صبح زمستان شد
یادداشت یلدایی دیشبم را با این جملهها شروع کرده بودم:
«امشب با چاقویی که از زنجان برای مامان سوغات آوردهام و مامان هنوز آکبند نگهش داشته، انارها را قاچ کردم؛»

بعد مشغول وارسی جملههای شروعکننده شده بودم و داشتم با خودم میگفتم:
«این همون آغازی بود که یادداشت لازم داشت؛ خاطرهی سفر و آماده شدن برای یلدا که راحت به کلمهها تن میده و جملهها رو مال خودش میکنه…»
اما آنقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برده.
صبح، آلارم بیداری گوشی روی صفحهی یادداشتها زد؛
صفحه روشن شد و وقتی چشمم به یادداشت افتاد، احساس کردم کلمهها همچنان از دمِ یلدا گرم هستند و مستعد نشستن در جملههای مناسب.
اما درنگی، به شیرینی خواب، یلدا را صبح کرده بود.
صدای پرندههای خانگیام را میشنیدم، و اهالی خانه هنوز در کشوقوس بیداری بودند؛
چیزی نمانده بود تا روشنایی روز اول دی، تمام اتاق را پر کند.
برچسبها: لذت نوشتن