روزنوشت
یک روز زمستانیِ نسبتاً گرم و روشن از ماه بهمن را پشت سر گذاشتم.
در شهرِ پرادعایِ خشکیزده با ظاهری فریبنده و باطنی درب و داغان که تا تقی به توقی میخورد، هوایش آلوده میشود.
بهجز روزهای بارانی، من در این شهر هر روز خدا با سردرد از خواب بیدار میشوم. با انگشتهایم پلکهایم را می فشارم. موقع بلند شدن از روی تخت سرگیجه دارم، اما به خودم امیدواری میدهم که:
اشکال ندارد عزیزم، فقط به چیزهایی فکر کن که در کنترل تو است.
مثل تنظیم بادِ لاستیکهای دوچرخهام، تر و تمیزی لانهی پرندههایم، سرویس دورهای ماشینم و برنامهی رژیم غذاییام که دارد مرا میتراشد.
اینکه حواسم باشد آب این شهرِ همزَده با گرد و غبار را به میزان مناسب بنوشم…
و دیگر چه؟!
آهان!
اینکه زیاد اسیر تخیلهای زبانی نشوم و میان آنها با واقعیتهای بیرونی و حقیقت درونی خودم حد و مرز قائل باشم و این ترم فقط دوازده واحد درسی انتخاب کنم.
چون به قول دوست:
«سنگ بزرگ نشانهی نزدن است. رسیدن مساوی نیست با موفقیت و بهرهمندی از روان پایدار و سالم همیشه در اولویت است؛ پس عجول نباش، بهار!»
دیگر دارد ساعت از ده شب خیلی فاصله میگیرد و برنامهام خواندن چند صفحه از کتاب «کاربرد اصطلاحات و تعبیرات زبان در ترجمه» است و مجبورم این یادداشت را همین جا ، پا در هوا رها کنم…
برچسبها: لذت نوشتن