جرعه بیستم


شاید باورتون نشه؛

اما بارون گرفته!

و احتمالا تا سحر

با ناز انگشتاش

روی پنجره ها

ساز میزنه


برچسب‌ها: گفتک

روزنوشت


یک روز زمستانیِ نسبتاً گرم و روشن از ماه بهمن را پشت سر گذاشتم.

در شهرِ پرادعایِ خشکی‌زده با ظاهری فریبنده و باطنی درب و داغان که تا تقی به توقی می‌خورد، هوایش آلوده می‌شود.

به‌جز روزهای بارانی، من در این شهر هر روز خدا با سردرد از خواب بیدار می‌شوم. با انگشت‌هایم پلک‌هایم را می فشارم. موقع بلند شدن از روی تخت سرگیجه دارم، اما به خودم امیدواری می‌دهم که:

اشکال ندارد عزیزم، فقط به چیزهایی فکر کن که در کنترل تو است.

مثل تنظیم بادِ لاستیک‌های دوچرخه‌ام، تر و تمیزی لانه‌ی پرنده‌هایم، سرویس دوره‌ای ماشینم و برنامه‌ی رژیم غذایی‌ام که دارد مرا می‌تراشد.

این‌که حواسم باشد آب این شهرِ همزَده با گرد و غبار را به میزان مناسب بنوشم…

و دیگر چه؟!

آهان!

این‌که زیاد اسیر تخیل‌های زبانی نشوم و میان آن‌ها با واقعیت‌های بیرونی و حقیقت درونی خودم حد و مرز قائل باشم و این ترم فقط دوازده واحد درسی انتخاب کنم.

چون به قول دوست:

«سنگ بزرگ نشانه‌ی نزدن است. رسیدن مساوی نیست با موفقیت و بهره‌مندی از روان پایدار و سالم همیشه در اولویت است؛ پس عجول نباش، بهار!»

دیگر دارد ساعت از ده شب خیلی فاصله می‌گیرد و برنامه‌ام خواندن چند صفحه از کتاب «کاربرد اصطلاحات و تعبیرات زبان در ترجمه» است و مجبورم این یادداشت را همین جا ، پا در هوا رها کنم…


برچسب‌ها: لذت نوشتن

نه کاملا این، نه کاملا آن


زندگی کردن بین کلمه‌ها و ترکیب‌های دو زبان، یکی مادری و یکی بیگانه، مسئله‌ی شخصی این روزهای من است.

یک وضعیت زیستی ست.

برای همین وقتی اینجا یادداشتی درباره‌اش منتشر می‌کنم، هیچ انتظار ندارم خوانده شود؛ چه برسد به اینکه پذیرفته شود.

و وقتی بعضی از دوستان حتی کامنت انگیزشی هم مرحمت می‌کنند، کمی جا می‌خورم.

اعتراف می‌کنم؛ از اینکه مرا با مسئله‌هایم تنها نمی‌گذارید، در پوست خودم نمی‌گنجم.

صبح دیروز را با حافظ شروع کردم.

غزل آن‌قدر رندانه بود که وصفش در قلم مبهم من نمی‌گنجد.

بعضی کشف‌ها را باید مثل دانه‌های اسرارآمیز ، کنج دل نگه داشت؛

تا مبادا فاش کسی شوند و از جادو بیفتند.

بعد از حافظ، رفتم سراغ اسطوره‌شناسی.صفحاتی که دیشب خواب آلود خواب آلود خوانده بودم.

مبحث «نقطه‌ضعف»ـهای اساطیری بود.

قهرمانی که شکست‌ناپذیر بود، تا وقتی پاهایش زمین را لمس می‌کرد.

و نقطه‌ضعفش چه بود؟

«بغل» .

بلند شدن از زمین.

بعضی اسطوره‌ها بیشتر از آن‌ که الگوی زندگی باشند، افشاگرند.

هر بار که می‌خوانم‌شان، شرور می‌شوم.

دلم می‌خواهد علیه روایت‌های قدرت‌طلبانه‌شان دادخواست بنویسم.

آن‌ها قانون را زیر پا می‌گذارند و ما هزینه‌اش را می پردازیم.

بعد اسمش را می‌گذارند اسطوره و کلی حس مثبت نسبت به آن بریز و بپاش می کنند.

می‌بینید؟!

از حافظ به آنتئوس (Antaeus) رسیدم.

از غزل به اسطوره.

از بغل به قدرت و نقطه ضعف.

یک‌بار کسی صادقانه برایم نوشت: «بهار، بی‌سر و ته می‌نویسی.»

حق داشت.

این بی‌سری و تهی، شکل طبیعی زیست این روزهای من است؛ بی اغراق.

زندگی من این روزها شبیه یک گیاه دورگه است.

ریشه در خاک فارسی، شاخه در هوای انگلیسی.

قدیمی ها می گفتند:«نه رومیِ رومی ، نه زنگیِ زنگی».

شاید بشود برایش یک اسم تکنیکی هم انتخاب کرد و صدایش زد :

Unique Hybrid

ترکیبی که قرار نیست خالص باشد،

در یک طبقه جا بگیرد،

یا در یک محتوا خلاصه شود

و در یک زبان جمع بندی.

پیوست:

پرسید : چطوری، بهار؟

در جواب شنید : توخوب باش،من آنقدرها هم مهم نیستم.


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Antaeus, Unique Hybrid

جرعه نوزدهم


روز گذشته یه کلندر شیک و پیک هدیه گرفتم.

امشب، قبل از خواب، شاملو خوندم.

چند خطش رو نگه داشتم و نوشتمشون توی کلندر جدید :

«…نازلی بنفشه بود:

گل داد و

مژده داد:

زمستان شکست!

و رفت».

به نوشته ها نگاه می کنم.

چه ظرفیت شگفت انگیزی داره شعر شاملو!

چقدر آدم می تونه به واژه هاش دلبسته بشه!

درنگ های شیرین و بی نقص.

خودکارم رو میذارم کنار کتاب شعر.

وحالا می‌خوام برم سراغ کتاب اسطوره‌شناسیم.

چند صفحه می خونم

بعدش دیگه می‌رم می‌خوابم.


برچسب‌ها: گفتک, احمدشاملو