خوشحالی ویژهٔ امروز، شنیدن صدای رعد و برق و نم‌نم باران بود. دلم نمی‌خواست وقتی دوباره بوی خاک باران‌خورده را استشمام می‌کنم، یادم رفته باشد آخرین بار کی این بو را حس کرده‌ام.

همه می‌توانند به شیوهٔ خودشان خوشحالی کنند، اما به نظرم شادی بارش باران یک شادی عمومی ست.

در هفت گنبد نظامی، مسافر قصه روز چهارشنبه به گنبد فیروزه‌ای می‌رسد، محل سکونت آذرنوش. انگار که یک قصه اساطیری را بخواهم به روز چهارشنبهٔ دوازدهم آذر سال یک‌هزار و چهارصد و چهار خورشیدی پیوند بزنم ...

امروز بالاخره آسمان گردگرفتهٔ شهر گنبدهای فیروزه‌ای ولخرجی کرد و بارید.

از خوبی لحظه‌های بارانی همین بس که نگاه آدم‌ها را از زمین و آلودگی‌هایش جدا می‌کند و به سمت آسمان می‌چرخاند.

امروز تصمیم گرفتم به زودی دو کار مهم انجام بدهم: اول اینکه بروم و بزنم سر شانهٔ آسمان شهر و بگویم:

«دست مریزاد! چه حالی، چه هوایی! دیدی باریدن باران درد نداشت! پس خداوکیلی یکسره ببار و بند نیا، که مردم این سرزمین جز روی سخاوتمند تو راهی به جای دیگری ندارند.»

و دوم اینکه: خدا کند زنده بمانم تا قصهٔ هفت گنبد نظامی را به شکل پادکست، جایی ماندگار کنم.

پیوست:

کاش تا آخرین روز دنیا این آسمان تر تمیز باقی می ماند.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, هفت گنبد نظامی