داداشم یک دوچرخه‌ی آلبالوییِ گولاخ داشت؛

که با آن، آن‌قدر توی کوچه‌پس‌کوچه‌های نوجوانی چرخید و تک‌چرخ زد تا بزرگ شد و رسید به شهرِ جوانی.

شهر جوانی وسیع‌تر و پرهیجان‌تر بود و دیگر آن دوچرخه جوابگو نبود.

بنابراین دوچرخه از داداشم ارث رسید به دخترعمویم.

و از آن‌جا به بعد، با خودش شرط کرد که دخترعمویم را فقط ببرد کتابخانه و برگرداند.

و به جای تک‌چرخ زدن، خانمانه رکاب زد و آهسته و پیوسته رساندش به آلمان تا ادامه تحصیل بدهد.

بعد از مهاجرت فرح، یک روز عمویم دوچرخه‌ی داداشم را آورد خانه‌ی ما و گفت:

«بهار ! خونه‌ی بابات می‌ری، می خوای ورزش کنی، جاهای نزدیک توی شهر می‌خوای بری، با همین برو.»

زیرچشمی نگاهی انداختم: «اممم…» بدَم نیامد.

دوچرخه هنوز روی پا بود.

رنگش دلبر بود.

احساس می‌کردم روح آیین تسوکوموگامی در کالبدش جریان دارد و باید اسم مناسبی برایش انتخاب کنم.

از آن‌جایی که هنوز ــ مثل گوزن‌های سورتمه‌ی بابانوئل ــ جان و رمق داشت، اسمش را گذاشتم «موس».

گاهی با دوست، گاهی با روباهک و گاهی با اکیپ‌های دوچرخه‌سواریِ روزهای دوشنبه، یا وقت‌هایی که هوس لواشک و تمرهندی می‌کردم، با موس یک گشتی توی شهر می‌زدم و اگر حوصله داشتم عکس یادگاری هم می گرفتم و اینجوری خودم را راضی نگه داشته بودم.

تا اینکه امروز رفتم فروشگاه و از میان دریای دوچرخه‌ها، یک Vivaی قرمز و مشکی انتخاب کردم و بدنه‌ی آلومینیومیِ سبک‌تری را به جای موسِ آهنیِ وفادار گذاشتم.

و حالا تصمیم دارم، همچنان برخلاف نظام سلسله‌مراتبی ارث و میراث، «موس» را به آرمان ــ نوه‌ی عموی بزرگم ــ که در کوچه‌پس‌کوچه‌های نوجوانی پرسه می‌زند ، ببخشم.

نباید دوچرخه را متوقف کرد؛
چرخ‌ها باید زیر پای آدم‌های مختلف بچرخند؛
سوارکار باید به حرکت ادامه دهد، وگرنه زمین زیر پایش خالی می‌شود.

حالا قرعه به نام آرمان افتاده تا با «موس» خاطره بسازد و زنجیره ی خاطراتش را به خاطرات محمد، فرح و من متصل کند.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Alternative, Rhizome, Tsukumogami