همه آن ها جان بودند!
بابام پسرخواهری داشت به اسم «محسن» . قبل از این که من به دنیا بیایم ، همان اوایل جنگ ، توی جبهه شهید مفقود الاثر می شود. در حال حاضر من با خانواده ی عمه ی بزرگم زیاد رفت و آمد دارم. خانوادگی با هم مسافرت میرویم و تقریبا در ماه یکبار دور هم جمع می شویم. این روند در دوران کرونا کندتر شد و حالا دوباره اوج گرفته است. در این دور همی ها خواهر و برادرهای آقا محسن از هر دری حرف می زنند به جز خاطراتی که از محسن دارند. مثلا من تا به حال ندیده ام که عمه ام به خاطر شهادت محسن ناراحت باشد و نا آرامی کند. در عوض تا دلتان بخواهد مادربزرگم را به یاد دارم که به خاطر شهادت دایی محمد م غصه دار و پریشان خاطر بود. من هیچ کدام این دو بچه را ندیده بودم که شهید شدند.
دایی محمدم نجار بود. محسن کاسب. میدانم که دایی قبل از اینکه برود جبهه و شهید بشود به آقا جانم اصرار میکرده که دور فلان زمین ش یک چهار دیواری بکشد تا او برود و داخلش کارگاه نجاری راه بیاندازد. از دایی محمدم گفتن و از آقاجانم نشنیدن ؛ تا اینکه در بیست سالگی میرود جبهه و یکی از چندین هزار شهید عملیات والفجر هشت می شود. مامان بزرگم همیشه به خاطر این پشت گوش اندازی های آقاجانم غصه می خورد و نا آرامی می کرد.
بابام تعریف می کند که محسن خیلی رابطه ی صمیمی با عمه و شوهر عمه ام نداشت. روش زندگی آنها نمی پسندید. خودش کار می کرد. کاسب موفقی بود . پول هم خوب درمی آورد اما با ما زندگی می کرد(یعنی با پدر بزرگ و مادربزرگ و خاله ها و دایی هایش) . خانه ی خودشان نمی رفت. همیشه دلش می خواست شهید شود و جسدش برنگردد. بابام می گوید :« یک روز آمد و گفت دایی محمود! اون بیست هزارتومنی که ازم قرض گرفته بودی رو لازم دارم . یکی دو روزه جورش کن تا بیام بگیرم ازت. دو-سه روز بعد پولش رو تحویل گرفت و باهاش دمپایی و پوتین پلاستکی بچه گونه خرید و همه رو برد سیستان بلوچستان. می گفت دایی محمود! نمی دونی این سیستان بلوچستانی ها چقدر توی سختی به سر می برن».
من عکس بچه هایی که محسن برایشان پوتین و دمپایی خریده بود را توی آلبوم عکسهای عمه خانم دیده ام. محسن سال شصت و دو بعد از سفرش به سیستان و بلوچستان با عنوان بسیجی داوطلب می رود جبهه و در زبیدات، مثل هزاران بسیجی داوطلب ایرانی مفقودالاثر می شود...
چرا امروز این حرف ها افتاده توی مغزم؟! بعضی وقت ها از احساسات متضاد پر و خالی می شوم. بعضی وقت ها احساس می کنم توی کابوس زندگی می کنم. مرور بعضی خاطرات و مقایسه کردن آن با شرایط کنونی قلبم را مچاله می کند . گلویم را چنگ می اندازد. مثل کسی که توی خواب دلش می خواهد با تمام توان فریاد بزند ولی نمی تواند. شبیه گنگی می شوم که کلمه های زیادی برای گفتن دارد. کلمه هایم بغض می شود ، بغض می آید تا پشت چشم ، اما تبدیل به اشک نمی شود و ذره ذره توی گلویم آب می شود.خشم توام با بی پناهی و استیصال. به کدام در باید کوبید تا گشوده شود؟ به صورت کدام دیوار باید مشت زد تا کمی قرار گرفت؟ شیشه ی کدام پنجره را باید شکست؟
+خوبه نوشتن هست!
برچسبها: روز نوشت