اگر بدنم کاری را انجام بدهد که در ارادهٔ من نیست، کدام‌یک از ما راست می‌گوید؟

اگر چهره‌ام چیزی را نشان بدهد و درونم چیز دیگری را احساس کنم، چه؟!

مثلاً من می‌گویم «نمی‌ترسم»، اما بدنم پا پس می‌کشد. می‌گویم «آرامم»، اما دست‌هایم می‌لرزند و قلبم، مثل جیک‌جیکِ ممتدِ گنجشک، تندتند می‌زند. می‌خواهم لبخند بزنم، اما ماهیچه‌های صورتم، ناجور کج‌خُلق‌اند.

کدام واقعی‌تر است؟

آنچه اراده می‌کنم، یا آنچه بدنم بی‌اجازه انجام می‌دهد؟

تیفانی در ابتدای مقالهٔ خواندنی‌اش، برای وارد شدن به همین شکاف، حکایتی تاریخی از طبیعت‌شناسِ کنجکاوِ بی‌قرار، چارلز داروین، تعریف می‌کند:

یک‌بار داروین برای فهمیدنِ سازوکار واکنش‌های هیجانی، تصمیم گرفت خودش را در برابر یک افعی آزمایش کند. مار را پشت شیشه گذاشت و آن‌قدر به آن نزدیک شد تا اینکه ناگهان حیوان به طرف صورتش حمله کرد؛ البته مار به شیشه خورد و خطری برای داروین وجود نداشت.

اما داروین، با همهٔ دانش و اراده‌اش، نتوانست جلوی بدنش را بگیرد. ناخودآگاه عقب پرید و صورتش را پس کشید.

او می‌دانست شیشه میان خودش و مار است؛ می‌دانست خطری تهدیدش نمی‌کند؛ با این‌ وجود، بدنش پیش از آن‌که اراده‌اش فرصتی برای مداخله پیدا کند، واکنش نشان داده بود.

داروین بعداً همین واکنش ناخواسته را ثبت کرد؛ چیزی که بعدها به یکی از نمونه‌های مشهور در بحث دربارهٔ هیجان، ادراک و رابطهٔ میان بدن و اراده تبدیل شد.

واژهٔ flinch تعریف مناسبی برای این شکاف است؛ شکافی میان outward expression، یعنی بیان بیرونی، و interior feeling، یعنی احساس درونی؛ شکافی که در این حکایت خودش را به شکل یک حرکت ناگهانی و غیرارادی نشان می‌دهد.

ما تصمیم می‌گیریم؛ بدن اما همیشه با ما همراه نیست.

می‌دانیم، می‌خواهیم، باور داریم؛ اما بدن، بی‌اجازه، راه خودش را می‌رود...

حالا مسئلهٔ من اینجاست:

کدام‌یک واقعی‌تر است؛ اراده یا بدن؟


برچسب‌ها: flinch, Darwin’s Flinch