پاشو ماکارونی درست کن!


از برخط بودن کلاس های دانشگاه راضی هستم.با این که دسترسی به استاد در کلاس های برخط ادا اطوار خاص خودش را دارد،اما از این که لازم نیست وقت و سرحال بودنم را پشت ماشین و توی ترافیک هدر بدهم، خوشحال هستم.

کلاس امروز حضوری بود و اگر بخواهم برعلیه ش شکایت نامه تنظیم کنم،همین را بگویم از وقتی به خانه رسیده ام ، یک کله افتاده ام وسط تخت!

باید بلند شوم و خودم را آرام آرام جمع و جور کنم و برای شام ماکارونی درست کنم.توی مسیر برگشتن از دانشگاه ، هوس ماکارونی با سس تند کردم.زدم کنار و از فروشگاه، ماکارونی و سس تند اصالت خریدم. الان تنها چیزی که می تواند من را از کف تختخواب جدا کند و بگذارد داخل آشپزخانه پشت اجاق گاز نگه دارد ، مرور طعم ماکارونی با سس تند و سالاد شیرازیست!

طعم را اگر از زندگی آدمی بگیرند، دیگر چه چیزی برایش باقی می ماند که پُزش را بدهد؟!

خرده نویسی!


امروز برای گروه بندی کلاس تربیت بدنی به ورزشگاه دانشگاه رفتم.اما هیچ کسی آنجا نبود.هیچ کسی.نه خبری از دانشجویان بود و نه استاد! می پرسید از این وضعیت متعجب شدم یا نه؟! معلوم است که نه.چه جای تعجب است.اگر همه می بودند باید تعجب می کردم.از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن که دیگر تعجب برانگیز نیست.دانشجو مسائلی مهم تر از تحصیل دارد و استاد نیز! و باید بهشان حق داد.

من هم که وضعیتم مشخص است.مشخص نیست؟! این که رفتم دانشگاه و پی گیر کلاس هایم شدم، وضعیتم را مشخص می کند دیگر.من مرفه و بی درد و بیکارم.به همین خاطر وقتی ورزشگاه دانشگاه را خالی از آدمیزاد یافتم ، کیف و کتاب را به دوش کشیده در کتابخانه مأمن گرفتم.چند تا پرنده توی کتاب خانه پر می زد که به نوبه ی خودش باعث افتخار و مایه ی مباهات بود...

راستی هدر وبلاگ چطور است؟ این هدر موقتی ست،البته.کمی در فراگیری درس هایم پیش رفت حاصل شود، زمانی را مقرر می کنم تا هدر خلاقانه تری را آماده کنم.

نمی دانم چرا میز مدیریت بلاگفا اینقدر خواب آور است.به محض این که چند کلام شروع می کنم به تایپ کردن چُرتم می گیرد.چوب کبریت هم دیگر کفایت نمی کند برای ثبات پلک ها.

بعد از ظهرها عجیب چایی و کشمش می چسبد.بعد از خواب حتما امتحانش کنید.

شاید یک دوچرخه خریدم.دیشب توی فروشگاه یک دوچرخه ی زرد قناری چشمم را گرفته.بهتر از پشت ماشین نشستن توی این ترافیک است.

اگر این جا را می خوانید،اولا از شما سپاسگزارم . دوماً این بی ربط نویسی نفوذ کرده در متن برای من نوعی دارو محسوب می شود و ذهنم را خلوت می کند و جا برای رسیدگی و تمرکز بر کارهای اصلی تر را فراخ تر.

چطور می شود هم به سمت شرق رفت و هم متمایل به غرب بود ،هم یک گام به سمت شمال برداشت و به قدر همان یک گام به سمت جنوب نزدیک شد؟!

ونوس روشن است


خوابم نمی برد.در اثر گرما بود یا خستگی یا افکار مزاحم و حوصله سر بر یا شروع دوره pms, نمی دانم!!

گریه هم کرده بودم.گاهی توی خلوت خودم گریه می کنم.گریه کرده بودم و نم اشکی به روی گونه هام سرایت کرده بود.روی تخت نیم خیز شدم تا درب بالکن را باز کنم؛ بلکه با تغییر دما و ورود خنکی شب به اتاق ، چشم هام برای خوابیدن گرم شوند و بیشتر همکاری کنند. نگاه مرطوب و مبهمم به آسمان افتاد.آسمان سرمه ای رنگ شب و ونوس درخشانش داخل چهار چوب درب بالکن قاب شده بودند.

سیاره پرستی هم ایده ی جالبی ست.شب ها وقتی که احساس می کنی در تاریکی و بی پناهی عمیقی فرو رفته ای ، نشانه های درخشانکی را بالای سرت می بینی که چشمک می زند و می گوید :«تو در چشم من جا داری»!!

ته قلب آدمیزاد جرقه ای روشن می شود.دلگرم می شود.آرام به خواب می رود.

یک چنین دوشنبه ای که دارد می گذرد!


برای یاد گرفتن تلاش می کنم‌.بنابراین از خودم انتظار دارم روزهای متفاوتی را رقم بزنم.باورم این است که برای یادگرفتن باید حق را سردست و بالا نگه داشت.حق نوشتن و حق یادگرفتن را.استاد با برنامه ای در دانشگاه ندارم . اما این همه روش برای فراگرفتن هست .راه های یادگیری که کور و گنگ نشده اند. لازم است در رابطه با آنچه که دیگر در دسترسم نیست رنجیده نباشم.دلخوری و نارضایتی در کنار رسیدگی به برنامه هام انرژی بر و زمان بر است.بعضی چیزها هست که واقعا نمی شود تغییرشان داد. مثل بعضی اتفاقات در گذشته،مثل آدم ها با توهم دانای کل بودن.چون و چرا کردن درباره ی آنها را باید گذاشت کنار چون به جز اتلاف انرژی و کاهش کیفیت یادگیری و ایجاد خستگی، نتیجه ی دیگری ندارد.پس باید برنامه داشت .باید برای یادگرفتن ایجاد انگیزه کرد.اما برای چیزهایی که دیگر نیست نباید غصه خورد.ماندگار عالم کسی دیگر است.همه ی ما سرانجام باید همه چیز را بگذاریم و برویم.

دل آرامم!


چه قوت قلبی بالاتر از این، وقتی بهم میگه:

«دل و دیده ام با تو همراهه،

خیال نکن تنهایی»

فرصت شمار وقت تماشا را


«پنبه دونه» توی بالکن مشغول پهن کردن لباس ها بود.من تلویزیون را خاموش کردم در حالی که اخبار جنگ، بوی خاک و حس هراس را توی مغزم به هم پیچانده بود.«این آشوب ها تمام شدنی نیستند»! این جمله را گفتم و گوشه ی تخت خواب ،نزدیک به در بالکن نشستم.

به گمانم همسایه ی طبقه ی پایین سبزی سرخ می کرد.بوی غذا ،بغلم کرد و دوباره گذاشتم وسط زندگی.«به به! چه بوی خوشمزه ای میاد!».

از جا بلند شدم.شبیه کسی که آرنجش به تیزی دیوار می کشد.برای لحظات کوتاهی آنچنان از درد به خودش می پیچد که انگار نفس های آخر است و بعد از دقایقی اصلا نه خانی آمده و نه خانی رفته.هیچ خبری از درد وجود ندارد.

پیش بند آشپزخانه را بستم.سینی گاز را پاک کردم.قوری و کتری را شستم.ظرف های اضافه را داخل کابینت ها چیدم. با خودم گفتم:«حالا اگه اتفاقی برام بیافته،خونه مرتبه »!! بنده ی خدا جنگ است همه چیز با خاک یکسان می شود تو به فکر مرتب بودن خانه ای؟! بله من عاشق این نفسی هستم که فرو می رود و برون می آید. عاشق تلاشی هستم که برای ایجاد نظم کرده ام. عاشق آن نگاهی هستم که وقتی دور تا دور خانه می چرخد از انضباط کیفور می شود. نظم خیلی واژه ی مهمی ست. این همه آشوب نشأت گرفته از بی نظمی و نبودن هر چیزی و یا هرکسی سر جای خودش است. نتیجه ی ناشایسته سالاری در عوض شایسته سالاری ست.

دیگر می خواهم بروم بخوابم.بخوابم و از خنکی ملحفه ی بالشت و رو اندازم لذت ببرم. از خنکی این پاییز مخلوط با هراس. دیروز که اولین پست وبلاگم را منتشر می کردم هیچ به فکر ماندگار کردن واژه «جنگ» در این چهار دیواری نبودم. اما چه می شود کرد که ما مسئول این نابسامانی ها نیستیم. ما دلمان لک زده برای قشنگی های زندگی.

پروین اعتصامی می گوید:«بشکاف خاک را و ببین آنگه/بی مهری زمانهٔ رسوا را/این دشت، خوابگاه شهیدانست/فرصت شمار وقت تماشا را»

+برای این پناهگاه هدری طراحی و آن را آپلود کردم.اما بلد نبودم با کدهای ویرایش قالب کار کنم. سپاسگزارم اگر کسی راهنماییم کند.

​​​

شروع شد


دومین حرف از اسم کوچکم «هــ» دو چشم است. در انتخاب نام وبلاگم از این حرف ایده گرفته ام. همیشه در عین بی حوصلگی ،حوصله به خرج داده ام.در عین آشوب با یک جفت چشم در پی ایجاد نظم و کشف زیبایی های ریز و درشت زندگی ام بوده ام. راه رفته ام. تجربه کرده ام. خاطره ساخته ام . خیال بافته ام.

یک هفته ای هست که از پاییز و آغاز کلاس های دانشگاه می گذرد. من از بازگشایی دانشگاه خوشحالم. از بارانی که دیروز بعدازظهر بارید خوشحال تر. بی هدف این وبلاگ را سرپا نکرده ام. به مرور میایم و دستی به سر و رویش می کشم و بیشتر درباره ی نام وبلاگ و طرحی که برای هدر در نظر گرفته ام صحبت می کنم.

شاید بهتر بود پست منسجم تر و سنجیده تری را به عنوان اولین پست وبلاگی ام می نوشتم و منتشر می کردم. برای نویسنده ای که خواهان خواننده است به کار بستن این نکته ضروری بود . باید طوفانی تر شروع می کردم . طوری که شعار تغییر لابه لای کلمه هایم واضح و خوانا باشد. مثل باران دیروز که هوا را کلی عوض کرد و باعث شد بعد از تحمل چندین ماه هوای گرم تابستانی ، شب موقع خوابیدن ، پنجره ی اتاق را ببندم. اما من حالا فقط به نوشتن فکر می کنم. به پر کردن صفحه ها در امنیت و رضایت خاطر خودم و دوست دارم دور مقدمه ی کارم پرسه بزنم. اصلا در مقدمه بمانم و پشت سر هم شروعم را به فال نیک بگیرم و خوشحال باشم و فضا سازی کنم و بگویم به طلوع دوباره ی خورشید در یک روز معتدل پاییزی خوشبین هستم.

+امروز صبح به وقت طلوع توی یادداشت های روزانه ام نوشتم:«یه وبلاگ سرپا می کنم».

++می خواهم بروم و تیک«انجام شد»ــش را بزنم.