آدمِ گِلی
یک کارگاه کوچک نوشتاری دربارهی فرایند جریان سیال ذهن یا همان گفتوگوی درونی.
اضطراب جا ماندن
خدا میداند که چقدر از برنامهی مطالعاتی مهر عقب ماندهام. چندین روز از آبان گذشته و من هنوز به کاغذهای برنامهریزی مهر ماه آویزانم.
چرا برنامهام با زمان کنار نمیآید؟ چرا همیشه از همدیگر جا میمانند؟
پاییز انگار افتاده توی سراشیبی؛ روزها و شبها بیوقفه سُر میخورند و من، بیهوده میکوشم قطرههای زمان را میان انگشتانم نگه دارم.
وقت، مثل آب جاری، از شکاف انگشتهایم میچکد پایین، میریزد روی زمین، میلغزد میان روزهای گذشته و حیف میشود.
وقتی پاییز به آخر برسد، باید دست در حلقومم ببرم، صدای خجالتزدهای را بیرون بکشم و از خودم بپرسم:
چند تا جوجه دارم؟ واقعاً چند تا؟
کاش میشد در زمانهای مختلف تناسخ پیدا کرد!
کاش نیرویی داشتم که میتوانستم زمان را عقب بکشم،
به او نهیب بزنم: «کجا با این شتاب؟ بایست... من جا ماندم!»
دوست میگوید:
«نگران چی هستی؟! کار را دست انجام میدهد، اما چشم ازش میترسد...»
عزیز جان، تو مثل من ترس از عقب ماندن و انبوه کارهایی که روی سرم ریخته، دلت را به اندازهی چاه تاریک کنعان خالی نکرده تا بدانی بر من چه میگذرد.
چاهی تاریک، تهی از دستِ دعاگویِ پیامبری تا دست استمدادم را بگیرد و به دست خدای آن بالا مالاها برساند...

در این میانه دارم زندگینامهی جیم جویس را میخوانم — برنامهی مطالعاتی روزهای بیستوسوم ــ چهارم مهر ماه.
در داستان Clay از مستر جویس، سبک Stream of Consciousness یا همان جریان سیال ذهن را بررسی میکنم.
روایتی که از برنامهی روزانهام در ابتدای یادداشت نقل کردم، تمرینی بود برای به تصویر کشیدن آنچه از جریان سیال ذهن تا به حال آموختهام.
جریان سیال ذهن یعنی چه؟
در این سبک، نویسنده بهجای اینکه بگوید «چه اتفاقی افتاد»، درون ذهن شخصیت میرود و نشان میدهد «چگونه دارد اتفاق میافتد».
نویسنده، کاری به دنیای بیرونی ندارد؛ قصه را از درون ذهن شخصیت به جریان میاندازد.
داستان لحظهبهلحظه، با هر قدم درست یا لغزندهای که شخصیت برمیدارد، نمایش داده میشود.
قصه از بگومگوهای ذهنی شخصیت با خودش شکل میگیرد.
شخصیت قدم میزند، انتخاب میکند، گرفتار میشود، تجربه میکند — و پیکر داستان ساخته میشود.
بیا تمرین کنیم
بیا با هم آدمی را با چشم بسته تصور کنیم که بناست حدس بزند چه چیزی را دارد لمس میکند.
او آرام قدم برمیدارد، دستهایش را در هوا پایین و بالا میبرد تا به میز برسد و بعد با سرانگشتهایش تکهای از گِل رُس را لمس میکند.
نویسنده در شرح این صحنه باید به ذهن شخصیت نفوذ پیدا کند؛
انعطافپذیری، رطوبت و بوی خوش خاک را از زبان او شرح دهد،
و با یاری گرفتن از حس لامسهی او به خواننده نشان دهد که دارد دربارهی یک تکه گِلِ رُس حرف میزند.
زبان، هویت و انسان ناتمام
در این سبک، زبان هویت اصلی خودش را پیدا میکند.
حتی گاهی نوشتار به عبارتهای محاورهای و گویشهای بومیِ شخصیتها تغییر پیدا میکند و نگارش ادبی کنار میرود.
چون در جریان سیال ذهن، نویسنده قرار است انسان، تجربهها و میزان شناختش از خود را بر پردهای از واژهها به نمایش بگذارد و تمام حواس خواننده را درگیر کند.
«لمس تکهای از گِلِ رُس در اوج داستانِ جریان سیال ذهن،
نمادیست از انسانِ ناتمام و ضعیف،
از تغییر شکلهای مداوم در مسیر آگاهی،
و گاهی نشانهای از سازش و مدارا در برابر آزادی اراده.»
نتیجه مورد علاقه نویسنده
نتیجهای که از فرایند سیال ذهن یا گفتوگوهای درونی در داستان حاصل میشود،
یک چرخش تازه و عمیق در سبک داستاننویسی است ؛
چرخشی که توضیحاتش را به دست روزهای آینده میسپارم.
پیوست:
حالا که صبورانه تا اینجای یادداشت پیش آمدی،
چند خطی از دنیای ذهنی خودت ماندگار کن.
برچسبها: لذت نوشتن, JamesJoyce, StreamOfConsciousness, Interior Monologue