The Hunger Artist | هنرمند گرسنه

اثر داستانی مردی را خواندم که نوشت، اما آسودگی را در نوشته‌هایش نیافت.

داستان "The Hunger Artist" نوشته‌ی فرانتس کافکا.

داستان‌های کافکا شبیه دعاهای اجابت‌نشده‌اند؛

تلاشی که زمان و شرایط آن را نادیده گرفته و به پوچی رسانده است.

تا آن‌جا که شخصیت اصلی داستان، حتی خود را شایسته‌ی تحسین نمی‌داند.

ماجرا از این قرار است:

مردی پشت میله‌های قفس، روزهایش را به گرسنگی می‌گذراند؛ نه از فقر، بلکه از روی انتخاب.

روزی مردم برای تماشای او صف می‌کشند، برای دیدن رنجی که او آن را «هنر» می‌نامد.

او با اراده‌ای سخت‌تر از آهن، روزها و شب‌هایش را در قفس، بی‌لقمه نانی، سپری می‌کند.

رفت‌و‌آمدها در جریان است، اما به مرور نگاه تماشاچیان به سردی و بی‌اشتیاقی می‌گراید.

هنرمند هنوز در قفس است؛ هنوز روزه است.

تا آن‌که روزگاری فرا می‌رسد که دیگر کسی حتی تعداد روزهای گرسنگی‌اش را نمی‌شمارد.

مردم سرگرم حیوانات شکم‌سیر و سرخوشِ سیرک می‌شوند، و مردِ در قفس، فراموش می‌شود.

اوجِ دردناک و آشنای قصه‌های کافکا، جایی‌ست که زمانِ مرگِ هنرمند فرا می‌رسد؛

او حتی خود را شایسته‌ی تحسین نمی‌داند و اعتراف می‌کند:

«من روزه گرفتم، چون غذایی را که باب میلم باشد، نیافتم. »

هنرمند جان می‌دهد؛ با جامه‌ای فرسوده و بدنی نحیف.

پس از او، در همان قفس، پلنگی جای می‌گیرد — با دندان‌های درخشان و چشمانی که شورِ زندگی در آن برق می زند — و جمعیتِ تماشاچی دوباره به سوی میله‌ها کشیده می‌شوند.

زندگی ادامه دارد، بی‌آن‌که کسی به یاد آورد مردی تمام عمرش را در آن قفس گذرانده و در اوجِ گرسنگیِ انتخاب‌شده‌اش جان داده.

کافکا در این داستان، تلاشی را به نمایش می‌گذارد که هرگز به جایگاهِ شایسته‌ی خود دست نمی‌یابد — ناکامیِ محض.

در حالی که نیتِ اصلی و جهانِ قابلِ ستایشِ داستان، همان «گرسنگی»است؛

هرچند این روزه‌داریِ حرفه‌ای، هرگز قرار نیست مورد ستایش واقع شود.

در داستان درخشان The Hunger Artist می‌توان به وضوح روحِ خودِ کافکا را دید .

حسِ طرد شدگی، خستگی، گرسنگی، و اشتیاقِ بی‌پایان و بی‌پاداشِ نویسنده برای معنا بخشیدن به جهان.

آن هنرمندِ روزه‌دار، خودِ کافکاست؛

آن قفس، آپارتمانش است؛

و آن ساعتی که هنرمند روزه‌دار به حرکت عقربه‌هایش بی‌توجه است،

همان ساعتی‌ست که به دیوارِ اتاقِ مطالعه‌اش آویخته بود.

در زندگی‌نامه‌اش آمده که او به گیاه‌خواری روی می‌آورد و سرانجام در ضعفِ شدید و بیماری جان می‌سپارد.

روزی روبه‌روی آکواریومِ ماهی‌ها می‌ایستد و می‌گوید:

“Now I can look at you in peace; I don’t eat you anymore.”

می بینی عزیزم؟! این جمله بیانگر رهایی از میل و رنج وابستگی ست.

قفسِ ما، جهانِ درونِ ماست.

و زندگیِ برگزیده‌ی ما، تلاشی‌ست برای یافتن معناهای تازه از زندگی.

تلاشی که همیشه قرار نیست دیده شود و موردِ تحسین قرار گیرد.

پیوست:اگه این طوری پیش برم، این ترم فقط می تونم the short story رو پاس کنم.

🔗 اینجا هم کمی درباره تاثیرات کافکایی نوشته ام.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, کافکای دوست داشتنی, TheHungerArtist, Alienation