لیست کتاب‌ها را دادم به شاگرد کتاب‌فروشی و خودم روی صندلی نشستم...

بنا ندارم در وصف این انتظار چنان بنویسم که به نظر بیاید زیادی شلوغش کرده‌ام؛ فقط همین را بگویم که تا پسره کتاب‌ها را بیاورد، توی ذهنم گفت‌وگوهایم با او را مرور می‌کردم...

پرسیده بود: «کتاب نو؟» و من جواب داده بودم: «نه، هرچه دست‌دوم‌تر بهتر!»

من کتاب‌های دانشگاه را معمولاً از پاساژ هاتف می‌خرم؛ کتاب‌فروشی‌های پاساژ شکریِ دروازه دولت هم هستند، اما هاتفی‌ها کمی خوش‌انصاف‌ترند.

همین «هرچه دست‌دوم‌ تر، بهترین تر» بهمان تومان خرج برداشت .آن‌قدری که وجدان آدمی را وامی‌دارد جدی‌تر مایه بگذارد برای درس‌خواندن.

پسره کتاب‌ها را گذاشت روی پیش‌خوان، وارسی کردم؛ تمیز بودند. دمش گرم! صاحب قبلی برایم امانت‌داری کرده بود. همان لحظه صمیمانه برایش آرزو کردم بالای قله‌ای ایستاده باشد که من هنوز به کمرکش آن نرسیده‌ام؛ راضی از خودش، از انتخابش، بی‌غصه به خاطر کتاب‌هایی که خریده و نخوانده... به چه چیزهایی فکر می‌کنم؟! طوری حرف می‌زنم انگار خودم تا حالا همه کتاب‌هایی را که خریده‌ام شخم زده‌ام.

شخم نزده‌ام، ولی هنوز زنده ام.

هر روز از این زندگی می‌تواند قصه‌ی خودش را داشته باشد. اجبارِ سایه‌های نشدن و غیرقابل کنترل را که در نظر نگیری ، از همین سلانه‌سلانه راه رفتن هم روایت تازه درمی‌آید...

کتاب «داستان کوتاه» را شروع کردم. درس اول از مارگارت لوکه نقل قول کرده بود:

The concept of stories must have been invented as soon as human whoops and squeals turned into languag

«مفهوم داستان درست در همان لحظه زاده شد که فریادها و جیغ‌های انسان به زبان تبدیل شدند

هیچ‌کس تا حالا به این قشنگی مجابم نکرده بود که بدوی بودن ارزشمند است! صداهای خام و غریزی انسان اولیه هم می‌توانسته آدم‌ها را به دنیای قصه‌ها کوچ دهد. لوکه در همان درس اول دو کلمه‌ی عتیقه یادم داد: whoops و squeaks.

می‌بینید من چقدر ساده خوشحال می‌شوم؟! یک روز به خاطر مثلث مختلف‌الاضلاعی که خورشید می‌اندازد روی گلدان‌هایم. یک روز به خاطر دو کلمه‌ی تازه که یاد می‌گیرم.

پیکره‌ی داستان همین است؛ مشتی whoops و squeaks و بحران و کشمکش که شانه‌های ضعیف انسان با آن مواجه می‌شود. قصه چیزی جز صدا و کلمه نیست؛ روزی از دهانه‌ی غار روایت می‌شود و روزی از دهان ما...

انگار کتاب‌های دست‌دومی که مدام دست‌به‌دست می‌چرخند.

پیوست:نکنه با کتابات قهر کرده باشی؟!


برچسب‌ها: واژه شناسی, لذت نوشتن, مارگارت لوکه