صدای من را از کوهستان می شنوید ۵
نشسته ام روی سکوی تماشا تا باقی مانده ی آبی که داخل بطری آب دارم را بنوشم.هوا سرد است. زیاد نمی شود معطل کرد. اگر بیشتر بمانم عرق به بدنم یخ می زند و باز گلو درد می آید سراغم.دو قلپ آب می نوشم.آرام ترم می کند.باید برگردم...
مسیر برگشت را دویدم. دویدن توی دامنه شبیه دویدن روی صفحه ی آسمان است. سبک و سریع. مسیری را که یکساعت و چند دقیقه ای بالا رفته بودم؛ چند دقیقه ای آمدم پایین. همیشه همین طور است. همیشه پایین آمدن سریع و باور نکردنی ست...
ساعت صعود را طوری تنظیم کرده بودم که آفتاب باشد. اما از آفتاب زمستان که نمی شود بیشتر از اینها انتظار داشت. به دل من و تو نیست که! کار خودش را می کند. درستش هم همین است. باید بالا نشین ها تعیین کنند که پایین نشین ها چطور باشند و چطور نباشند. به قله که رسیدم ،سردم شد. جانِ ماندن توی سرما و یخ کردن عرق به تنم را نداشتم. بدون توقف برگشتم. یادداشتم نیمه تمام ماند...
از وقتی پست های وبلاگ با عنوان «صدای من را از کوهستان می شنوید»به روز نشده است، من به کوهپیمایی نرفته ام. اول عروسی پسره و بعد امتحانات دانشگاه. اما در روزی که گذشت دومرتبه عادت خوب کوهپیمایی ام روی روال همیشگی افتاد. مهارتی اگر نادیده گرفته شود ، تمام آنچه از پیش کسب شده است هرز می رود.مثلا سابقه نداشت ، بعد از کوهپیمایی، انگشتها و کف پاهایم اینقدر درد بگیرند!! شاید هم به خاطر دویدن باشد. هر چه که هست باز ارزشش را داشت. به نظرم درد همیشه نمی تواند نشانه ی بدی باشد. به نظرم می تواند مانند یک راهنما عمل کند تا نقطه ضعفها را آسان تر شناسایی کنیم...
+نباید دوباره دوچار تردید شوی و بیافتی به جان نوشته هایت.جهان گشوده است.تو می نویسی که این وسعت را قشنگ تر ببینی. ببین و به نوشتن ادامه بده.
برچسبها: روزانه نوشت, خاطرات صعود