تا جایی که در خاطر دارم، زیر بازارچه‌ی علی قُلی آقا یک کارگاه بزرگ نجاری بود، دو بقالی، یک سبزی‌فروشی دو نبش، سقاخانه و یک تلفن عمومی که روبروی درب ورودی مسجد سرپا کرده بودند؛ و آب جاری که در مادی علیقلی آقا کله می‌زد.

من هر وقت زیر گنبد این بازارچه می‌ایستم، احساس می‌کنم هنوز بچه‌ام، در حالی که به شکل غیرقابل وصفی پیرم. فضای زیر بازارچه مثل چسب فوری، خاطرات کودکی‌ام را به واقعیت اکنون می‌چسباند؛ چسبندگی‌ای که وحدتی صمیمانه میان دوران خردسالی و بزرگسالی ایجاد می‌کند.

استاد تاریخ هنرِ روباهک می‌گفت که گنبد این بازارچه را رج‌به‌رج دو یا چهار معمار همزمان ساخته‌اند.

برای من که مدتی است زوایای نوشتاری را بررسی می‌کنم و دوست دارم معناهای شفاف‌تری از کلمات را تجربه کنم، مرور این خاطرات به شیرینی و گرمی خوردن یک ظرف لبوی داغ در غروب پاییز است.

یادم می‌آید بچه که بودم، دوست داشتم زیر این گنبد آواز تمرین کنم؛ چون صدایم موج برمی‌داشت، انعکاس پیدا می‌کرد و بلندتر می شد ؛ انگار پشت میکروفنم.

امروز غروب رفتم خانه‌ی باباجان و تصمیم گرفتم زمان پیاده‌روی‌ام را با او در محله‌ی پدری سپری کنم.

اینجا توانستم زبان آشنای کودکی‌ام را دوباره بشنوم. بعضی وقت‌ها دلم نمی‌خواهد چیزهای تازه یاد بگیرم؛ دلم می‌خواهد فقط صمیمیت‌ها و جسارت کودکی‌ام را به خاطر بیاورم؛ روزهایی که دست در دست باباجان روی این سنگفرش‌ها قدم می‌زدم، مثل هر بچه‌ی دیگری که به همراه پدرش به گردش می‌رود و اصلاً به این فکر نمی‌کند که خطری ممکن است تهدیدش کند.

پیوست: یادت میاد، دوست داشتیم توی سراشیبی کوچه‌پس‌کوچه‌ها تندتر راه بریم یا حتی بدویم؟! شهر یه سراشیبی معروف بین بچه ها داره، یادم باشه یه روز یه عکس ازش ماندگار کنم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, بازارچه علیقلی آقا