مبدأ مجلس سنا ، مقصد VIP سیتی سنتر
ذهن های نوشتاری که راه خودشان را میروند
امروز عمهبزرگه، که چندین و چند ماه توی سفر زیارتی و سیاحتی به سر میبردن، برگشتن اصفهان و همهی خواهر و برادرها رو برای ناهار دعوت کردن — فقط خواهر و برادرهای خودشون، بدون ما بچه ها.
سرِ صبح، عمو کوچیکه که همیشه خدا از آخر اوله و توی خیالات و فانتزیهای خودش سرِ فامیله، اومده دنبال بابا و مامان من تا همگی با هم برن. اینا وقتی میخوان برای بچههاشون نقشه بکشن، حتی این فاصلهی زمانیِ رسیدن به مجلس سنا رو هم از دست نمیدن!
بابام هم دیشب قبول کرد که مسیر رو با ماشین عموم بره. آخرین جملهی تلفنیشم بهش این بود:
«حالا فردا تو ماشین با هم راجعبهش حرف میزنیم، الان بچهها اینجان!»
منم صبح، وقتی از رفتنشون مطمئن شدم، زنگ زدم به نیلوفر، دخترعمو دومیم. گفتم:
«خره نیلوفر! بیا طرفای ساعت یک ـ یکونیم یه انتحاری بفرستیم خونهی عمه و خلاص. بعدشم ما دختر پسرا، بچه ها، همگی با هم بریم رستوران VIP سیتیسنتر، شام!»
لامصب دختره یه خندهٔ از سر رضایت کرد که من، با این که خودم پیشنهاد عملیات رو داده بودم، بدنم لرزید! :)
پیوست:
از کتابهای دانشگاه، بهخصوص The Short Story، سپاسگزارم که داره لایههای کافکایی من رو از تاریکی میکشه بیرون و توی روشنایی بهم نشون میده.
از انیمیشن Arcane، فصل اول، قسمت آخر هم همینطور.
برچسبها: لذت نوشتن, The Short Story, Arcane, کافکای دوست داشتنی