ایلِ گِلی
با دستای گِلی، ناشیانه چند تا آدمکِ سفالی ساختیم و به قیافههاشون کُلی خندیدیم.
امروز خونهی باباجان بودیم. سرِ راه، یه بسته گِلِ رُس و چند تا دونه ابزار کار با گِل خریدم و با خودم بردم مهمونی.
بهمحض اینکه بساط پهن شد، یه ایل مشغول گِلبازی شد.

کاسه و بشقابهای کجومعوج، گلدونهای نامتقارن، نون بربری و نون سنگکِ گِلی...
خندهدارترین سازههای ممکن؛ پُر از عیب و ایراد.
چه مادهی عجیبی بود این گِلِ رُس!
باورم نمی شد بتونه برای مدتی ملال رو از ما دور کنه و از دلِ این دستسازههای ناقص و ناتمام،
شوخطبعی و آرامش بیرون بکشه.

پیوست:لحظههایی توی زندگی هست که آدم دلش نمیاد با هیچچیز عوضش کنه. به این لحظهها میگن «لحظههای نجات».
🧷اینجا درباره «جریان سیال ذهن» نوشتم.
برچسبها: لذت نوشتن, بازی با گِل