Phoenix


از یک پناهگاه امن حرف می زنم. پناهگاهی که همیشه ی خدا به من این فرصت را بخشیده تا به روی جراحت ها و شکستگی ها و آسیب دیدگی هایم نور بتابانم و بهتر ببینمشان. بهتر بشناسمشان و معالجه شأن کنم.🌷 ادبیات🌷

ادبیات و معجزه ای که از مجرای کلمه ها جان آدمی را مومن به خود می کند. مومن به زندگی، مومن به رویا پردازی و مومن به طلوع و سپیده‌دم ، وقتی شاعر می سراید:

عنقا بشد و فر هماییش بماند

زیبندهٔ تخت پادشاه ییش بماند

گر مَه بگرفت ، صبح صادق بدمید

ور شمع برفت ، روشناییش بماند

*سعدی،رباعیات.

+معادل انگلیسی واژه «عنقا» میشود: Phoenix. این واژه آنقدر قدرتمند و افسانه ای هست که بتوان با آن افسانه نگاری کرد.


برچسب‌ها: گفتک

لحظه نوشت


دلم یه دوربین عکاسی خیلی خفن و خوش دست می خواد. یه دامن کله قندی با پارچه نخی که زمینه و گلای رنگ پنگی داشته باشه. چند تا شومیز ساده. زمستون که میشه آدم دلش برای دامن کوتاه و پُر چین تنگ میشه ، تابستون از گرما هلاک میشه دلش می خواد یه جای یخ کرده پیدا کنه یه پتو بپیچه دور خودش. تصمیمی برای کوتاه کردن مجدد موهام ندارم. امروز دارم می رم بازار .می خوام گل سر بخرم . از این مدل تق تق یا .بعدش با رزین روی گل سر رو تزیین کنم. توی برنامه ریزی ترم جدید دانشگاه چندتا کلاس حضوری دارم که به خاطرش خیلی خوشحالم. این طوری هم اساتید رو ملاقات می کنم هم همکلاسیایی که دو ترمه فقط پروفایل شونو می شناسم.

باید برای یه فرصت درست و حسابی برنامه ریزی کنم .می خوام یه سفرنامه ی درست و حسابی بنویسم.احتمالا در آینده مجبور بشم کمتر اینجا بپلکم. کلاسهای حضوری دانشگاه الزام آوره. باید درس خونده باشی بری سر کلاس.همین طور نوشتن زمان لازم داره و تمرکز.

بچه ها ، زبان بخونید. زبان بخونید ! من از این که رشته ی ادبیات انگلیسی رو انتخاب کردم خیلی خوشحالم و فکر می کنم این همون چیزیه که می تونه قلبم و ذهنم رو جذب کنه و جهانم رو گسترده تر...

یه عبارتی از یه ترانه همین الان اومد توی ذهنم که میگه:

I tilted your cloud "

"You tilted my hand

به این مضمون که من ابر تو رو کج می کنم تا نور بیشتری به تو تابیده بشه و زاویه نگاه تو و امکانات تو گسترده تر بشه. تو دست من رو کج می کنی به این مضمون که به پشتیبانی و حمایت من می آیی.

ببینین چه مفهوم استعاره ای قشنگیه!


برچسب‌ها: روزانه نوشت

در و دیوار گواهی بدهد!


* A♥️ love ♥️ no one could deny *

By : Miley cyrus

به واژه های ساده ی عبارت بالا دقت کنید. این عبارت از میان عبارت های ترانه ی "wrecking ball" به دل من نشسته است. می گوید : «یک عشق ،که هیچ کسی قادر نیست انکارش کند». انگار دارد از یک ویژگی مشترک حرف می زند. بدون این که پای هیچ پیامبر و فرهنگ و باور و کتاب مقدسی را به میان بیاورد . می گوید همه ی جهان در انکار عشق ناتوانند و این ناتوانی در نهایت زیبایی، دلنشین است.

مهم نیست تو چه کسی هستی. مهم نیست کجا زندگی می کنی و چه تجربیاتی را از سر گذرانده ای و یا در چه سطحی از مهارت های گوناگون ایستاده ای .

گاهی در بین ما آدم ها ویژگی های مشترکی به وجود می آید. در میان من و شما. ویژگی های شبیه «ناتوانی» ، "inability" این ویژگی در همه ی انسان ها مشترک است. هیچ کسی نیست که بتواند ادعا کند ، هرگز احساس ناتوانی نکرده است. در رابطه با انسان ها ناتوانی در انکار عشق یک امر جهانی ست. مترادف انگلیسی آن می شود "universal inability".

+ترانه را بنوشید.

++عنوان :بخشی از غزل سعدی


برچسب‌ها: روزانه نوشت

من تو را تا بیکران ها


شب ها با چشم بندی که از شیراز خریدم می خوابم. حتی بعضی وقت ها در روز هم. به ویژه وقتی این سر درد لعنتی دامنم را می گیرد. از شرِّ سر دردهای دوره های ماهانه که نمی شود گذشت . می شود؟! این چشم بند دو سه لایه ای که نقش چشم های عروسک بر آن است، کیفیت خوابم را افزایش می بخشد. عمیق تر می خوابم و سر حال تر از خواب بیدار می شوم. خواب عمیق ، توانایی جسمانی ام را بالاتر می برد و باعث می شود روز بهتری را سپری کنم.

یک چشم بند ساده ، امکانی بهتر را برای استفاده از فرصت زیستنم فراهم آورده. من در حد توانم برای هر برنامه ی دیگری که توی این مغز «سر دردی» دارم ، کوشش می کنم. بهرمند شدنم اما بسته به خیلی چیزهای دیگر است.

عمیق ترین خواسته ی قلبی ام این است که همه ی انسان ها درک و شناختی درست و به موقع از سر حد موقعیت ها و از سر حد توانایی هایشان داشته باشند و من نیز. البته بهرمندی بسته به خیلی چیزهای دیگر است.

+من هر وقت سردرد می گیرم احساس می کنم، استعدادهایم دارد هدر میرود. دیوانه ام،نه ؟!


برچسب‌ها: روزانه نوشت

نغمه ی گنجشک آبی !


شبیه معجزه بود .حداقل برای من که به اعجاز کلمه ها پناه می آورم همیشه ی خدا! نگاه کردن به زیباترین کلمه ها در قالب جملات الهام بخش ، موهبتی شبانه بود که دیشب از سر کنجکاوی داشت نصیبم می شد.
صفحه ی تازه ای باز شده بود و قلبم داشت زنده می شد به خاطر کلماتی که از راه دور رفیقی «ناآشنا» با اسم کوچکم نوشته بود. نه برای خود من، برای اسم کوچکم.برای بهار.
و برای کسی چون من که احساس واژه ها را جشن می گیرم ، این یادداشت شبیه گنجشک آبی کوچکی بود که ناغافل روی شانه ی رهگذری می نشیند و آواز سر می دهد. چه می خواند؟ آخر چه تفاوتی دارد. گنجشک آبی روی شانه ی من نشسته است. یا شکایت نامه می خواند یا سرود عاشقی و دلتنگی . آخر چه تفاوتی دارد! معجزه، خواندن پرنده ای بود بر سر شانه هایم!
معجزه، قلبی بود که به روی واژه ها راه گشوده بود و نقطه به نقطه روی سفیدی کاغذ اثری از خود به جا می گذاشت به واسطه ی قلم دوستی «ناآشنا».

آخ که چه آرامشی دارد وقتی احساسی در جامه ی کلمه ها خوانده می شود و به روی صفحه نقش می بندد!
آخ چه می شد اگر آن پرنده ی کوچک خود تو می بودی!

آخ چه می شد اگر آن «بهار» با شکوه در احساس تو، خود من می بودم.

آخ چه می شد اگر خود «آشنایت» پشت این واژه ها می بود!

+در پی «یافتن» باید بود.


برچسب‌ها: روزانه نوشت

آسمون سوئیسی !؟


پرده ها کیپ تا کیپ کشیده بود. حالت روشنایی روز از پشت پرده ها مثل همیشه نبود. حدس زدم آسمون ابریه . رفتم داخل بالکن. در بالکن رو که باز کردم رطوبت و خنکی هوا سُر خورد روی پوست صورتم و نفسم رو پر کرد. به به بارون داره می باره!شاخه های توت خیس بود. کف خیابون و پیاده رو خیس بود. کوچه بغلی خیس بود. پشت بوم همسایه خیس بود. بعد از این همه مدت، بارون داره می‌باره!

آخه از اول پاییز تا به حال قرار بوده که شهر زیر سیل بارون و کولاک و بهمن غرق بشه و فرو بره! پاییز که هیچی.این اولین تجربه از بارون زمستونی سال بود...

«بیش باد! بیش باد!»

من عجیب وقتی هوا ابری و بارونی و تازه میشه یاد فیلم هایدی و دامنه ی کوهستانی که با پای برهنه داخلش غوطه می خورد می افتم. چقدر دوست داشتم و همچنان دوست دارم که برای چند روز توی کلبه ی پدربزرگ هایدی ، توی اون دهکده ی زیبای سوئیسی زندگی کنم. هم زمستون دلچسبی رو توی برف و سرما به خورد تماشاچی میداد و هم بهار فراموش نشدنی رو.

می خوام برای چنین حالتی از آسمون، اسم انتخاب کنم. حالتی که همیشگی و پایدار نیست.منتقل کننده ی حس تازگی و پاکی و شادیه. آدم رو رویاپرداز می کنه. همش دوست دارم درباره ش حرف بزنم . می دونی خواننده؟! من چنین روزی رو خیلی می پسندم. روزی که می تونم از آسمون، از ابر، از بارون زمستونی حرف بزنم.

+چه اسمی بزارم خوبه؟


برچسب‌ها: روزانه نوشت

شب های نارنجی


مدتها بود تم تلفن همراهم طرح یه قوی شناور سفید بود وسط آب های آزاد با رنگ زمینه ی خیلی تاریک...

چی؟! الان وقت استراحته؟! خودم می دونم. منم داشتم همین کار رو می کردم. استراحت. اما نمی دونم چرا از خواب پریدم!؟ گوشی رو از روی میز کنار تخت برداشتم تا ساعت رو چک کنم. ببینم چقدر مونده که صبح بشه! تم گوشی مضطربم کرد. رنگ سفید بال و پر قو وسط اقیانوسی از تاریکی...

گشتم و یه تم با طیف رنگی نارنجی رو دانلود و جایگزین کردم. یه عالمه فانوس روشن نارنجی وسط آسمون آبی روز به همراه دسته ای از آدمهای رنگاوارنگ با صورت های خندان...

حالت آیکون ها هم این احساس رو بهم انتقال میده که انگار وسط یه صندوق بار نارنجم!

الانم خوابم رو معلوم نیست از سرم کجا پرونده این نارنجی پدر صلواتی!؟


برچسب‌ها: شبانه نوشت

صدای من را از کوهستان می شنوید ۵


نشسته ام روی سکوی تماشا تا باقی مانده ی آبی که داخل بطری آب دارم را بنوشم.هوا سرد است. زیاد نمی شود معطل کرد. اگر بیشتر بمانم عرق به بدنم یخ می زند و باز گلو درد می آید سراغم.دو قلپ آب می نوشم.آرام ترم می کند.باید برگردم...


مسیر برگشت را دویدم. دویدن توی دامنه شبیه دویدن روی صفحه ی آسمان است. سبک و سریع. مسیری را که یکساعت و چند دقیقه ای بالا رفته بودم؛ چند دقیقه ای آمدم پایین. همیشه همین طور است. همیشه پایین آمدن سریع و باور نکردنی ست...


ساعت صعود را طوری تنظیم کرده بودم که آفتاب باشد. اما از آفتاب زمستان که نمی شود بیشتر از اینها انتظار داشت. به دل من و تو نیست که! کار خودش را می کند. درستش هم همین است. باید بالا نشین ها تعیین کنند که پایین نشین ها چطور باشند و چطور نباشند. به قله که رسیدم ،سردم شد. جانِ ماندن توی سرما و یخ کردن عرق به تنم را نداشتم. بدون توقف برگشتم. یادداشتم نیمه تمام ماند...


از وقتی پست های وبلاگ با عنوان «صدای من را از کوهستان می شنوید»به روز نشده است، من به کوهپیمایی نرفته ام. اول عروسی پسره و بعد امتحانات دانشگاه. اما در روزی که گذشت دومرتبه عادت خوب کوهپیمایی ام روی روال همیشگی افتاد. مهارتی اگر نادیده گرفته شود ، تمام آنچه از پیش کسب شده است هرز می رود.مثلا سابقه نداشت ، بعد از کوهپیمایی، انگشتها و کف پاهایم اینقدر درد بگیرند!! شاید هم به خاطر دویدن باشد. هر چه که هست باز ارزشش را داشت. به نظرم درد همیشه نمی تواند نشانه ی بدی باشد. به نظرم می تواند مانند یک راهنما عمل کند تا نقطه ضعفها را آسان تر شناسایی کنیم...

+نباید دوباره دوچار تردید شوی و بیافتی به جان نوشته هایت.جهان گشوده است.تو می نویسی که این وسعت را قشنگ تر ببینی. ببین و به نوشتن ادامه بده.


برچسب‌ها: روزانه نوشت, خاطرات صعود