کجا بری؟! بمون، کارت دارم!»

ماندم و همان‌جا در حاشیه‌ی کتاب نوشتم: «کافکا نمی‌گذارد کتاب را بی‌آن‌که چیزی از آن با خود ببرم، ببندم.»

بعد شوخی‌ام گرفت؛ کنار جمله اضافه کردم: مثل صندوقدار رستوران که می‌پرسد: «اینجا میل می‌کنید یا می‌بَرین؟» و بعد من جواب دادم: «بپیچ تا ببرم!» انگار که غذای بیرون‌بَر است.

از دل جمله‌ی کافکا، یک واژه‌ی ساده اما چندوجهی می‌شود برداشت کرد: takeaway.

وقتی دو واژه‌اش را با فاصله بنویسیم — take away — یعنی «بردن». اما وقتی بی‌فاصله کنار هم قرار می‌گیرند — takeaway — یادآور غذایی‌ست که از رستوران با خود بیرون می‌بریم.

در ادبیات، این واژه معنای استعاری خوشمزه‌ای پیدا می‌کند: برداشت شخصی ما از متن. همان لقمه‌ای که از میان سطور انتخاب می‌کنیم و طعمش را تا مدت‌ها با خود نگه می‌داریم.

نقل‌قول کافکا یکی از همان لقمه‌هاست؛ داغ، تند و تیز، و به‌یادماندنی. مثل سلطانی‌های زیر بازارچه‌ی حاج‌ممدجعفر که عطر کبابشان تا ته بازار می‌پیچد.

پیوست:

خواننده‌ی عزیزم، این یادداشت تلاشی بود برای نزدیک شدن به مفهوم takeaway؛ به آن چیزی که پس از خواندن در ذهن‌مان ته‌نشین می‌شود. چیزی شبیه طعمِ ماندگار یک غذای خوب برای روح.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, واژه شناسی, کافکا, کتاب نامه نگاری