پرده ها کیپ تا کیپ کشیده بود. حالت روشنایی روز از پشت پرده ها مثل همیشه نبود. حدس زدم آسمون ابریه . رفتم داخل بالکن. در بالکن رو که باز کردم رطوبت و خنکی هوا سُر خورد روی پوست صورتم و نفسم رو پر کرد. به به بارون داره می باره!شاخه های توت خیس بود. کف خیابون و پیاده رو خیس بود. کوچه بغلی خیس بود. پشت بوم همسایه خیس بود. بعد از این همه مدت، بارون داره می‌باره!

آخه از اول پاییز تا به حال قرار بوده که شهر زیر سیل بارون و کولاک و بهمن غرق بشه و فرو بره! پاییز که هیچی.این اولین تجربه از بارون زمستونی سال بود...

«بیش باد! بیش باد!»

من عجیب وقتی هوا ابری و بارونی و تازه میشه یاد فیلم هایدی و دامنه ی کوهستانی که با پای برهنه داخلش غوطه می خورد می افتم. چقدر دوست داشتم و همچنان دوست دارم که برای چند روز توی کلبه ی پدربزرگ هایدی ، توی اون دهکده ی زیبای سوئیسی زندگی کنم. هم زمستون دلچسبی رو توی برف و سرما به خورد تماشاچی میداد و هم بهار فراموش نشدنی رو.

می خوام برای چنین حالتی از آسمون، اسم انتخاب کنم. حالتی که همیشگی و پایدار نیست.منتقل کننده ی حس تازگی و پاکی و شادیه. آدم رو رویاپرداز می کنه. همش دوست دارم درباره ش حرف بزنم . می دونی خواننده؟! من چنین روزی رو خیلی می پسندم. روزی که می تونم از آسمون، از ابر، از بارون زمستونی حرف بزنم.

+چه اسمی بزارم خوبه؟


برچسب‌ها: روزانه نوشت