آقای پدر!
بابام سرما خورده.
علائم : تب و سرفه های شدید و کمر درد.
صدای سرفه هاش رو از پشت گوشی شنیدم ، می خواستم بمیرم . به مامانم گفتم :«دارم میام تا بابا رو ببرم دکتر ». روباهک شنید و گفت:« آره اگه از پس غرورش بر اومدی، می تونی ببریش دکتر»!
چرا شما باباها این طوری هستین؟! چرا فکر می کنید که این قدر خدا هستین که هیچ چیزی نمی تونه و نباید باعث بشه شماها خم به ابرو بیارین؟!
رفتم بالای سر حج آقا از هُرم تب تعادل نداشت. اصلا نمی تونست توی رختخوابش بشینه. بعد می گیه:«بیخودی مُلا رو بیمار نکن، حالا اگه تا بعد از ظهر بهتر نشدم، خودم می رم سر دکتر شاکران»!
خُب آخه مرد حسابی همین حالا ، همین حاضر پاشو تا من هستم بریم سر دکتر شاکران!
+ دو نسل کاملا متفاوتیم اما تاب و توان دیدن ناراحتی و رنج یکدیگر را هم نداریم.
برچسبها: روزانه نوشت