زندگی کردن بین کلمه‌ها و ترکیب‌های دو زبان، یکی مادری و یکی بیگانه، مسئله‌ی شخصی این روزهای من است.

یک وضعیت زیستی ست.

برای همین وقتی اینجا یادداشتی درباره‌اش منتشر می‌کنم، هیچ انتظار ندارم خوانده شود؛ چه برسد به اینکه پذیرفته شود.

و وقتی بعضی از دوستان حتی کامنت انگیزشی هم مرحمت می‌کنند، کمی جا می‌خورم.

اعتراف می‌کنم؛ از اینکه مرا با مسئله‌هایم تنها نمی‌گذارید، در پوست خودم نمی‌گنجم.

صبح دیروز را با حافظ شروع کردم.

غزل آن‌قدر رندانه بود که وصفش در قلم مبهم من نمی‌گنجد.

بعضی کشف‌ها را باید مثل دانه‌های اسرارآمیز ، کنج دل نگه داشت؛

تا مبادا فاش کسی شوند و از جادو بیفتند.

بعد از حافظ، رفتم سراغ اسطوره‌شناسی.صفحاتی که دیشب خواب آلود خواب آلود خوانده بودم.

مبحث «نقطه‌ضعف»ـهای اساطیری بود.

قهرمانی که شکست‌ناپذیر بود، تا وقتی پاهایش زمین را لمس می‌کرد.

و نقطه‌ضعفش چه بود؟

«بغل» .

بلند شدن از زمین.

بعضی اسطوره‌ها بیشتر از آن‌ که الگوی زندگی باشند، افشاگرند.

هر بار که می‌خوانم‌شان، شرور می‌شوم.

دلم می‌خواهد علیه روایت‌های قدرت‌طلبانه‌شان دادخواست بنویسم.

آن‌ها قانون را زیر پا می‌گذارند و ما هزینه‌اش را می پردازیم.

بعد اسمش را می‌گذارند اسطوره و کلی حس مثبت نسبت به آن بریز و بپاش می کنند.

می‌بینید؟!

از حافظ به آنتئوس (Antaeus) رسیدم.

از غزل به اسطوره.

از بغل به قدرت و نقطه ضعف.

یک‌بار کسی صادقانه برایم نوشت: «بهار، بی‌سر و ته می‌نویسی.»

حق داشت.

این بی‌سری و تهی، شکل طبیعی زیست این روزهای من است؛ بی اغراق.

زندگی من این روزها شبیه یک گیاه دورگه است.

ریشه در خاک فارسی، شاخه در هوای انگلیسی.

قدیمی ها می گفتند:«نه رومیِ رومی ، نه زنگیِ زنگی».

شاید بشود برایش یک اسم تکنیکی هم انتخاب کرد و صدایش زد :

Unique Hybrid

ترکیبی که قرار نیست خالص باشد،

در یک طبقه جا بگیرد،

یا در یک محتوا خلاصه شود

و در یک زبان جمع بندی.

پیوست:

پرسید : چطوری، بهار؟

در جواب شنید : توخوب باش،من آنقدرها هم مهم نیستم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Antaeus, Unique Hybrid