در جهان پاره سنگ ها ،آب باش


سکوت، بهترین توصیف برای اشتراک‌گذاری این موزیک‌ویدیو بود.


نمی‌خواستم همراهش واژه‌ای بفرستم، چون خودش کفایت‌کننده است.


فکر کردم:


شاید یادداشت من، جاه‌طلبی این اثر را خدشه‌دار کند.


اما براساس لحظه‌هایی که تجربه کرده‌ام، تصمیم گرفتم در حدِ بضاعت محدودی که دارم، روایتی شخصی در این پست ماندگار کنم.


راستش، این روزها بیش از هر چیز به «بودن در لحظه» نیاز دارم.


نمی‌خواهم دچار خطای شناختی شوم و با پیش‌بینی‌های عجولانه درباره‌ی آینده، غصه و نگرانی مضاعف برای خودم بسازم.


بنابراین در وصفِ نیاز این روزهایم چنین می‌نویسم:


لازم دارم، وقتی زیر دوش ایستاده‌ام،

در عوضِ غصه خوردن و تثبیتِ دغدغه‌های دود گرفته،


قطره‌های گرم آب را روی گردن و شانه‌هایم حس کنم،


بخار و رایحه‌های مخلوط‌شده در آن را نفس بکشم.


بضاعت من در حواسم خلاصه می‌شود.


و می‌دانم شاید نوشتن درباره‌ی این نیاز، دردی از خواننده‌ی من درمان نکند،


اما صدای اکنون من خواهد بود ،


صدای کسی که هنوز زنده است.


ایده اصلی موزیک‌ویدیو یادآوری می‌کند:


Stay liquid in a world made of stone


«در جهانی که از سنگ ساخته شده، تو مایع باش.»


مایع بودن یعنی توانِ تغییر، توانِ آغازِ دوباره، توانِ شکل‌گیریِ بی‌پایان.


در کتاب نگارش دانشگاه‌مان، نویسنده به دانشجو توصیه می‌کند تا موضوعی را در نظر بگیرد و تمام ایده‌هایش را بی‌هیچ قضاوتی روی کاغذ بنویسد.


نام این روش را گذاشته‌اند: Brainstorming


و در ترجمه آورده‌اند: تبادل اندیشه.


اما من پیشنهادی برای مؤلف دارم


فکر می‌کنم ترجمه‌ی تحت‌اللفظیِ آن بهتر می‌تواند مفهوم را منتقل کند؛


چون «طوفان فکری» همان آشوبِ خلاقانه‌ای‌ست که می‌تواند ما را زنده نگه دارد.

وقتی ایده ها روی کاغذ جریان بگیرند،

انگار سنگ سرسخت میان رودخانه کنار می رود.

مسیر تاره باز می شود.


طوفان فکری، به ما اجازه می‌دهد هر بار از نو شروع کنیم؛


مثل قطره‌ای که توانایی دارد در جریان رودخانه حضور داشته باشد،


بخار شود، برف شود، باران شود،


لایه‌های خاکی و سنگی زمین را تجربه کند، و باز...


مثل بخار روی آینه و شیشه‌ها بنشیند.


تا جسارت انگشت بچگانه ای از دل آن بخار، تصویرِ لبخند بیرون بیاورد.

به شرطی که در جهانی سنگی، انعطاف‌پذیر باشیم و مایه‌ی حیات.

به شرطی که آب باشیم.


📎لینک دانلود ویدیو


برچسب‌ها: لذت نوشتن, Kelly Boesch

جرعه هجدهم


پرنده بی پر و پرواز و نغمه ، خاموشی ست.

پرنده فاصله‌ی بال‌های پروازست.

پرنده خواستنِ آسمان درون دل است.


پرنده طعمه گرفتن ز قله‌های بلند.


پرنده پر کشیدن بر آب‌های زلال.


پرنده راویِ چشم‌های بارانی.


پرنده کوچ، پرنده لانه به شاخِ فصول بنهادن.


پرنده عابرِ همواره‌ی خطر بوده است.


پرنده خو نگرفتن به میله‌های قفس.


پرنده شوقِ رهایی، پرنده آوازست.


پرنده چیدنِ گلبرگ‌های ناپیدا.


پرنده رد شدن از مرزهای ممنوعه.


پرنده سینه سپردن به خوابِ سرخِ بلا.


پرنده بُردِ دلاویز نام آزادیست.

+پرنده آواز ست.


برچسب‌ها: شهرام ناظری, گفتک

اولین کتابِ دستساز


یه پسر‌بچه‌ای رو توی اقوام خیلی دور می‌شناسم که حسابی دل‌باخته‌ی نویسندگیه؛

نویسندگی خلاق،

و بیش‌تر از هرچیزی داستان‌های تصویری.

یه روز، اتفاقی و از سر معاشرت با خواهرش، فهمیدم این بچه زرنگ فامیل، نشسته توی خلوت دلخواه خودش و برای خودش یه کتاب دستی جمع‌وجور ساخته.

هم داستانشو نوشته،

هم تصاویرش رو کشیده،

با حوصله رنگ کرده و

سر صبر خودش کتابش رو صحافی‌ کرده

و صبح فردا، با ذوق کتابو برده مهدکودکشون و فروخته.

و از همونجا تاکسی گرفته و رسما افتاده توی جاده دریافت نوبل ادبی.

سمت رمانتیک–کمدی ماجرا هم

دخترهای مهدکودکش بودن که براش هورا کشیدن،

خوراکی‌هاشونو باهاش شریک شدن،

و کامنت تشویقی فرستادن.

می‌بینید؟

بچه‌ها چقدر دقیق بلدند،

بی‌واسطه و تمیز،

رویدادهای انسانیِ موندگار بسازن.

این یه خاطره‌ی ساده، بامزه و کاملاً واقعیه؛

که برای من به شخصه خیلی تاثیرگذار بود.

چون شاید «نویسنده‌ی واقعی شدن» اصلاً به این ربطی نداشته باشه که اثرت وارد بازار بشه،

یا کتابت توی میدان‌های اقتصادی بچرخه، چندین بار تجدید چاپ بشه.

اما قطعاً به تداوم داشتن ربط داره.

به امتحان کردن راه‌های تازه.

به نوشتن برای خودِ نوشتن.

به نوشتن تا مغز استخوان.

به نوشتن، حتی وقتی نوشتن می‌شه طاقت‌فرساترین کار عالم.

به نوشتن برای تغییر پیدا کردن

به نوشتن برای پیدا کردن اشتباهات.

به نوشتن برای لذت بردن از نقاشی و رنگ آمیزی ...

نویسنده ی واقعی بودن به همه ی این چیزا ربط داره.

نوشتن باید «رفتار» یه نویسنده‌ی واقعی باشه.

من که هنوز توی جایگاه یه دانشجو ایستادم،

اما از این پسرکِ قصه‌مون خیلی چیزها یاد گرفتم.

امروزم با دیروزم کلی فرق کرد.

تو نه‌تنها دلِ دخترهای مهدکودکت رو بردی،

بلکه یه جمعِ دلخوش به نوشتن رو،

بی‌این‌که حواست باشه

تشویق کردی به ادامه دادن.

و نمی دونم شاید خودت بدونی، شاید بزرگتر شدی بهتر بدونی که این کار هر کسی نیست، پسر!

الان دارم جدی به این فکر می‌کنم که

اگه ترم پیشِ رو رو با موفقیت رد کردم

و اگه تا تابستون زنده موندم،

یه دوره‌ی نویسندگی خلاق خردسالان بردارم.

چه داستانک‌هایی که از دلش دربیاد.

پیوست:

نفهم نباش بهار!

خلاق باش بهار!

قدرت کاغذ و قلم رو دست کم نگیر بهار!

پوچی پنجره ها


این عبارت را ببینید:

walls upon the vacant eye like windows

و حالا پیشنهاد می‌کنم آن را این‌گونه بخوانید:

«دیوارها همچون پنجره‌ها، به روی چشمی بی‌روح»

که به تعبیر من دانشجو یعنی:

پنجره‌های روی دیوار، مانند یک جفت چشم به روی صورت مرده‌ای نشسته اند. آن‌قدر این پنجره‌ها بسته مانده‌اند، آن‌قدر رو به منظره‌ای تازه، نوری زنده و حتی تغییری دلخواه گشوده نشده‌اند که از معنا تهی شده‌اند؛ پوچ و بی‌روح. انگار اصلاً وجود ندارند. فقط دیوارند — بلند و خفه‌کننده.

این تشبیه یکی از شاهکارهای ادبی ادگار آلن پو در داستان «سقوط خانهٔ آشر» است؛ داستانی واگیردار و رها‌نکننده.

به نظرتان چه زمانی واقعاً از عبارت‌ها و اصطلاحات این داستان دل می‌کنم؟ شاید وقتی که اندوهِ این تاریکی از سر قلبم دست بردارد.

نوشتن یکی از این راه‌هاست. پنجره‌ای می‌گشایم و بخشی از تاریکی را با نفسی تازه و هوایی شفاف جایگزین می‌کنم.

این vacant eyes — این چشم‌های بی‌روح — باید دوباره از معنا لبریز شوند.

آیا می‌توانید هنرمندی را تصور کنید که دیالوگ‌هایش را فراموش کرده است؟ میان صحنه ایستاده، خیره مانده و فقط پلک می‌زند.

به قول شاعر: Shifting eyes and vacancy

چشم‌هایی که در حرکت‌اند، اما تهی‌اند؛ رسیدن به تهِ سیاهچالهٔ پوچی. چشم‌هایی که به دیدنِ سیاهی و فقدان روشنایی عادت کرده‌اند.

و من لازم دارم آن‌قدر به اعتراف، افشا و نوشتن از این سیاهیِ تثبیت‌شده در برگه های دفترچه ی خاطراتم ادامه دهم تا پنجره‌ها نقش اصلی خودشان را به خاطر بیاورند.

دیالوگ‌های داستان از سر گرفته شود .

بگویند: به کدام سمت گشوده شدند؟

بنویسند : چه دیده اند؟

با این تفاوت که راوی خوش‌اقبال در داستان «سقوط خانهٔ آشر» تا جایی که امکان دارد از آن خانه دور می‌شود، اما من در میان عبارت‌های خیره‌کننده‌ی ادگار آلن پو و در چنگال صحنه‌های فرسایشیِ این داستان گروگان گرفته شده‌ام.

پیوست:

«پنجره ها ، چونان چشمانی بر صورت مردگان!»

حق ادگارآلن پو را ادا کرده ای، بهار!


برچسب‌ها: لذت نوشتن, سقوط خانه آشر, ادگار آلن پو