من هنوز اون اولین شیرجه توی قسمت عمیق استخر رو که مربی گفت: «نفس بگیر و بپر» فراموش نکردم. با اینکه مدت زیادی ازش می‌گذره، بلوفه اگه بگم اون لحظه هیچ دلهره‌ای نداشتم. که داشتم؛ و فکر می‌کردم یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت، هشت، نه، ده ثانیه‌ای که قراره دستم به کف استخر بخوره و دوباره بیام روی آب شناور بشم، ده قرن طول می‌کشه. خفه می‌شم، فسیلم ته آب شکل می‌گیره و دیگه رنگ آفتاب رو نمی‌بینم.

مربی می‌گفت: «نترس، بپر»! من تصمیم داشتم بپرم؛ بدنم می‌گفت: «به جهنم که تصمیم گرفتی بپری، من نمی‌پرم» و خودشو جمع کرده بود. یه شکاف عمیقی افتاده بود بین من و بدنم؛ من می‌خواستم بپرم و بدنم می‌خواست پا پس بکشه.

دستام رو از روی گوش‌هام کشیدم. چونه‌م رو آوردم پایین و چسبوندم به فرو رفتگی زیر گلوم. یه پا عقب، یه پا جلو. زانوهام رو مثل فنر از هم باز کردم و با یه قلب تهی و شُش‌های پُر از هوا پریدم.

آب منو بلعید. دستم خورد کف شکم استخر. از پشت عینک شنا چشمام رو با احتیاط باز کردم.

عَ عَ عَ! عجب ظرفیتی داره زندگی ماهیا و نهنگا و اختاپوسا!

یه کمی از اون هوای حبس‌شده رو فوت کردم توی آب و موازی با کف استخر شنا کردم و شعارم رو ساختم:

«وقتی می‌ترسی چیکار می‌کنی؟!

شنا، شنا، شنا می‌کنم.»

به ذوق اینکه دومرتبه شیرجه رو تکرار کنم، آروم اومدم بالا.

مربیم متوجه تعللم شده بود. سرم که از آب اومد بیرون، دستش رو آورد جلو تا بگیرم و بیام بیرون. هنوز یادمه با طعنه گفت:

«داشتی حُکم می‌زدی اون زیر؟!»

بله مربی،الان سه ساله دارم شنا می کنم...

پیوست:

بهار، شیرجه بزن تو دل شنبه!

دارم روی 📄 مقاله‌ی تیفانی کار می‌کنم.


برچسب‌ها: flinch, Darwin’s Flinch